غزل شماره ۱۵
هرگز ترحمی به من مبتلات نیستمعلوم شد مرا که تو خوف خدات نیست
ما در قمار عشق تو جان باختیم لیکبا آن دو رخ تو شاهی و پروای مات نیست
بهر بلای جان سخنی جستم از لبتخرسند کن بلات مرا گر بلات نیست
گفتم مگر حیات بود لعل جانفزاتگفتا کلام بیهده کم گو حیات نیست
گر بینم از وفات به بالین پس از وفاتمقصودم از خدای به غیر از وفات نیست
خالد ز کلکت این غزل دلگشا که ریختجز در خور بلاغت پیر هرات نیست