بخش ۷۱ - در شناختن پریدخت، دیوزاده را و چگونگی آن
سراینده دهقان موبدنژادز سام و دلیران چنین کرد یاد
که چون در سمنزار شد مهرجویسوی قصر دلدار آورد روی
ابا ماهسیما به شادی نشستز می اندوه غصه را کرد پست
چو شد مست از شاه ایران زمینسخن راند و از نامداران کین
وز آن پس ز گردان خود سر به سرسخن گفت از دیوزاده دگر
که چون او مرا نیست در دهر کسکجا آذر است او و دشمن چو خس
پریدخت را بد هوس اندکیکه بیند رخ دیوزاده یکی
همیشه پریدخت سیمین بدنبه خاطر نگه داشتی این سخن
درین واقعه مهوش پاک دیدشکی در دلش از وی آمد پدید
دگرباره از پرده چون بنگریدنشانهای او را بدانگونه دید
که سام دلاور خبر داده بودهمانا که از شیر نر زاده بود
دگر در دلش داد زین سان پیامکه این نامور هست هم سال سام
کجا دیوزاده بود نام اوگه کین بود شیر نر رام او
چو دیدش نهان با مقارن بگفتکه از وی پژوهش نما از نهفت
بگو گر توئی دیوزاده به دهرزمانه ز نو شادیت داد بهر
به تو رام گردد دلآرام سامدرینجا شوی تو به چین شادکام
مقارن چو بشنید گردید شادسبک سوی فرهنگ یل رونهاد
چو آمد به لب خاک ره را سپردوز آن پس بپرسید از سام گرد
دگر گفت برگو به من نام خویشبدان تا بیابی مرآرام خویش
بدو گفت فرهنگ نام من استبه زابلستان در مقام من است
به بزمم چو گرشسب بنشانده استمرا دیوزاده همی خوانده است
کنون نیست جانم به آرام راممگر آنکه بینم مه روی سام
از آن پس ز صندوق پرسش گرفتهمه کاروان شد ازو در شگفت
به نزد پریدخت آمد چو بادسراسر شنیده بدو کرد یاد
پری دخت خندان شد از آن سخنثنا گفت بر داور ذوالمنن
پس آنگاه او را بر خویش خواندسخن هر چه بود از نهانی براند
ز بند جهانجوی و آن داوریهمان از پریزاد و افسونگری
نواساز گردید آن چنگ رازکه پرمایه در داد پنهان طراز
ازو دیوزاده بسی شاد شدز رنج ره و محنت آزاد شد
دعا کرد و گفت ای مه مهرجویز اندیشه برتاب یکباره روی
کنون در محفه نشانم تو رابر سام نیرم رسانم تو را
پذیرفت گفتار او سیمبرکه ناگه برافراخت از فتنه سر
رسیدند در دم کسان طغانگرفتند پرسش ز راز نهان
ز هر کس گرفتند بسیار چیزبجستند از آن پس نشان کنیز
نشان پس بجستند از آن سرکشاننمیداد از ماهوش کس نشان
بگشتند با کاروان رزمسازبزد دیوزاده سبک پیک باز
بدان سرکشان برخروشید و گفتکه از من بجوئید راز نهفت
غلام شهنشاه بربر منمبه دیگر غلامانش سرور منم
همانا مرا با کنیز گزینبه هدیه فرستاده زی شاه چین
کنون سوی چین است ما را هواشما رخ بتابید ازین ماجرا
سر سرکشان زو نشد هیچ رامهمی داد گفتار ناخوش تمام
که من مر شما را برم زی طغاننمانم که گردید زی چین روان
برآویخت بر شد ز ناگه درشتسبک دیوزاده مر او را بکشت
پرستندگانش کشیدند تیغخروشید فرهنگ برسان میغ
در ایشان درافتاد با چوبدستتن چند را با زمین کرد پست
چو دیدند او را چنان با ستیزبجستند ناگاه راه گریز
شتابان برفتند نزدیک شاهچو شه را بدیدند بر روی گاه
بگفتند کز بندر رادیونیکی کاروان از شماره برون
ز کشتی علم سوی صحرا زدندز ماهی فغان بر ثریا زدند
نهانی ز هر کس بجستیم بازشدیم آگه از شاه گردنفراز
که صندوقی آورده رویش به قیربدو در پریپیکر دلپذیر
مه کاروان ناگهان یافته استچو کشتی سوی بحر بشتافته است
نهان کرد او را بسان پریکزو هر کسی را بود داوری
