گنج

بخش ۸ - رسیدن خسرو به شیرین در شکارگاه

چو صورتگر نمود آن صورت حالبه دام افتاد مرغ فارغ البال
ملک را در گرفت آنحال شیرینکه شیرین آمدش تمثال شیرین
سوی ارمن شتابان شد سبک خیزچو عنصر کو سوی مرکز شود تیز
قضا را از اتفاق بخت قابلمه و خورشید باهم شد مقابل
به گرمی بس که دلها مایل افتادنظر شد گرم و آتش در دل افتاد
برابر چشم بر چشم ایستادندنظر دزدیده رو برو نهادند
شدند از تیر یکدیگر نشانهکه بود آماج داری در میانه
بسی کردند ترتیب سخن سازز حیرت هر دو را برنامد آواز
نگه می‌کرد ماه از گوشهٔ چشمدلش پر مینگشت از توشهٔ چشم
چو نتوانست ازو دل را جدا کردجنیبت راند و دل بر جا رها کرد
ز بی صبری جفا می‌دید و می‌رفتز حیرت در قفا می‌دید و می‌رفت
رونده سرکش و جوینده بی‌حالکبوتر می‌شد و شاهین به دنبال
چنین تاشد گذر بر مرغزاریسمنبر خیمه زد زیر چناری
اشارت کرد خوبان را که پویندغریبان را خبرها باز جویند
دوید آزاد سر وی شد خبر جویازان بیگانگان آشنا روی
ملک فرمود تا شاپور فرخبگوید در خور پرسنده پاسخ
جوابش داد شاپور از سر هوشکه نبود راز ما در خورد هر گوش
اگر خود پرسد از ما بانوی دهربگوئیم آنچه داریم از جهان بهر
پرستار آنچه بشنید آمد و گفتسهی سرو از خوشی چون لاله بشگفت
به خدمت خواند شاپور گزین رانشاند و از جبین بگشاد چین را
بدو گفت ای دلم مایل به سویتنمودار خرد پیدا ز رویت
کس و کیستند این ره نوردانچشان دارد همی زینگونه گردان
تواضع کرد شاپور خردمنددعا را با تواضع داد پیوند
که ای نور سعادت در جبینتسعود چرخ بادا هم نشینت
در آن فوج آن سواری کارجمند استفرس گلگون و او سرو بلند است
بزرگان دولتش را تیز دانندخطابش خسرو پرویز خوانند
چو شیرین نام خسرو کرد در گوشنماند از ناشکیبی در سر هوش
ز بختی کامدش ناخوانده در پیشمبارک دید شیرین طالع خویش
خرامان رفت با جان پر امیدزمین را سایه شد در پیش خورشید
شه از شیرین چو دید آن تازه روییشدش تازه ز سر دیوانه خوئی
چو سر بر کرد در نظارهٔ نوربنامیزد چه بیند چشم بد دور
جهانی دید از عشق آفریدهجهانی پردهٔ عاشق دریده
ازین سو ز دیدن گشت بی هوشوزان سو او ز حیرت ماند خاموش
دو عاشق روی در رو مست دیدارنظر بر کار و مانده عقل بیکار
چو شیرین یاد کرد از خود زمانیکشید از ره شیرینی زبانی
که یارب این چه دولت بود ما راکه ابری چون تو مهمان شد گیارا
چو آمد آفتاب از بیت معمورسزد گر کلبهٔ ما را دهد نور
سخن را کرد خسرو باز بستیکز آسیب فلک دارم شکستی
مرا کاریست زینجا بوم بر بومهمای خویش خواهم راند تا روم
چو زانجا باز گردم شاد و خندانشوم مهمان لطف ارجمندان
به زاری گفت شیرین کای دغا بازچو دل بردی ز من چندین مکن ناز
اگر خورشید بر پایم زند بوسز پشت پای خویشم خیزد افسوس
چو خود می‌بوسم اکنون پشت پایتتو پشت پا زنی شاید ز رایت
ملک از رخصت ان لعل چون قندزد اندر پای شیرین بوسه‌ای چند
پس آن که گفت باصد گونه زاریکه ای در دل نشانده تیر کاری
من از عطف عنان مطلق خویشترا می‌آزمایم در حق خویش
وگرنه من کجا آن پای دارمکه از کویت به رفتن رای دارم
شکر لب گفت با خسرو که هان خیزچو دولت سایه‌ای بر فرق ما ریز
مهین بانو چو زان دولت خبر یافتکه مه در منزل پروین گذر یافت
به رسم خسروان مجلس بر آراستخردمندان نشستند از چپ و راست
خرامان گشت ساقی باده در دستوی از می مست و می‌خوانان ازو مست
چو ماه چارده بنشسته خسروپریوش در تواضع چون مه نو
لبش می‌خواست مهمان را دهد نوشکرشمه بانگ بر میزد که خاموش