گنج

شمارهٔ ۸۳ - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتن

شبی چون سینهٔ عشاق پر دودز تاریکی چو جانهای غم اندود
فلک دودی ز دوزخ وام کردهسرشته زاب غم شب نام کرده
اگر چه رهبر خلقند انجمدر آن ظلمات هائل کرده ره گم
سیاهی بس که بسته ذیل جاویدگریزان شب پرک هم سوی خورشید
رسیده ابری از دریای اندوهشده پیش دل درماندگان کوه
شده چون پر زاغ این نیلگون باغشبیخون برده هر سو بوم بر زاغ
همان ابر سیه در گرد آفاقچکان همچون سواد چشم عشاق
شبی زینسان به غمناکی سیه پوشدول رانی به خاک افتاده بیهوش
فرو مانده به سودا مبتلائیچو موری در دهان اژدهائی
پرستاران به گردش خفته جمعیوی اندر سوختن تنها چو شمعی
رخ از خونابهٔ دل ریش می‌کردز بخت خود گله با خویش می‌کرد
نه در دل صبر کارد تاب دورینه در تن دل که سازد با صبوری
گه از بیجاده مروارید می‌رفتگه از لولوی تر یاقوت می‌سفت
گهی سقف از خدنگ ناله میدختگهی مفنع ز آه سینه می‌سوخت
گهی بر چهره می‌کرد از مژه خویبه جای غازه خون می‌راند بر روی
چو شد نالیدنش ز اندازه بیرونز کنج حجره جست آوازه بیرون
ز نالشهای آن مرغ گرفتارز عین خواب نرگس گشت بیدار
صبوری پیشه کن تیمار بگزاربه تقدیر خدا این کار بگذار
پریوش زین نصیحت زار بگریستبه پاسخ گفت چون بسیرا بگریست
که من بسیار می‌خواهم درین دردکه یابد صبر جان درد پرورد
ولی در سینه‌ام هجر آتش افروزصبوری چون توان کردن درین سوز
چو شادی نیست بهر من به عالممرا بگزار هم در خوردن غم
صنم در تیره شب زینگونه نالانپرستاران به حسرت دست مالان
به عرض آورد با صد جان گدازینیاز خود به ملک بی نیازی
به دامان شفیعان در زده چنگهمی گفت ای انیس هر دل تنگ
به روز تیرهٔ دلهای سوزانبه شبهای سیاه تیره روزان
به جان بیگناه خردسالانبه شام بی چراغ تنگ حالان
به محبوسی که عمرش رفت در بندبه غمناکی که با غم گشت خرسند
به بیماری که بی‌کس مرد و بدحالبدان موری که در ره گشت پامال
بدان بیرانهای محنت آبادبدان دلها که از محنت شود شاد
به محتاجی که زد در نیستی چنگبه درویشی که از هستی کند ننگ
بنان خشک پیش بی نوائیبه دلق ژنده بر پشت گدائی
که رحمت کن برین جان گرفتارز زاری وارهان این سینهٔ زار
درین نومیدیم امید نو کنامیدم را به کام دل گرو کن
خلاصم ده ز شبهای جداییببخش از صبح بختم روشنایی
کلیدی بخشم از سر رشته رازکه درهای مرا دم را کند باز
چو لختی کرد زینسان دردمندیدعا را داد با یارب بلندی
به گریه خواست تا بربایدش آبکه در گریه ربودش ناگهان خواب
خضر را دید کاوردش نهانییکی ساغر پر آب زندگانی
بگفت ای کز خضر خان دشنه خوردیبنوش آب خضر تا زنده گردی
نویدت می‌دهم زین آب دلکشکه خوش با خضر خان آبی خوری خوش
بت بیدار دل ز آن خواب مقصودچو بخت خویشتن بیدار شد زود
بجست از خوابگهٔ بی صبر و آرامچو مرده کاب حیوان یابد از جام
پرستاران محرم را طلب کردبگفت این خواب و دلها پر طرب کرد
دلش را تازه گشت امیدواریزمانی باز رست از بی‌قراری
از آن پس زان نمایش یاد می‌داشتبدان امید دل را شاد می‌داشت
در آن شب کان صنم را حالت این بودخضرخان نیز هم‌چون او غمین بود
در آن بود از دل صبر و آرامکه ایوان بشکند یا بر درد بام
چو درمانده شود مرد از دل تنگز دلتنگی کند با بام و در جنگ
عجب داغیست داغ عشق‌بازیکه باشد سوزش جان دل‌نوازی
گرفتاری که رنج عاشقی بردهم از دل زنده گشت و هم ز دل مرد
نهاد از سر غرور پادشاهیدر آمد چون گدایان در گدائی
که ای دانندهٔ راز درونمدرین حسرت، تو میدانی که چونم؟
به سر عارفان حضرت پاکبه درد عاشقان در سینهٔ چاک
به خوناب دو چشم مستمندانبتا پاک درون دردمندان
به پرهیز جوانان در جوانیبه عیش کودکان در پاک جانی
به جانهای که هست از سوزشان ذوقبه دلهائی که خاکستر شد از شوق
بدان عاشق که مرد از وصل محرومبه مشتاقی که هجرش گشت مظلوم
به فرهادی که زیر کوه غم مردبه مجنونی که با خود کوه غم برد
بدان حالی که سامانش نباشدبدان دردی که درمانش نباشد
که بخشایش کنی بر مستمندیز دردی وا رهانی دردمندی
ز حد بگذشت شبهای جدائیچراغم را تو بخشی روشنائی
اگر کامم ته دریاست نایاببه کام من رسان چون شربت آب
به کام دل رسان دل داده‌ای رابرآور کار کار افتاده‌ای را
دل غمناک شه بود اندرین رازکه ناگه هاتفی در دادش آواز
که خوش باش ای ز هجر آزار دیدهخرابیهای دل بسیار دیده
بشارت میرسانم ز آسمانتکه گشت ایمن ز هر اندیشه جانت
چو بشنید این بشارت عاشق مستهم از پا اوفتاد و هم شد از دست
بماند افتاده چون گنجشک بی بالچه از شادی، چه از حیرت، چه از حال