گنج

شمارهٔ ۸۸ - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۳ بیت
شراب عشق بازان آب تیغ استبهر عاشق چنین آبی دریغ است
شنیدی قصه یوسف که تا چونبتان را در دست شوند از خون؟
زنی کان حسن را نظاره کردهترنجش بر کف و کف پاره کرده
عروسانی که حسن شه پسندندحنا بر دست خود زینگونه بندند
چه داغست این، که هر جا، می نشانمچه خونست این، که هر سو، می فشانم؟
کسی روشن کند این آتشین سوزکه روزی سوخته باشد بدین روز
نه هر دل داند این داغ نهان رانه هر کس پی فتد این سوز جان را
کسی کاگاه شد زین قصهٔ دردز هر حرفی به سینه دشنه‌ای خورد
چو بر عاشق اشارت تیغ خون استسیاست کردن از رحمت برون است
خضر خانی که چون وحش شکاریز غمزه داشت در جان زخم کاری
نشستی عاقبت زان زخم دلدوزبه روز ماتم خود بهترین روز
چه حاجت بود چرخ بی‌وفا را؟برو راندن، ز خون، تیغ جفا را؟
ولیکن چون چنانش بود تقدیرگسستن کی تواند بسته زنجیر!
مع القصه، نهانی دان این رازز گنج راز زینسان در کنند باز
که چون سلطان مبارک شاه بی مهرز تلخی، گشت، بر خویشان، ترش چهر
صلاح ملک در خونریز شان دیدسزاواری به تیغ تیزشان دید
بران شد تا کند از کین سگالیز انباز، آن ملک، اقلیم خالی
نهان سوی خضر خان کس فرستادنموداری به عذر از دل برون داد
که ای شمعی ز مجلس دور ماندهتنت بی‌تاب و رخ بی نور مانده
تو میدانی که از من نیست این کار،ستم کش ماند و یکسو شد ستمکار
کنون ما هم در آن هنجار کاریمبه هنجاری ازین بندت براریم
چو در خوردی، که باشی مسند آرای،بر اقلیمی کنیمت کار فرمای
ولی مهر کسی کاندر دلت رستنه در خورد علو همت تست
«دول رانی» که در پیشت کنیزیستکنیز ارمه بود، هم سهل چیزیست
شنیدم کانچنان گشت ارجمندتکه شد پابوس او سرو بلندت
نه بس زیبا بود، کز چشم کوتاه،پرستار پرستاری شود شاه!
کدو در صحن بستان کیست، باری؟که جوید سر بلندی با چناری؟
تمنای دل ما میکند خواستکه زان زانو نشین بربایدت خاست
چو زینجا رفت، باز اینجا فرستش،به پائین گاه تخت ما فرستش
چو سودای دلت کم گشت چیزیدهیمت باز تا باشد کنیزی
چو شد پیغام گوئی، برد پیغامخضر خان را نماند اندر دل آرام
ز خشم و غصه کرد آن ماه در سلخچو می، هم گریه و هم خنده تلخ
نخست از دیده لب را جوش خون دادپس آلوده به خون پاسخ برون داد
که شه را، ملک رانی چون وفا کرد،دولرانی به من باید رها کرد!
چو دولت دور گشت از خانی مندولرانی است دولت رانی من
در این دولت هم از من دور خواهی،مرا بی دولت و بی نور خواهی!
چو با من همسر است این یار جانی،سر من دور کن، زان پس تو دانی!
پیام‌آور چو زان جان غم اندودبه برج شاه برد آن آتشین دود
شهنشه گرم گشت از پای تا فرقبه گرمی، خیره خندی کرد، چون برق
برآمد شعلهٔ کین را زبانهبهانه جوی را نوشد بهانه
به تندی سر سلاحی را طلب کردکه باید صد کروه امروز شب کرد
رو اندر «گوالیر» این دم، نه بس دیرسر شیران ملک افگن به شمشیر
که من ایمن شوم ز انبازی ملککه هست این فتنه کمتر بازی ملک
به فرمان شد روان، مرد ستمگارکبوتر پای بند و جره ناهار
شبا روزی برید آن چند فرسنگرسید و بر ز بر کرد، از ته، آهنگ
رسانید آنچه فرمان بودش از تختبشد اهل قلعه در کاری چنان سخت
درون رفتند سرهنگان بی‌باکبه بی‌باکی در آن عصمت گهٔ پاک
برو پوشیدگان، هوئی در افتادکزان هو، لرزه در بام و در افتاد
در آن برج، از شغب هر تیر شد قوسقیامت، میهمان آمد به فردوس
ز کنج حجرها با صد نژندیبرون جستند نر شیران به تندی
ز باز و و زور، و از تن، تاب رفتهتوان مرده خرد در خواب رفته
شد اندر غصه شادی خان والامدد جست از پناه حق تعالی
سبک در کوتوال آویخت تا دیرته افگندش، بکشتن جست شمشیر
چو شمشیر ظفر گم گشته پودشاز آن نیروی بی حاصل، چه سودش؟
عوانان در دویدند از چپ و راستدر افتادند وان افتاده بر خاست
زهی سگساری چرخ زبون‌گیرکه شیران راسگان سازند نخچیر
چو بستند آن دو دولتمند را سختزمانه بست دست دولت و بخت
فتادند آن شگر فان در زبونیبرام‌د سو به سو شمشیر خونی
چو جست آواز بی رحمی زخنجردرآمد خونی بی رحمت از در
عفا الله بر چنان روهای چون ماهکسی چون بر کند شمشیر کین خوا!
کرا در دل نیاید سو ز جانیز افسوس چنان عمر و جوانی؟!
