شمارهٔ ۶ - از اینجاست که از مدح کردن اظهار بیزاری و از اهل زمانه گله میکند
گرمی دل نیست چو حاصل مراسرد شد از آب سخن دل مرا
تاکی از ین شیوه به ننگی شومبیغرض آماج خدنگی شوم
تام گدائی کنم اسکندریخلعت عیسی فگنم بر خری
محتشمانند درین روزگارمس به زر اندودهٔ ناقص عیار
کوردل از دولت و کوتهنظردولتشان از دلشان کورتر
گوش گران و همه ناموس جویسفلهوش و دونصفت و تنگخوی
بی کرمی نام فروشی کنندبی گهری مرتبه کوشی کنند
خورده به درویش نیاز ند پیشبیش رسانند بدانجا که بیش
گر برسانند، مثل، بر گداییک درمی ده طلبند از خدای
این سخن چند که بیخواست استشاعری ای نیست همه راست ست
لیک به خواهش چو مرا نیست راهجز به خدا یا به در باد شاه
هر چه گفتم ز کسی باک نیستزهر نخوردم غم تریاک نیست
نیت آن دارم ازین پس به رازکز در شه نیز شوم بینیاز
پشت بجویم نه پناهی ز کسچون خداوند کنم روی و بس