مه ما ز مهرو پژوهش گرفتغلامی مر او را نکوهش گرفت
وز آن پس برآشفت چون پیل مستسرآورد روزش به یک چوبدست
ز ناگه بدو ما درآویختیمبسنده نبودیم بگریختیم
گریزنده گشتیم روان دیو ساررسیدیم زی نامور شهریار
مگر شاه فرخ دهد داد ماکه از چرخ بگذشت فریاد ما
همانگه طغان شاه فغفور چینبرآشفت و بر ابرو افکند چین
نظر کرد بر نامدار انجمنبه نیرم چنین گفت کای تیغ زن
سپاهی فراز آر و برکش به راهشتابان برو تا بر باژخواه
هر آن کس که بینی در آن کاروانبه کوشش جدا کن ز تنشان روان
چو پردخته گردی ز کینآوریکمربند از بهر یغماگری
سراسر بیاور بر من چو بادهمین است رسم و همین است داد
کجا کاروان دارد این دستگاهکه برد روان بزرگان شاه
چو بشنید نیرم درآمد ز جابه اسب نبرد اندر آورد پا
گزین کرد از نامداران هزارشتابان بیامد به دریاکنار
ازو کاروان چون خبر یافتندبه نزدیک فرهنگ بشتافتند
سراسیمه گردیده و روی زردبگفتند با ناله و آه سرد
که آمد بد آمد به ما ای دلیرز کار تو گشتیم از عمر سیر
طغان شاه از زرمت آگه شدههمه روز شادیش کوته شده
گوی را که نیرم بود نام اوبجز کینه نندوخته کام او
فرستاده با لشکر نامدارکه از ما برآرند یکسر دمار
چو بشنید فرهنگ از جای جستسر ره بدان جنگجویان ببست
خروشید کاین تازش از بهر چیستسپهبد کدامست و لشکر ز کیست
برش راند نیرم ز کین بارگیازو بخت برگشت یکبارگی
چنان چوبدستی بزد بر سرشکه آسیمه گشتند همه لشکرش
ز بالای اسبش به خاک اوفکندتنش را به خاک بلاک اوفکند
سپاهش بدو اندر آویختندهمه تیغ کینه برآهیختند
ز کین دیوزاده نگرداند رویابالشکر گشن شد جنگجوی
چو دیدند پیکار او کارواننشستند بر زین چو باد دمان
سوی رزم او سرکشان تاختندهمه تیغ کینه برافراختند
چنان دیوزاده درآمد به جنگکه بر جنگیان کار کردند تنگ
رمیدند ازو لشکر نامداربه مانند آهو ز شیر شکار
ندیدند چون چیرگی در ستیزبه یک ره نهادند رو در گریز
برفتند زی شهرخلخ روانز نیرم خبر یافت جنگی طغان
جهان بر جهانبین او تار شددلش آرزومند پیکار شد
فرود آمد از تخت، جنگی طغاننشست از بر باره اندر زمان
ز گردان جنگی ده و دوهزاربرو انجمن شد پی کارزار
به خلخ روان شد چو باد دمانبه کینه کمر بست و شد تازیان
نبودش به ره یک دم او را قرارکه تا کی رساند خود از کارزار
که با کاروان ترکتازی کندبدان جنگیان کینهسازی کند
شتابان همی تاخت با لشکریکه خود را رساند بدان داوری
به تعجیل خود را بدانجا رسانداجل در کمین بود او را دواند
رسید او به نزدیک آن کاروانبتندید وبر زد به ایشان فغان
بگفتا کجایست آن نابکارکه نیرم بکشت از گه کارزار
بباید که آید برم این زمانکه در دم بسوزم ورا تیره جان
به یک ضرب تیغش کنم بر دو نیمندارم من از پیل و از شیر بیم
چو فرهنگ بشنید این گفتگویسوی جنگ او تیز بنهاد روی
به پیش طغان شد ابا چوبدستخروشید ماننده پیل مست
که اینک مر این چوب را نوش کنهمه زندگانی فراموش کن
طغان شاه ترسید و برزد عنانسپر پیش رو داشت از نیم جان
بزد بر سر اسب آن چوبدستبدان سان که شد باره بر خاک پست
غلامان او تیغ کین آختندبه یاری وی بارگی تاختند
سراسر سوی دیوزاده شدندبه پیکار او دل نهاده شدند
بر افلاک بر شد خروش سرانگراینده گردید گرز گران
ز هر سو به فرهنگ بستند راهکشیدند اسب دگر بهر شاه