گنج

بخش ۷ - در پادشاهی نشستن هوشنگ به جای پدر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۳ بیت
بگشت از برش چرخ سالی چهلپر از هوش مغز و پر از داد دل
چو بنشست بر جایگاه مهیچنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشاهبه هر جای پیروز فرمان روا
به فرمان یزدان پیروزگربه داد و دهش بسته دارم کمر
وز آن پس جهان یکسر آباد کردهمه روی گیتی پر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگبه دانش جدا کرد آهن ز سنگ
سرمایه کرد آهن آب‌گونچو از سنگ خارا کشیدش برون
چو بشناخت آهنگری پیشه کردوز آهنگری اره و تیشه کرد
چون این کرده شد خاره را آب دادز دریایها آبها برفراخت
به جوی و به رود آب را راه کردبه فرخندگی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم برین برفزودپراکنده شد تخم و کشت و درود
بورزید هر کس از آن نان خویشبرین چند بشناخت سامان خویش
وزین پیش کاین کار باشد بسیجنبد خوردنی‌ها جز از میوه هیچ
همان کار مردم نبودی به برگکه پوشیدنی‌شان همی بود برگ
همه کوه‌شان بود آرامگاهچنین بود آئین هوشنگ شاه
نیا را همین بود آئین و کیشپرستیدن ایزدی بود پیش
یکی روز شاه جهان سوی کوهگذر کرد با چند کس هم گروه
پدید آمد از دو چیزی درازسیه رنگ و تیره تن و تیرگاز
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خونز دود دهانش جهان تیره‌گون
نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگگرفتش یکی سنگ و شد پیش جنگ
به زور کیانی رها شد ز دستجهان‌سوز مار از چنان جای جست
برآمد به سنگ گران سنگ خوردهمین و همان سنگ شد خورد خورد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگدل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ولیکن ز رازاز آن هر دو سنگ آتش آمد فراز
به سنگ اندر آتش ازو شد پدیدکزو در جهان روشنی شد پدید
هر آنکس که بر سنگ آهن زدیازو روشنائی پدید آمدی
بگفتا فروغیست آن ایزدیپرستید باید اگر بخردی
که او را فروغ چنین هدیه دادهمان آتش آنگاه قبله نهاد
چو مر تازیان راست محراب سنگبد از کاه‌شان آتش خوب رنگ
ز هوشنگ ماند این سده یادگاربسی باد چون او جهان شهریار
جهان‌دار نزد جهان آفریننیایش همی کرد و خواند آفرین
یکی جشن کرد آن شب و باده خوردسده نام آن جشن فرخنده کرد
شب آمد برافروخت آتش ز کوههمان شاه در پیش او با گروه
از آباد کردن جهان شاد کردجهانی به نیکی ازو یاد کرد
بدان ایزدی داد و فر کیانز نخجیر گور و گوزن ژیان
جدا کرد گاو و خر و گوسفندبرون آورید آنچه بد سودمند
بدیشان بورزید وزیشان خریدهمی تاج را خویشتن پرورید
ز پویندگان هر چه می‌داشت دوستبکشتند و سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرمچهارم سمور گشن موی گرم
بدینگونه از چرم پویندگانبپوشید بالای گویندگان
ببخشید و گسترد و خورد و سپردبرفت و جز از نام نیکی نبرد
بسی رنج برد اندر آن روزگاربه افسون و اندیشه بی‌شمار
چو پیش‌ آمدش روزگار بهیازو مردری ماند گاه مهی