فلک را باد یارب سینه صد چاک!کزینسان ارجمندان را کند خاک!
غرض کس را برایشان چون نشد رایکه گردد تیغ خون را کار فرمای
بجنبید از میان چون تند بادیفروتر نسبتی هندو نژادی
غم افزائی، چو عیش تنگ حالانکژ اندیشی، چو عقل خردسالان
درازش سبلتی پیچیده بر گوشز سبلت کرده خود را حلقه در گوش
سبک زان صف سرهنگان برون جستتو گوئی خواهد از وی موج خون جست
ز راه مهر دامن در کشیدهبه خونریز آستینها بر کشیده
ز فرماینده، تیغ گوهرین جستکشید و کرد دامان قبا چست
برآمد گرد آن سرو گرامیکه از سر سبزی خود بود نامی
شهادت خاست از خضر اندران کاخچو تسبیح درخت از سبزی شاخ
از آن بانگ شهادت کامد از شاهشهادت گوئی شد مهر و هم ماه
سپر می‌کرد خورشید از تن خویشولی تقدیر یکسو کردش از پیش
کند تیغ قضا چون قطع امیدنه مه داند سپر کردن نه خورشید
به یک ضربت که آن نامهربان کردسر شه در کنارش میهمان کرد
قضا کامد ز بهرش ز آسمان زیرقلم چون رانده بودش، راند شمشیر
ز خون او چو رنگین کرد جا راهم از خونش نوشت این ماجرا را
چو از تیغ آن سر والا، قلم شدخط مشکین او خونین رقم شد
چو گرد رویش از خون سیل در گشتگل لعل وی از خون لعل تر گشت
ز گردن موج خون کش پیش می‌رفتدون سوی نگار خوش می‌رفت
«دول رانی» که با فرخندگی بوددوید این خون و با آن خون درآمیخت
«دول رانی» که با فرخندگی بودخضر خان را زلال زندگی بود
چو خضر چرخ، با او در کمین گشتهمان آب حیاتش تیغ کین گشت
چو دیدم اندرین شیشه به تمیزبسی هست آب حیوان خضر کش تیز
بر آمد جان عاشق خون فشانانولی می‌گشت گرداگرد جانان
گلی کز وی چکید از قطره‌ای خویفشاندی، خون خود، صد بنده به روی
تنی کاسیب گل بودی دریغشفلک، بین تا چسان زو زخم تیغش
زهی خونابهٔ مردم که گردونز شیرش پرورد، آنگه خورد خون
نگر تا چند گردد دور افلاک،که یک نوباوه بیرون آرد از خاک؟
چو گشت این سرو بن، در زیور و زیببخاک اندازدش، باز از یک آسیب!
چه باشد خضر خان، بل صدخضر نیزازین خضرای رنگین گشت ناچیز
بس آن به کادمی در جان سپردنبقای خضر یابد بعد مردن
چو خون خضر خان در خاک در شدز خونش هر گیا خضری دگر شد
بگرد بار خود می‌گشت جانشهمی گفت این حکایت از زبانش
که ای جان من و آشوب جانمکه در کار تو شد جان و جهانم
چون من بهرت، ز جان کردم جدائیمبری ز آشنایان، اشنائی
بهر جائی که خون راند این تن پاکگیاه مهر، خواهد رستن از خاک
ز خون و خاکم این رنگین گیاجویاز آن گوگرد سرخ این کیمیا جوی
نه مرگست این که آید به پایانولی مرگست دوری ز آشنایان
جدائی‌های هر پیوندم از بندنه چون درد جدائی شد ز پیوند
خضر خان، کاب حیوان بودر در جام،درین دریای خون، گم شد سرانجام!
غرض، چون خضر خورد آن شربت حورهمان می‌خورد «شادی خان» هم از دور
«دول رانی» در آن خونابه سرگمچو ماه چارده در جمع انجم
ز زخم ماه نو، در هر کنارهبه صد پاره رخی چون ماه پاره
ز زخمی کاندران رخساره می‌شددل خورشید، صد جا، پاره می‌شد
نه زان رخساره می‌شد پاره‌ای دورکه از مه دور می‌شد، پارهٔ نور
صباحت هم بران رخسار گلگونهمی کرد از جراحت گریهٔ خون
ز چشم و رخ که خون بیرون همی‌رفتبهر سو سیلهای خون همی رفت
در آن موها که پیچ بیکران بوددل خان جست و جانش همدران بود
ولی چون رفته را باز آمدن نیستغم بیهوده جز رنج بدن نیست
چو حال اینست به کاز طبع ناسازروم اندر سر گفتار خود باز
چو شد هنگام آن کان کشته‌ای چندبه زندان ابد مانند در بند
شهیدان را ز مشهد گاه خون‌ریزروان کردند سوی خوابگه تیز
به «جی مندر» که برجی زان حصار استشهان را کاندران شاهان خوش خواب
به سنگین حجرهٔ در فرجهٔ تنگنهان کردند شان چون لعل در سنگ
چو پنهان گشت در سنگ آن گهرهاجدا شد مهرهٔ دولت ز سرها
فرواندند ز آسیب زمانهفراموش اندران فرموش خانه
فراوان یاد دارد، چرخ بد خویفرامش گشتگان، زینسان، بهر کوی
خردمندی که بندد در جهان دلدل از نام خردمندیش بگسل
بد و نیک ار نمی‌دانی ز هر بابتو هم زین نامه عبرت گیر و دریاب
به عشق آویز وزان سرمایه جو بهرکه فارغ گردی از نیک و بد دهر
وگر در عشق‌بازی ره ندانیدر آموزی گر این افسانه خوانی
که در هر بیت او پوشیده کاریستز خون عاشقان نقش و نگاریست