گنج

بخش ۸ - گفتار در بیان پادشاهی طهمورث می‌فرماید و از حالات او

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
زمانه ندادش زمانی درنگشد آن روز هوشنگ و آن فرهنگ
نپیوست خواهد جهان با تو مهرنه نیز آشکارا نمایدت چهر
پسر بد مر او را یکی هوشمندگرانمایه طهمورث دیو بند
بیامد به تخت پدر بر نشستبه شاهی کمر بر میان برببست
همه موبدان را زلشکر بخواندبه خوبی چه مایه سخنها براند
چنین گفت کامروز تخت و کلاهمرا زیبد آن تاج و آئین و گاه
جهان از بدیها بشویم به رایپس آنگه درنگی کنم کرد پای
زهر جای کوته کنم دست دیوکه من بود خواهم جهان را خدیو
هر آن چیز کاندر جهان سودمندکنم آشکارا گشایم ز بند
پس از پشت میش و بره پشم و مویبرید و به رشتن نهادند روی
به کوشش ازو کرد پوشش به جایبه گستردنی بد هم او رهنمای
ز پویندگان هر چه بد پیش روخورش کردشان سبزه و کاه و جو
رمنده ددان را همه بنگریدسیه‌گوش و یوز از میان برگزید
به چاره بیاوردش از دشت و کوهبه تنگ آمدند زانکه بد زان گروه
ز مرغان همه آنکه بد نیک سازچو باز و چو شاهین گردن فراز
بیاموخت و آموختن‌شان گرفتجهانی ازو ماند اندر شگفت
بفرمودشان تا نوازند گرمنخوانندشان جز به آواز نرم
چو این کرده شد ماکیان و خروسکجا برخروشند گه زخم کوس
به چاره به نزدیک مردم کشیدنهفته همه سودمندی گزید
چنین گفت کین را نیایش کنیدجهان آفرین را ستایش کنید
که او دادمان بر ددان دستگاهستایش مر او را که بنمود راه
مر او را یکی پاک دستور بودکه رایش ز کردار بد دور بود
گزیده به هر جای و شیداسپ نامنزد جز به نیکی به هر جای گام
همه روز بسته ز خوردن دو لببه پیش جهاندار بر پای شب
چنان بر دل هر کسی بود دوستنماز شب و روزه آئین اوست
سر مایه بد اختر شاه رادر بند بد جای بدخواه را
همه راه نیکی نمودی به شاههمه راستی خواستی پایگاه
چنان شاه پالوده گشت از بدیکه تابید ازو فره ایزدی
همان اهرمن را به افسون ببستچو بر تندرو بارگی برنشست
زمان تا زمان زینش برساختیهمی گرد گیتیش برتاختی
چو دیوان بدیدند کردار اویکشیدند گردن ز گفتار اوی
شدند انجمن دیو بسیار مرکه پردخت مانند ازو گاه فر
چو طهمورث آگه شد از کارشانبرآشفت و بشکست بازارشان
به عزم جهاندار بستش میانبه گردن برآورد گرز گران
همه نیزه‌داران و افسون‌گرانبرفتند جادو سپاهی گران
دمنده سیه دیوشان پیش روهمی به آسمان برکشیدند غو
جهاندار طهمورث پاک دینبیامد کمربسته بر رزم و کین
یکایک بیاراست با دیو جنگنبد جنگشان را فراوان درنگ
ازیشان دو بهره به افسون ببستدگرشان به گرز گران کرد پست
کشیدندشان کشته و بسته خواربه جان خواستند از زمان زینهار
که ما را مکش تا یکی نوهنربیاموزی از ماکت آید به بر
یکی نامور دادشان زینهاربدان تا نهانی کنند آشکار
چو آزادشان شد سر از بند اوبجستند ناچار پیوند او
نوشتن به خسرو بیاموختنددلش را به دانش بیفروختند
نبشته همانا که نزدیک سیچه رومی چه تازی و چه پارسی
چه سغدی چه چینی و چه پهلوینگارنده آن کجا بشنوی
جهان‌دار سی‌سال ازین بیشترچگونه پدید آوریدی هنر
برفت او و سر شد برو روزگارهمه رنج او ماند ازو یادگار
جهان را مپرور چه خواهی درودچو می‌بدروی پروریدن چه سود
برآری یکی را به چرخ بلندبیاریش ناگه به خاک نژند
گرانمایه جمشید فرزند اویکمر بست و یکدل پُر از پند اوی
برآمد بران تخت فرخ پدربه رسم کیان بر سرش تاج زر