شمارهٔ ۴۴ - صفت زنان مطربهٔ هندی
شد زن مطرب به نوا پروریانجمنی پر ز مه و مشتری
غمزه زنانی همه مردم فریبسیب، زنخ، خال زنخ، تخم سیب
چاه زنخ روشن و صافی چو ماهروی نما گشته چو آبی به چاه
پرده برانداخته چون آفتابکرده به یک غمزه جهانی خراب
روئی چو خورشید بر افروختهجان کسان زاتش خود سوخته
ز ابروی خم پشت کمان ساختهتیر مژه نیم کش انداخته
ناوکشان چون شده بیرون زکیشدیده سپر کرده سیاهی خویش
رشته در بسته برد از دو سویچون قطرات عرق از گرد روی
سی مه یک روزه فگنده به گوشحلقه مگو یک مه سی روزه گوش
از کف خود آئینهٔ بنهاده پیشدیده رخ خود به کف دست خویش
موئی میان سرشان فرق جویشکل هلال آمده بیفرق موی
جعد که پیچیده به پا در خرامماهی ساق آمده در پای دام
بر زمین افگنده چو گیسوی خویشرفته ره خویش هم از موی خویش
قامتشان سرو دلی راستینپر ز گل از ساعدشان آستین
یافته از نغمه گلوشان خراشصورت خراشیدهشان جان خراش
سینه بسی خستهٔ و دل کرده ریشهر نفس از تیزی آوازه خویش
قامتشان بود به پا کوفتنگیسوی مشکین به زمین روفتن
رقص کنان چون بزمین پا زدنددر حق ناهید لگدها زدند
از روش جنبش دستان شانمجلسیان هر همه حیران شان
هر که در آن شعبده هشیار بودمست، نه از می، که ز دیدار بود