غزل شماره ۵
چنان ببریدی آخر رشتههای آشنایی راکه نتوان داد داد شکوه روز جدایی را
پس از همخانگی چندان بیابان در میان آمدکبوتر بر نتابد خط شرح بینوایی را
کسی کاو باشد از اهل سعادت چون روا داردبه حرف دشمن دین ترک احباب خدایی را
چنان دانم که ناگه دامن از وصلت برافشانمکه تا بینی جزای این همه بیاعتنایی را
به شی گفتم مشو زنهار مغرور تلفطهاکه لطف و قهر یکسان است رند لاابالی را
بود بس ناروا در ناز و نعمت ناسپاسیهاچه سان هرگز روا دارد خدا این ناروایی را