بخش ۱۱ - حکایت دم زندگانی به حق عیسی(ع)
صبح دمی رفت مسیحا به دشتسبزه صحرا به دمش زنده گشت
بی خردی در رخ آن گنج زارکرد به دشنام زبان را در آن
هر چه که گفت او سخن ناصوابزین طرفش بود به رحمت جواب
او به خصومت همه نفرین فزودوین به لطافت همه تحسین نمود
گر چه زد او خنجر پهلو گزایبود ز عیسی نفس جان فزای
گفت رفیقی که نگونیت چیستپیش زبون گیر زبونیت چیست
زو چو به رویت ستم افزون بودتو سخن از لطف کنی چون بود
گفت مسیح از دم روح اللهیکای ز دمم جان تو بی آگهی
هر کس از آن سکه که در کان اوستآن بدر آرد که به دکان اوست
او خم سرکه است کجا میدهدوانکه نباتست به دل کی دهد
من نشوم چون ز وی افروختهاو شود از من ادب آموخته
من که ز دم مایه ده جان شدماین صفتم داد خدا زان شدم
خلق نکو باد مسیحا بودپاسخ بد مرگ مفاجا بود
خسرو اگر خوش دمی از هم دمانرو که تویی عیسی آخر زمان