گنج

شمارهٔ ۸۹ - بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمین‌الدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!

ایا چشم و چراغ دیدهٔ منرخت بستان و باغ دیدهٔ من!
«مبارک» نام تو ز ایزد بتارکچو نامت بر پدر گشته مبارک
توئی چون پاره‌ای از جان پارهز تیمار تو جان را نیست چاره
به دامان تو خواهم کرد پیوندز اندرز و نصیحت رقعه‌ای چند
چو جان خواهی همیشه زندگانیبه جان دوز این هم پیوند جانی
وصیت اینست کاندر گلشن دهربنات شکرین بشناسی از زهر
نه بندی دل بر ایوانی که در ویچو در رفتی برون آئی پیاپی
مبین خواب پریشان در حق کسکاثر نیز از پریشانی دهد بس
بهر دامن که در خواهی زدن چنگمتاع صلح‌جو، نه مایهٔ جنگ
رهائی ده به کوشش بسته‌ای رابه مرهم پرورش کن خسته‌ای را
همیشه چنگ دل در یک دلان زندلی دو نیمه را دو نیمه کن تن
مشو آتش به صحبت همسران راکه خود را سوزی، وانگه دیگران را
چو آبی باش لطف از حد فزونشهمه راحت ز بیرون و درونش
بود ماهی سزای تابهٔ تیزکه خار است از درون، بیرون دم ریز
چو ماهی را کند کس باژ گونهنماید خار پشتی را نمونه
مثل گر مار را گویند چون اوستبه تندی مار بیرون آید از پوست
مکن بد خوی را با خویش گستاخستور بد، کهش ریزی، زند شاخ
چو نافرجام را بر سر کنی جایمشو رنجه، گرت بر سر نهد پای
فغان زان سیل کاندم کاندر آیدز پلوان بگذرد، بر پل بر آید
ز تندی گر چه کارت را بلندی استسبک بودن نه رسم هوشمندی است
چو کوه از سنگ باید بست بنیادنشاید شد، چو خس، بازیچهٔ باد
بود در خورد همت، کام هر کسنخواهد کام شاهین، قوت کرکس
نهنگی شو که با دریا کند زورکند زیر و زبر دریا به یک شور
چو کار افتد، نه کار از بهر نان کنغزا را باش و آشام سنان کن
مبین کز منعمت در معده جونیستکه جان بازی بنان خواهی گرو نیست
بزن بر جان آن منعم سنانیکه نرزد نزد او جانی بنانی
متاعی را که خواهد رفتن از پیشازو ناچار بستان بهرهٔ خویش
به صرفه صرف کن نقدی که داریکه امساکت به از اسراف کاری
نه آن صرفه بود ز اندیشهٔ خامکه بخل صرف را صرفه نهی نام
بده سیم و درم بی‌مایگان رانه نزل و هدیه عالی پایگان را
مده سرمایه بر دست دغا بازمپرور سفله را در نعمت و ناز
چو گشتی در درم دادن کرم کوشز فر یاد درم خواهان مکن جوش
نه بخشد زر، جوان مرد، از پی نامنجوید نردبان، مرغ، از پی بام
بنه، بر خویش، رنجی بهر آن راکزان، راحت رسانی، دیگران را
چو خط ما، به حکمت شو نمونهمشو چون خط هندو باژ گونه
چو مسطر راستی را، نه راستچو چوب راست شو کاو جدول اراست
که نام از راستی گیری به کشورچو چوب جدول و چون تار مسطر
به دانش راست باید داشت تن رانشاید کژ نهادن خویشتن را
به دانش زندگانی کن همه جایکه تا دانا و نادان بوسدت پای
چو طاوس ار چه پوشی حله بر دوشنشاید پای خود کردن فراموش
به قدر خویش دارد هر یکی زورچه همدستی کند با اژدها مور
