گنج

شمارهٔ ۲ - مگر آرزوی دیدن ما در و دوستان و خویشان او را باز به دهلی آورد:

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۱۹ بیت
من ز پی شرم خداوند خویشرفته ز جای خود و پیوند خویش
مادر من پیرزن سبحه سنجمانده به دهلی ز فراقم به رنج
روز و شب از دوری من بی‌قرارسوختهٔ داغ من خام کار
حال خود ونامهٔ امیدوارباز نمودم به خداوند گار
داد اجازت به رضای تمامتا نهم اندر رهٔ مقصود گام
خرچ رهم زان کف دریا اثرگرم روان کرد دو کشتی زر
تا زچنان بخشش مفلس پناهشکرکنان پای نهادم به راه
شوق کشان کرد گریبان منگریه زده دست به دامان من
حامل خون کرد غم مادرمزاد همین بود به راه اندرم
قطع کنان راه چوپیکان تیزبلکه چوتیر آمد اندر گریز
یک مه کامل بکشیدم عنانراه چنین بودو کشش آن چنان
هم چو مه عید خوش وشاد بهردرمه ذیقعده رسیدم به شهر
خنده زنان همچو گل بوستانچشم گشادم به رخ دوستان
مرغ خزان دیده به بستان رسیدتشنهٔ به سرچشمهٔ حیوان رسید
مرده دل از حال پریشان خویشزنده شد از دیدن خویشان خویش
دیده نهادم به هزاران نیازبر قدم مادر آژرم ساز
مادر من خستهٔ تیمار منچون نظر افگند به دیدار من
پرده ز روی شفقت بر گرفتاشک فشانان ببرم در گرفت
داد سکونی دل آشفته راکرد وفا نذر پذیرفته را