غزل شماره ۳۸
عمر شد در کار ناهموار بر باد ای دریغهیچ روزی روی فردا ناورم یاد ای دریغ
می نهم هر دم بهایی بر هوا بیچاره منقصر اعمالم بود بس سست بنیاد ای دریغ
کرده بر آمرزش حق تکیه، بی باک از گناههرگز از قهاری او نایدم یاد ای دریغ
آرزوی دولت ناپایدار این جهانچند دولتهای جاویدم ز کف داد ای دریغ
در گنه چندان دلیر و در نکویی ناتوانبا چنین بد خوئیم مادر چرا زاد ای دریغ
راه باریک است و شب تاریک و همره دیو و ددمانده زیر بار عصیان زار و ناشاد ای دریغ
نیکی ناکرده ثبت نامه روز جزاخالد آلوده چون خواهد شد آزاد ای دریغ