بخش ۱ - باسم الملک الوهاب
ای داده به دل خزینهٔ رازعقل از تو شده خزینه پرداز
ای دیده گشای دوربینانسرمایه دهٔ تهی نشینان
ای تو به همین صفت سزاوارنام تو گره گشای هر کار
ای جلوه گر بهار خندانبینا کن چشم هوشمندان
ای جان به جسد فگندهای توهرکس که به جز تو، بندهٔ تو
اندیشه بهر بلندی و پستبگذشت و نزد به دامنت دست
پس در ره تو ز تیزهوشیبیهوده بود سخن فروشی
آن به که زنیم سر، خرد رااقرار کنیم عجز خود را
با تو نه سخن رفیع سازیمنادانی خود شفیع سازیم
داننده تویی بهر چه رازستسازنده تویی بهر چه سازست
کاری که خرد صلاح آن جستموقوف به کار سازی تست
قفل همه را کلید بر توپنهان همه پدید بر تو
لطف تو انیس مستمندانقهر تو هلاک زورمندان
گر لطف کنی و گر کنی قهردر هر دو بود ز مرحمت بهر
همواره در تو جای من بادتوفیق تو رهنمای من باد