گنج

شمارهٔ ۸۴ - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۱ بیت
چو خوش باشد که یابد تشنه دیربه گرمای بیابان شربتی سیر
حلاوت گیرد از شیرینیش کامجگر آسودگی یابد ز آشام
چه خونها خورده باشد دل به صد جوشکه ناگه نوش داروئی کند نوش
خضر خانی کش از دیوان تقدیرمرادی در زمانی داشت تحریر
چو وقت آمد کزان کامش بود بهربکان آن شربتش روزی شد از دهر
گهر سنجی کزین گنجینهٔ در سفتز مرد با گهر زینسان کند جفت
که آن آشفته دلداده در بندز خورشیدی به ماهی گشته خرسند
چو تنگ آمد ز خوناب درونیگره زد در درونش اشک خونی
به گوش محرمی کرد این گره بازکه تا در پیش با نور یزدان راز
هران سوزی که در دل داشت مستوربر آن سوزنده روشن کرد چون نور
به صد دلسوزی آن پروانه زان شمعروان شد کرده آتشها به دل جمع
شد اندر مجلس بانوی آفاقبرون زد شعلهٔ زان دود عشاق
به زاری گفت کای در پردهٔ شاهز نور خود فگنده پرده بر ماه
ز مهر شه بلندت باد پایهز ظل ایزدت بر فرق سایه
کجا شاید که با این بخت شاهیبود فرزندت اندر سینه کاهی؟
تهی دستی بودنی تاجداریکه بر کامی نباشد کامگاری
مکش بهر برادر زاده، فرزندکه آن رسمی، و این جانی است پیوند
اگر چه، رنج خویشان رنج خویش استولیکن، نی ز رنج خویش بیش است
در انگشت برادر گر خلد خارنه چون انگشت خویشت باشد آزار
ز درد، ار چشم خواهر ریش باشدنه همچون درد چشم خویش باشد
مکن چندان برادر زاده را مهرکه یک سو تابی از فرزند خود چهر
هدف چار است مردان را به یک تیراگر زین خسته گردد زن چه تدبیر
چو مردی چار خاتم راست در خوردبه یک خاتم چرا قانع شود مرد؟
خصوصا پادشاهان را که بی گفتبیاید هم نسب افزون و هم جفت
به خدمت گر قبولی یابد این رازدری از نیک خواهی کرده‌ام باز
چو آن خونابه قطره قطره در وجودشچو در و لعل بانو کرد در گوش
دل از یاقوت گوشش سفته تر گشتدو چشمش همچو گوشش پر گهر گشت
نهانی جست فرمانی ز درگاهکه فرماید قران زهره با ماه
ز قصر لعل فرمان داد در حالکه آرند آن نگار مشتری فال
سبک، فرمان پذیران در دویدندز کان لعل گوهر بر کشیدند
رسانیدند با صد عزت و نازبه رضوان گاه تخت، آن حور طناز
خبر دادند عاشق را نهانیکه کام دل رسید اکنون تو دانی
خضر خان کز چنان کامی خبر یافتخضر گوئی دوباره چشمه دریافت
لبش پر خنده چشم از گریه تر همز بس شادی شده حیران و در هم
در آن فرحت که شد جان نوش یارتنش می‌شد ز جان کهنه پیزار
روان شد چو خیال خویش بی‌خویشخیال دوست رهبر کرده در پیش
درون شد چون به خلوت گاه دل جویدویده چار گشتش روی در روی
نظرها گرم و جانها در جگر بودخردها مست و دلها بی‌خبر بود
چو باز آمد شکیب هر دو لختیعمل پیوند ش بختی به بختی
شه گم گشته هوش و یافته جانبخندین خبر تش جانی گروگان
نهفته، با درونی خاصه‌ای چندنشست و عقد کابین کرد پیوند
ز درج دیده گوهرها برو ریختنثار از گریهٔ شادی فرو ریخت
چنان شاهی و هوش از وی شده پاکچو درویشی که دری یابد از خاک
به شادی با نگار خویش بنشستشده از دست و زلف دوست بر دست
دو دل رخت هوس در جان درون بردجدائی از میان زحمت برون برد
فرو خفت از دل آتش‌های اندوهفرود آمد ز جان غمهای چون کوه
مقابل دل بدل آئینه شد بازز لب جانها درون سینه شد باز
پریروی از برون آلودهٔ شرمدرون سو شعلهای دوستی گرم
به سوی شاه خود دزدیده می‌دیدگهی پیدا، گهی پوشیده می‌دید
رخی اندک به سبزی میل کردهبهاری از کف خضر آب خورده
روان سرو تر و سبز و جوان همندیده سبزهٔ و آب روان هم
تو گوئی رنگ سبزش گاه دیدنز سبزی و تری خواهد چکیدن
همه طاووس هندی سبز وام استکزان گونه به زیبائی تمام است
تذ روان خراسان نغزسانندولی طاوس هندی را چه مانند؟
پس از دیری که حیرت رخت بر بستهوای دل به عیاری کمر بست
درآمد عاشق شوریده مشتاقکه تنگش در برآرد چون به غلطاق
حریر آبگون کرد از برش دورچو ابر از آفتاب و حله از حور
در آویخت چون باز شکاریکه آویزد به کبک مرغزاری
گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگبسان برگ گل در غنچهٔ تنگ
پس از مهر خزانه دور شد پاسبه لؤلؤ سفتن آمد نوک الماس
نمی شد ریسمان را راه در درکه در ناسفته بود و ریسمان پر
چو در شد در شکوفه شاخ گلگونشکوفه خنده زد با گریهٔ خون
چنان در قفل سیمین شد کلیدشکه شد تا پرهٔ دل ناپدیدش
به هم لعل و عقیقی داشته جفتعقیق از برمهٔ یاقوت می‌سفت
به چشمه غنچهٔ نیلوفری تربه صد حیله همی برد اندرون سر
چو کرد آن جوهری در گرم خیزیبه درج لعل مروارید ریزی
خضر سیراب گشت اندر سیاهیچکید آب حیات از کام ماهی
چنین بزمی که دل سودای آن داشتمکرر شد که معنی جای آن داشت
چو آسود از دو جانب شعله را تابدر آن آسایش آمد هر دو را خواب
از آن پس شان نبود از بخت کاریبجز هر لحظه بوسی و کناری
ازین، کردن به دزدی سینه تسلیموزو، تاراج کردن تودهٔ سیم
از این، بستن برو زلف کره گیروز او گردن در آوردن به زنجیر
ازین، ساعد به دست او سپردنو زو، گل دستهٔ بر دست بردن
ز گاه شام تا صبح شب فروزشدی در خوش دلی شبهای‌شان روز
نهاده، چون دو گل، روئی به روئینه محرم در میان، جز رنگ و بوئی
بهم پیوسته اندامی به اندامبه آمیزش چو دو می در یکی جام
دو مست شوق با هم کرده سر خوشنه تشویشی به جز زلف مشوش
چه خوش روزی و فرخ روزگاریکه یابد کام دل یاری ز یاری
گهی لب بر لبی چون قند سایدبه دندان تمنا قند خاید
گهی خسپد به شادی دوش با دوشبنفشه در برو نسرین در آغوش
کند هر دم نگه بر روی ماهیکه یابد جان نو در هر نگاهی