نشاید نیشکر با پیل خوردننه در تگ با صبا تعجیل کردن
حریف آن گیر، کز وی در نمانیسلاح آن جوی، کز وی کار رانی
سلاح رخش چون بر خر نهد مردبماند هم ز خویش و هم ز خر فرد
سزاوار است هر کالا بهر جایکله بر فرق زیبد، کفش در پای
کسی کو از کله خس زیر پا روفتبباید کفش بر سر محکمش کوفت
اگر زشتی، به رعنائی مزن گامکه طفلانت نثار آرند دشنام
عجوزی کاو کند گلگونه بر رویچو توسن ز اشتر، از وی رم خورد شوی
به رسم عاقلان بگزار تن رامکن خدمت هوای خویشتن را
بود مرد خرد، کرپاس بر دوشهم آگوش زنان، ابریشمی پوش
ز دانش کن لباس تن، که زیب استنسیج و پرنیان، ابله فریب است
اگر زیور سزد، بر مهرهٔ خربه از خر مهره نبود، هیچ زیور
شتر را لب نباشد در خور بوسولیکن پشت باشد، بابت کوس
خران را زیب ندهد، گوهرین ساختولی یالان نو زیبد، گهٔ تاخت
یکی گوهر برد، بی کندن کانیکی را هم بکان کندن رود جان
بکاری دست زن کارزد به رنجیبه گل کندن نه هر کس یافت گنجی
چو در هر پیشه نیکی و بدی هستبیندیش، آنگه اندر پیشه زن دست
چو دل خواهی به مزدی شاد کردنبباید خدمت استاد کردن
چو گیری تیشه بی‌استاد لازمکه دستت چوب گردد چوب هیزم
گلابی کاید از گلهای خود روینه در خورد دل مردم دهد بوی
بگیر آئین راه، از نیک مردانعنان، از راه بد مردان، بگردان
کسی کو در پی غولان زند گامکند ریگ بیابان خونش آشام
بلندی بایدت، افگندگی کنخدا را باش و کار بندگی کن
به عشق آویز، در کار الهیمجو از زهد، خشک آبی که خواهی
همان عشق‌ست، کت برگیرد از خاکبرد پاک به سوی عالم پاک
کسی کاین کیمیاش از دل بکار استرخ زردش زر کامل عیار است
ز قلب، این کیمیای دل مکن سلبکه هست آن کیمیاهای دگر قلب
فشاند این جرعه بر من پیر هشیارکم از مستی ز هستی کرد بیزار
غلط کردم، تفاوت چند گویمنه بخشیدند زان گلزار بویم
چه لافد آنکه تر دامن چو میغ استکه این بوی از همه پاکان دریغ است
خوش آن پاکان که کردند این قدح نوشو زین می جاودان ماندند مدهوش
از آن جام اردهندت شربتی نوبریزی جرعه‌ای بر خاک خسرو
مرا نامی است روشن‌تر ز خورشیدتو روشن کن که هست این عمر جاوید
وجودت گر چه از من گشت موجودبدانگونه که نام نیکو از جود
مپنداری که زیر نیلگون بامز نام من ترا روشن شود نام
درختی شو که از خود میوه ریزدنه میوه کاز درختش نام خیزد
چراغی باش کافروزد جهان رانه آن شعله که سوزد خان و مان را
مشو تاریک رو چون بوم و خفاشچو باز پادشا فرخنده رو باش
اگر چون من شوی روشن به جمعیتویی شمعی که افروزد ز شمعی
دگر بر من نشیند از تو داغیتو آن دودی که زاید از چراغی
ز بار تلخ خیزد خواری شاخز شمع مرده کی روشن شود کاخ
ترا می‌گویم این پند دل‌افروزکه دارم بهر تو سوز جگر سوز
تویی چون مردم چشمم ز تقدیربه چشم مردمی این سرمه بپذیر
اگر زین توتیا، روشن کنی چشمبه بینش باز دانی گوهر از یشم
و گر زین روشنی، بی نور مانیمن آن خویشتن کردم، تو دانی!