غزل شماره ۲۱
کیست این کز نگهی رهزن صد جان باشدهر زمان جلوه کنان بر سر میدان باشد
خسروانه چو پی گوی دواند گلگونسر حد کوه کنش در خم چوگان باشد
حور از عکس رخش دست ز حسن خود شستوای بر حال اسیری که از انسان باشد
این همه فتنه کز آن کاکل مشکین خیزدابله آن است که اندر خم ایمان باشد
از قد و لعل و رخ و چشم و خطش شرمندهسرو و یاقوت و گل و سبزه و ریحان باشد
بسکه در مصر لطافت تو عزیزی امروزکی کسی طالب بیع مه کنعان باشد
گفتی از غمزه من جان ندهی سنگدلیآری اندر دلم آمد شد مژگان باشد
ماه بالد که چو رویت شود آخر ناچارخوشه چین گردد از آن بر زده دامان باشد
خالدا گر دهدت دست گدایی درشکافرم گر هوسم ملک سلیمان باشد