غزل شماره ۱۷
رو به محراب دو ابرویت عبث کردم عبثسجده سوی کعبه کویت عبث کردم عبث
آن نئی رحمی به حال داد خواهان آیدتدست در زنجیر گیسویت عبث کردم عبث
بر سر راهت چو خاک افتادنت بی سود بودناله شبگیر در کویت عبث کردم عبث
کاکلت را مشک چین گفتم خطا گفتم خطانسبت خورشید با رویت عبث کردم عبث
ناخدا ترس و جفا آئینی و مردم فریبمیل دل روز ازل سویت عبث کردم عبث
دل به فتراک نگاهت بستنم بد بود بدجان فدای چشم جادویت عبث کردم عبث
خویت ار خون ریزدم رویت دهد صد خون بهاخالد آسا شکوه از خویت عبث کردم عبث