گنج

شمارهٔ ۵ - چنان به‌نظر می‌رسد که آن سلطان عشرت‌طلب و هر‌دم‌خیال، به این کتاب توجه نکرد و آن همه زر را که وعده کرده بود به امیر خسرو نداد، مگر امیر خسرو ازینکه مثنوی دل‌انگیزی گماشته است‌، خرسند بود:

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۱۸ بیت
گرچه شد از بهر چنین نامه‌ایداد مرا گرمی هنگامه‌ای
نز پی آن شد قلم سحر‌سنجکز پی این مار نشینم به گنج
من که نهادم ز سخن گنج پاکگنج زر اندر نظرم چیست‌؟ خاک!
گر دهدم تاجور سربلنددر نتوان باز به دریا فگند
ور ندهد زان خودم رایگانرنجه نگردم چو تهی‌مایگان
یک جو از ین فن چو به دامن نهمده کنم آن را و به صد تن دهم
شیرم و رنج از پی یاران برمنی چو سگ خانه که تنها خورم
این همه شربت نه بدان کرده‌امکاب ز دریای کرم خورده‌ام
هر همه دانند که چندین گهرکس نفشاند بدو سه بدره زر
ور دیدم گنج فریدون و جمهدیهٔ یک حرف بود، بلکه کم !
هر صفتی را که بر انگیختمشعبدهٔ تازه درو ریختم
مور شدم بر شکر خویش و بسدر نزدم دست به حلوای کس
هر چه که از دل در مکنون کشمزهرهٔ آن نیست که بیرون کشم
زانکه نگه می‌کنم از هر کرانایمنی‌ام نیست ز غارتگران
دزد متاع من و با من به جوششان به زبان آوری و من خموش
نقد مرا پیش من آرند راستمن کنم «احسنت!» کز آن شماست!
شرم ندارند و بخوانند گرمبا من و من هیچ نگویم ز شرم
طرفه که شان دزد من از شرم پاکحاجب کالا من و من شرم‌ناک