شمارهٔ ۹۸ - مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حملهای زیر و زبر کردن چنان لشکر
دلیری کاو صف مردان بدیدهستنه بازش، دیده در خواب آرمیدهست
گوی را زیبد اندر زیر، توسنکه صف تیغ داند باغ سوسن
رود یک سر چو باد آن جا که یک سرچو برگ بید بارد، تیغ و خنجر
نیندازد، گر آید ببر و یا شیرچو نیلوفر، سپر، بر آب شمشیر
بسی بینی عروسان قبا پوشبگشت کوچههای شهر پر جوش
نه شیران را کند کس حمله تعلیمنه روبه را گریز و حیله تسلیم
نباشد هم شجاع و هم خردمندبجز غازی ملک شیر عدو بند
چو دید آهنگ لشکرهای خسروکه آید روی در روی و روا رو
اشارت کرد تا فرمان گزارانکنند آئین ترتیب سواران
که و مه شد ز حکم کارفرمایسلیح و ساز خود را زیور آرای
ز صیقلهای صفها، یافت جوشنکه فتح از غیبهایش گشت روشن
کمانها چون هلال اندر بلندیپلان مریخ سان در زورمندی
خدنگ افکن به عشق اندر کمان دیدچو می خوار حریص اندر مهٔ عید
به تیر آراستن هر تیر سازیچو باز آموز در تعلیم بازی
چو سوهان سوی پیکان کرده آهنگرسیده خیل چین در غارت زنگ
فرس بری و کوهی و تتاریتذر و باغ و کبک کوهساری
حشم را چون سلیح و آلت رزممرتب گشت بهر جنبش و عزم
سبک غازی ملک کین را کمر بستامید خویش بر تقدیر بر بست
نیاز بندگی را یار خود کردتوکل را پناه کار خود کرد
برون آمد ز شهر فرخ خویشسوی هندوستان کرده رخ خویش
ظفر پر مایه شد چون عادل از دادزمین در لرزه شد چون مردم از باد
سپاه اندک ولی نیروی دل پرنه نیروئی که گنجد در تصور
ز جای خود چو در جنبیدن آمدملایک ز آسمانش دیدن آمد
شتابان شد به تندی سوی بدخواهدرو نظارگی سیاره و ماه
همی آمد صف پولاد بستهز اقبال و ظفر بنیاد بسته
به پیش آهنگ آن قلب معظمملک فخر الدول گشته مقدم
ملک دریا صفت در صف دریاخلف در پیش، همچون موج دریا
به بالای ملک ماهی نشانهچو ماهی بر سر دریا روانه
چو آمد نیک نزدیک «علاپور»«علاپور» از مهابت شد بلا پور
همی کردند سیر ماه و انجمدوان مریخ پیر از چرخ پنجم
در آن جولانگهٔ جیحون مسافتمحیط حوض شد جیحون آفت
خبر شد جمع دهلی را در آن عزمکه پیش آمد به هیجا غازی رزم
به خود گفتند کین یک میر کم زورچگونه با صف دهلی کند شور
ندید انبوه مردم را قیاسینکرد از پری لشکر هراسی
همی آمد به رسم زورمندانچو گرگی در شکار گوسفندان
نه مردم بلکه اژدرها است این مردبهر انگشت خنجرهاست این مرد
کسی کافتد دل شیران ز گردشنشاید سهل گیری در نبردش
بهر جنگ مغل کور خش برگردبه فوجی ده «تومن» زیر و زبر کرد
چنین شطرنج بازی کاوست در کینکند سر زیر شاهان را چو فرزین
چو گفتند این سخن را مرد داناهراسان گشت دلهای توانا
درین اثنا یکی زیشان بر آشفتکه چندین وصف دشمن چون توان گفت؟
گر او مرد است، نی ما زن شماریم؟که با چندین سپه تابش نداریم؟
اگر خاک افگنیم آن سویگان مشتزمین سان آسمان سازیم بر پشت!
