گنج

شمارهٔ ۹۷ - حدیث عهد و پیمان لشکر غازی، که در کام نهنگ اندر روند و دیدهٔ اژدر!

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۵ بیت
چو مرد آید برون از عهدهٔ عهدبه کارش بخت و دولت را بود جهد
نشیند اهل دولت را به سینهچو می در جام و گوهر در خزینه
نماند چون بنفشه کز سر انجامچو سرو راست ز آزادی برد نام
شکوه مرد در عهد درست استمدان مرد، آنکه گاه عهد سست است
ز مردان راستی باید قلم وارکه گردد کار او را عهدهٔ کار
نگر غازی ملک را کز دل آراستبه عهد شاه خود چون راستی خواست
کلید راستی در شد به کارشمیسر گشت فتح کارزارش
شنیدم کز علاو الدین مغفوردلش پنهان و عهدی داشت مستور
چو او شد زان وفاداری سرافرازسرش گشت از جفا کاران سرانداز
چنین گفت آن که بود آگاهیش بیشکه بد غازی ملک در خانه خویش
چو بشنید این سخن کامد بران سوینه لشکر، بلکه دریای زمین شوی
طرب کرد از نشاط روزی بیشچو گرگ غالب از بسیاری میش
سپاهش ار چه بود اندک نه بسیارولی بسیار اندک بود و پر کار
سواران بیشتر ز اقلیم بالانه هندوستانی و هندو و لالا
غزو ترک و مغل رومی و روسیچو باز جره در جنگ خروسی
دگر تازک، خراسانی و پاک اصلنگشته اصل بد، با اصل شان وصل
همه مردان رزم و کار کردهغزاها با ملک بسیار کرده
بسی صف‌های تاتاران شکستهدل آن جمله خون خواران شکسته
خدنگ افگن پلان چست و چالاکز بیلک کرده سد آهنین چاک
گهی چون آسیا که کرده سوراخگهی چون شانه مو را کرده صد شاخ
ملک در پیش یک یک را طلب کردپس از دل قصه را مهمان لب کرد
که ما را چرخ پیش آورد کاریکه گردش هست، در وی، چرخ واری
کرا نیروی پیل است و دل شیرکه هم بازو شود با ما به شمشیر
نخست از خون خود خیزد چو لالهپس از خون عدو شوید پیاله
تهٔ خنجر نهد اول سر خویشکشد پس بر دگر سر خنجر خویش
بلی مردان بهر سازی و سوزیکسان را پرورند از بهر روزی
بود هر روز عشرت را شماریفتد ار بعد عمری کار زاری
به کاری ناید، ار، یاری در آن روزبه سوزش دل که نبود یار دل سوز
بود تیر از برای رزم نخچیرتو بی آن، چوبهٔ دان چوبهٔ تیر
کمان گر بشکند هنگام پیکار،«زهی!» کی یابد از لب‌های سوفار!
بیائید آن که دارد کار با ماشوید از عهد و پیمان یار با ما
شود گر عهدها محکم به سوگندبه کار جان شویم از جان کمربند
وگر یاری ندارد میل یاریکه دشوار است کار جان سپاری
درین یاری که دارد کار با من؟دل من هست آخر یار من!
بدین دل کاهنین سدیست بر پایکنم گرسد آهن باشد از جای
مرا یاور بس است و هم ترازودو بازوی من و تعویذ بازو
شنیدم بود رستم چیره دستیکه گاه حمله تنها صف شکستی
نه آن رستم ز من در کار پیش استکه هر کس رستمی در عهد خویش است
چو من بر نام یزدان تکیه کردمیقین است آن که تنها چیره گردم
مراد من چو جز دین را فرج نیستمن و این کار بر غیری حرج نیست!
چو بشنیدند مردان سرافرازز مخدوم خود این حرف سر انداز
سراسر چون همه سرباز بودندبه روی خاک سرها باز بودند
پس آنگاه از سر سر بازی خویشسر خود خدمتی بردند در پیش
فرو گفتند: کای سرور، سران را!به زیر پای تو سر، سروران را!
همیشه باد سر یار کلاهتکله گوشه کشیده سر به ماهت
سری کز دولتت عمری کله داشتز کارت چون توان اکنون نگه داشت؟
به سر بازی چو ما را مژده دادیسر ما در کله ناید ز شادی
نه ما آن سرسری آریم پیشتکه ندهیم ار فتد سرهای خویشت
چه باشد یک سر ما زیر خنجرهزاران پاره گردد جمله یک سر
زهر پاره جدا بر خیزد آوازکه باز از بهر تو کردیم سر باز
کمر بستیم و پیمان نیز بستیمبران پیمان رگ جان نیز بستیم
که تا جان در تن است و سر به گردننخواهیم از درت سر دور کردن
چو ما را سر جدا گشت اندرین کارتو دانی خواه صلح و خواه پیکار
سپه را چون وثیقت محکمی یافتملک را خاطر آن سو بی غمی یافت
به عزم کار محکم کرد بنیادکه بنیاد بزرگی، محکمش باد!