مناجات
خداوندا به حق اسم اعظمبه نور دیده اولاد آدم
به سوز سینه صدیق اکبربه سلمان و به قاسم بار دیگر
به شاه صفدر کرار، حیدرکه از نیروش واشد باب خیبر
نبد فصلی به روز کاروزارشز عزرائیل و ضرب ذوالفقارش
به آن سرو گلستان نبوتبه آن شمع شبستان فتوت
حسن کز محض لطف و خیرخواهیفرود آمد ز تخت پادشاهی
به آن نوباوه باغ رسالتبه آن یکتای میدان بسالت
حسین آن سرور جمع سعیدانسپهسالار افواج شهیدان
به آن چشم چراغ اهل بینشکه بر وی بد مدار آفرینش
علی بن الحسین آن زین عبادکه بد از غیر ذات بخت آزاد
به آن کان صفا و منبع نورکه بود اندر قباب عز مستور
محمد باقر آن کوه مفاخرکه از تحریریش گفتند باقر
به حق مجمع البحرین انوارکه شد او را ز صدیق و علی یار
امام صادق و مصدوق، جعفرکه این دو منصب او را شد میسر
به حق جمله اهل بیت اطهارکلان و خرد و مرد و زن به یکبار
که هر یک کشتی بحر یقین اندچو کشتی لنگر روی زمین اند
بدان سر مست صهبای محبتکه بد غواص دریای محبت
رئیس عشقبازان قطب بسطامکه در این ره نزد چون وی کسی گام
به شرب بوالحسن از جام عشقتکه بد شایسته اقدام عشقت
به حق بو علی آن قطب فایقبه خواجه یوسف آن غوث الخلایق
به عبدالخالق آن البرز تمکینامام پیشوایان ره دین
که پا ننهاد آن فرخنده اختربجز اندر قدمگاه پیمبر
به حق خواجه عارف کان معنیبه محمود آن شه انجیر فغنی
به تمکین عزیز آن پیر نساجکه بر چرخ برین سود از شرف تاج
به حق خواجه بابا سماسیبه آن خورشید برج حق شناسی
امیر سید کلال آن پیر کاملکه فکر غیر نگذشتیش بر دل
به حق پیر پیران بخاراکزو شد سنگ خارا زر سارا
بهاالدین و الدنیا محمدکه این راه هدی زو شد ممهد
به بی نقشی چو کردی سر بلندشنهادی نام شاه نقشبندش
ز بس کز وی گره از کار واشدخطابش خواجه مشکل گشا شد
به قطب حق علاء الدین عطارکه از عالم گشادی قفل اسرار
به آن پیری که نقش آمد مقامشاز آن یعقوب چرخی گشت نامش
به حق آبروی پیر احرارکزو زیب دگر بگرفت این کار
چه گویم من ز وصف آن گرامی؟در وصفش چنین سفته است جامی
مقام خواجه برتر از گمان استبرون از حد تقریر و بیان است
دلش بحری است ز اسرار الهیازو یک قطره از مه تا به ماهی
به خواجه زاهد آن پیر صفا کیشبه جانبازی مولانای درویش
به حق خواجگی کاندر بدایتنمودی درج اسرار نهایت
به آن مهر سپهر ارجمندیختام خواجگان نقشبندی
که صهبای محبت راست ساقیدر دریای عرفان خواجه باقی
به آن سیار سیر بی نهایتبه آن سرهنگ ارباب درایت
به آن ینبوع اسرار نهانیکه کس او را نمی داند، تو دانی
به آن دریای زخار معانیبه آن شهباز اوج لامکانی
به نور دیده فاروق احمدکزو شرع محمد شد مجدد
ز نورش شد سواد هند روشنوزو سرهند شد وادی ایمن
چراغ محفل باریک بینانسپهسالار فوج پاک دینان
نسنجد هر که داند ارتقایشنگاه هیچکس از نقش پایش
به هر دو دیده آن غوث قیومسعید عروه الوثقای معصوم
به شیخ عبدالصمد آن نجم ثاقبمحمد عابد والا مناقب
به سیف الدین و سید نور محمدبه شمس الدین حبیب الله ارشد
به پیر ما که هست اندر زمانشهدایت حصر اندر آستانش
نشد جز بندگی آرامگاهشاز آن شد نام عبدالله شاهش
نگویم از کمالاتش که چون استز وصفش که اندیشم فزون است
غریب و بی کسم بر من ببخشایچو کس مشکل گشا نبود، تو بگشای
دری بگشای از خوشنودی خویشبرین سرگشته مهجور دلریش
به هر کس کز کرم کردی نگاهیدو عالم را نمی سنجد به کاهی
ز بحری کز فیوضت گشت ریزانز عین مکرمت بر این عزیزان
به رحمت رشحه ای هم بر دل مناگر ریزی، شود حل مشکل من
ز من هرگز نشد کاری که بایدگنه زینسان که در گفتن نیاید
ز اعمال بد خود شرمسارمنه طاعت، نه زبان عذر دارم
چو بر خود بینم از بس شرمساریبه دوزخ خوشترم از رستگاری
بیامرز و مپرس از کار خاممبه رسوایی نیرزد انتقامم
اگر چه بس ستم بر خویش کردمقباحتهای از حد بیش کردم
چو می اندیشم از دریای جودتخوشم با اینهمه نقض عهودت
به محض فضل تو امیدوارمتو خود فرموده ای آمرزگارم