همی باید کشیدن خنجر کارکه از خفتن نگردد بخت بیدار
به یک پی حملهای را نیم بر ویکه قلبش بی سپر گردد به یک پی
کنیمش خاک، اگر دریاست فوجشبیاشامیم، اگر طوفانست موجش
چه باشد در دل دریا کف خاککه باشد پیش صرصر مشت خاشاک
امیران، چار و ناچار، اندران عزمکمر بستند بهر کوشش و رزم
همان مرتد که کیش کافری داشتبه کیش هندوان سهم سری داشت
به حیله خویش را پر زور میساختبلا میدید و خود را کور میساخت
دو چشمش کور بد در لشکر خویشولیکن احول اندر لشکر پیش
بلی شخصی که در دل سست زور استسوی خصم احول و در خویش کور است
در آن حال، آن بزرگان را خبرهابه فتراک اجل بستند سرها
چو گشت آراسته لشکر به هنجاربه هنجاری که هست آرایش کار
عزیمت گشت محکم در نیتهاکه خون ریزند فردا، بی دیتها
شب هندو نسب چون لشکر آراستنفیر پاسبانان سو به سو خاست
به هم مهتاب و ظلمت شد شب آرایچو خیل هندو و مومن به یک جای
سلیح آرای شد خلقی ز هر بابگریزان شد ز دیده پیش از آن خواب
که و مه در خیال بامدادان:که ما گردیم یا بد خواه شادان؟
کرا در خاک سازند آشیانه؟که باز آید سلامت سوی خانه؟
کرا امروز، سر مهمانست، بر دوش،که فرادا خواست کرد از تن فراموش؟
کرا امروز دست و پای بر جای،که فردا هر یک افتد در دگر جای؟
کدامین هم نشین با ماست این دم،که فردا خواست گشت از جمع ما کم؟
درین سودا مشوش بود هر کسکه شد جنبش پدید از پیش و از پس
مسافت در میان هر دو لشکرقیاس ده کروهی بود کم تر
شبا شب راه مقصد بر گرفتندسوی مقصود کار از سر گرفتند
چو صبح تیغ زن خنجر برآوردجهان خفتان زرین در بر آورد
شب از خورشید روشن یافت بازیچو قلب کافر از شمشیر غازی
سپاهی تشنه و بی آب و پر گرددر آن گرد، از خوی خویش، آبخور کرد
رسید اندر مقام حرب که، تیزز آب تیز شمشیر آتش انگیز
روان گشتند هر سو کاردارانکه آرایند صفهای سواران
صف پیلان چو صف ابر آزارهر ابری، برق حمله، باد رفتار
به پشت پیل ترکان تیر در شستچو کوهی که به پشت کوه بنشست
پس پیلان، سواران صف کشیدهبه جوش از پشت ماهی تف کشیده
نه یک صف بلکه صد سد گران سنگکه صحرای جهان زیشان شده تنگ
همه خان و ملوک اندر چپ و راستبه سختی در نشسته از پی خاست
سلیح و ساز هر یک خسروانهز آهن گشته دریای روانه
جوانان کرده ترکشها پر از تیربرایشان در دریغ، این عالم پیر
ز هر سو غلغل تکبیر میخاستچنانکه افغان ز چرخ پیر میخاست
جدا صفهای هندو ز اهل ایمانچو گرد بخل ز آثار کریمان
فرس هندی و راوت نیز هندیبرهمن پیش در هندو پسندی
درآمد صف دهلی یک طرف تنگز دیگر سو برای قلبهٔ جنگ
صف غازی ملک شد فوج بر فوجچو دریائی که بیرون بفگند موج
صف دهلی چو آن صف را نهان دیدگریز و عجز دشمن در گمان دید
قوی شد زین گمان دلهای ایشانکه مانا جمع دشمن شد پریشان
به جولان شد سوار از هر کرانیسبک شد بهر جولان هر گرانی
ملک غازی ستاریه حیدر عصرکه بودش هم عنان هم فتح و هم نصر
به پیش آهنگ فرزند سرافرازچو شهبازی سوی مرغان به پرواز
بهاء الدین ملک دین را اسد همبسی شیران لشکر نامزد هم
علی حیدر، شهابالدین هر یکیگانه در دو روی تیغ، هر یک
دگر گردن کشان و نام دارانبه جان تشنه به جای تیر باران
بهر جا فوجهای سخت بستهبه عزم جان سپاری رخت بسته
ستاده جوق جوق اندر چپ و راستکه کی زان سو ملک غازی کند خاست
چو قلب دهلی از پیش اندر آمدخروش جنبش از لشکر برآمد
ز هر سو قلب غازی فوج در فوجمحیط این سپه شد موج در موج
چو تیر پر دلان زد نغمهٔ نیجگرهای کبابش داده هم می
کمان کاو خم زد اندر کینه جوئیبه استهزا تواضع کرد گوئی
نمود اندر نظرها در چنان راغهوا از پر کرکس چو پر زاغ
پر کرکس که میزد نالهٔ زارصلامی داد کر کس را به مردار
گمان رفت از درفش تیغ در مشتکه محرابیست یا محراب زرتشت
ز شمشیری که هر یک سیر میزدشعاع تیغ هم شمشیر میزد
نظر از رخش خنجر خیره میشدجهان در چشم مردم تیره میشد
سنان جاسوسی هر دیده میکردهمه زخم زبان پوشیده میکرد
برهنه در جگر میرفت هر نیبه خون پوشیده بیرون میزد از وی
به نیزه مرد زان سان سینه میخستکه بید سرخش از نی نیزه میجست
بسا پهلو که برقش بود در میغکه مومن سوی مومن چون کشد تیغ؟
ولی با گبر و هندو بود کینهکه خون می بیختش غربیل سینه
غرض، اعظم ملک غازی چو در جنگمحل دید از برای سیر آهنگ
گره بسته برای فتح بر تاختبه یک حمله صف دشمن برانداخت
شکست اندر جهان لشکر افگندکه در پیشش مه و اختر سرافگند
شد از مومن به گردون بانگ تکبیرز گبران بانک «ناراین» هوا گیر
پلنگانی که چون آهو دویدندبهر رخنه چو موشان میخزیدند
شده پیل از خدنگ غرقه سوفاربسان خار پشت و پشتهٔ خار
ز پیل آویخته هر پیلبانیتن آویزان و بیرون رفته جانی
ز دیگر پیل بانان جهد و تعجیلکه در سوراخ موری در خزد پیل
نمیزد پیل را چندان کسی تیرکه کار آید مگر بهر جهانگیر
چو مرتد خانخانان روی برتافتعنانها هر کسی سوی دگر تافت
ملک فخر الدول بود انددر پایران پی که بر گیرد از آن فوجی گران پی