گنج

بخش ۱۲ - بهار و خزان طبیعت و شباهت طبیعت آدمی به آن

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۵۲ بیت
باغ در ایام بهاران خوش استموسم گل با رخ یاران خوشست
چون گل نوروز کند نافه بازنرگس سرمست در آید به ناز
سبزه برآرد خط عاشق فریباز دل بیننده رباید شکیب
برگ شود بر گل نسرین فراخآب چکد ز ابر بر اندام شاخ
سرو تر اندام ز لطف صبااز خز بی‌تار بپوشد قبا
تازه شود لاله چو رخسار دوستغنچهٔ نوخیز نگنجد به پوست
بر رخ گل غازه کند لاله زارجلوه‌کنان دست برآرد چنار
از خط سنبل که معنبر شودخاک چمن غالیهٔ‌تر شود
ابر بگرید به رخ بوستانباغ بخندد چو لب دوستان
تا بنهد بر جگر لاله داغگل همه از باد فروزد چراغ
بط ز ترانه که برود آوردفاختگان را به سرود آورد
گر چه کند مرغ ز مستی خروشنیز نهد بر سر گل پا به هوش
با ز چو گل رخت بریزد ز خارخنده فراموش کند لاله‌زار
باغ دهد حله رنگین به بادغنچه ببندد لب شیرن کشاد
سرو سرافراشته پست اوفتددر ورق لاله شکست اوفتد
نافه شکوفه ندهد بوی مشکپر شکند فاخته از شاخ خشک
مرغ خورد بر گل نسرین دریغباد بیارد به سر سبزه تیغ
نسترن از شاخ درافتد نگونخشک شود در جگر لاله خون
سرد شود چشمه چو افسردگانزرد شود سبزه چو گل خوردگان
شاخ بنفشه که ز جا بر شودکز دمهٔ دیده عبهر شود
برهنه گردد چمن حله پوششاخ دهد مژده به هیزم فروش
خنجر سوسن چو فتد بر زمینسایه ببر ز سر یاسمین
ابر نیارد گهری از سپهرخار نخارد سر نسرین به مهر
عهد جوانی که بهار تن استنسبتش اینک هم ازین گلشن است
تا بود اسباب جوانی به تنروی چو گل باشد و تن چون سمن
تازه بود مجلس یاران به توجلوه کند صف سواران به تو
شیفتگان دیده به رویت نهندرخت هوس بر سر کویت نهند
نکهت گیسو چو نسیم سحررنگ بناگوش چو نسرین تر
نرگس تو باده نداند گناهغنچهٔ تو خنده ندارد نگاه
تاب دهد چهره ز برنایستمیل کند سینه به رعناییست
دیده سوی فتنه پرستی کشددل همه در شوخی و مستی کشد
ناز کنی ناز کشندت به جاندل طلبی نیز دهندت روان
روز چه جویی به شبت آن رسدتا شب تو نیز به پایان رسد
نوبت پیری چو زند کوس درددل شود از خوش دلی و عیش سرد
گونهٔ رخسار به زردی زندآتش معده دم سردی زند
موی سپید از اجل آرد پیامپش خم از مرگ رساند سلام
در تن و اندام در اید شکستلرزه کند پای ز سستی چو دست
چشم شود منزوی از خانهارخته شود رستهٔ دندانها
قوت دل بشکند و زور تنپوست جدا گردد چون پیرهن
چنگ صفت رگ جهد از پشت پیرتار بخندد چو کهن شد صریر
عشق بتان بار بریزد ز دوشدیگ هوس باز نشیند ز جوش
تیره شود مشعلهٔ نور عیندل به مصلا کشد از کعبتین
خشک شود عمده با زو چو کلکسست شود مهرهٔ گردن ز سلک
کند شود باد هوا را سنانمیل ز معشوق بتابد عنان
از می و گلزار فراغ اوفتدزهد ضروری به دماغ اوفتد
بر همه این دو دمادم رسداز همه بگذشته به ما هم رسد
آن که ایام جوانی گذشتعمر بدان گونه که دانی گذشت
تیر قدی بر سر پیری نژندگفت به بازی که کمانت به چند
گفت مکن نرخ تهی مایگانرو که هم اکنون رسدت رایگان
عهد بهار از گل شبگیر پرسذوق جوانی ز دل پیر پرس
پیر شناسد که جوانی چه بودتا نرود از تو ندانی چه بود
فارغی از قدر جوانی که چیستتا نشوی پیر ندانی که چیست