غزل شماره ۱۳
ز رشک سرو قدت، سرو پای در خاک استکتان پیرهن گل ز روت صد چاک است
کنایت از دهن توست سر جوهر فردبرون ز دایره فهم و حد ادراک است
چو بگذری به سر کوی کشتگان غمتهزار جان گرامیت بند فتراک است
نه دیده من مسکین نظاره باشد و بسنظارهات همه شب چشم هشت افلاک است
مع الوجود زلال دهان و زلف کجتچه جای چشمه حیوان و مار ضحاک است
بدان امید که باد بگذری به سرشبه رهگذار تو خالد فتاده چون خاک است