گنج

بخش ۷۰ - چگونگی احوال پری‌دخت به دست عالم‌افروز پری

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۵۵ بیت
پریزاد چون کرد بر وی کمینببردش به کین بر سپهر برین
بدو گفت از سام برتاب رویدگر وصل او را مکن آرزوی
پری‌دخت مهوش بپیچید سرز گفتار آن جادوی حیله‌گر
همی گفت تا جان به تن هست رامدلم هست در بند دیدار سام
برآشفت ازو عالم افروز بازهمی جنگ و کین گستری کرد باز
در سحر و افسونگری برگشادپری‌دخت را جا به صندوق داد
بیالود صندوق را او به قیردل ماه‌سیما شد از غم اسیر
وز آن پس به گردون برافراختشبه دریای چین اندر انداختش
رخ آورد از اینجا به نزدیک سامبدان تا مر او را درآرد به دام
سراینده دهقان با رای و فرچنین داد از دیوزاده خبر
که چون ره‌سپر شد به خاورزمینهمی خواست کاید سوی شهر چین
شبی راه گم کرد و ره را نیافتسراسیمه بر سوی خلخ شتافت
سه روز و سه شب رفت بر روی دشتچهارم بر آسیائی گذشت
ز بی‌زادی ره بدش جان نژندبرآسود لختی بجا هوشمند
بخوابید بر روی صحرا دلیرچو دو دیده‌اش گشت از خواب سیر
برآورد از خواب سر شیر نرسوی آسیا شد روان ره‌سپر
طلب کرد از آسیابان خورشبدان تا روان را دهد پرورش
ازو آسیابان بترسید سختبلرزید برسان برگ درخت
شد از دیوزاده دلش پر ز بیمروانش ز اندوه شد بر دو نیم
روان هر چه بودش نهان خوردنیبیاورد با ساز گستردنی
هر آن چیز کو داشت مرد دلیرسراسر بخورد و نگردید سیر
چو آن دید زو آسیابان غریوهمی گفت این است از تخم دیو
بترسید و گردید ازو در نهانروان گشت و می‌جست از وی امان
چو فرهنگ دید اندر آن مرحلهزناگه بیامد یکی قافله
یکی کاروان بود آراستهفراوان به همراهشان خواسته
خروشان ز ره همچو دود آمدندبرآورد یکسر فرود آمدند
سوی کاروان رفت آن تیزکامبه چربی بپرسید احوال سام
رسیدند از دی همه کاروانشتر ماند بر جا و شد ساربان
مه کاروان بود مرد دلیربیامد به نزدیک آن مرد چیر
فراوان بپرسید و بنواختشبر خویش نزدیک بنشاختش
بسی مرحبا کرد و پرسش گرفتهمی بد ز یال و برش در شگفت
برو دیوزاده چو گردید رامپژوهش گرفت از گرانمایه سام
دگر گفت با او که ای نیک‌مردچشیده به گیتی بسی گرم و سرد
مرا بازگو کز کجا می‌رسیز چین یا ز راه ختا می‌روی
چنین داد پاسخ که از کاشغرنخستین شدم سوی چین ره‌سپر
به چین ارچه سود و زیان یافتمز بهر سفر زود بشتافتم
کنون مرمرا روز فرخ بودکه رویم سوی شهر خلخ بود
سه روز دگر چون ببریم راهبه خلخ درآئیم در صبحگاه
کنون آن جوانی که جستی نشانبر شاه چین است با سرکشان
بدو گفت فرهنگ با هوش و رایکه از مرحمت شو مرا رهنمای
ز من دور کن خشم بیداد و کینرسانم سوی چین ازین سرزمین
خردمند گفتش که ای نیک بهرچو از دشت سازیم منزل به شهر
کنم یار با تو یکی پیش‌بینبدان تا رساند تو را سوی چین
بگفت و بیاورد بهرش خورشبخورد و روان یافت ازو پرورش
ز جا جست آن گرد سالار مردبدان کاروان را روان گرد کرد
بگفتا ندارید از دل هراسکه او نیست چون اهرمن ناسپاس
سمند سخن را براند درشتنمودید از چه برو جمله پشت
نگوید سخن از ره مهر و کینهمی راه جوید سوی شهر چین
چو چنگ سخن را چنین ساز کرددل کاروان را همه باز کرد
شبانگه از آنجا ببستند باربراندند تا گشت روز آشکار
سر چشمه‌ساری رسیدند تنگفکندند بار شتر بی‌درنگ
چو آسوده گشتند در مرحلهیکی پیک آمد سوی قافله
ز ره چون بر کاروان شد فرازبپرسید ازو پیر سالار باز
که برگو مرا تا کجا می‌رویچنین تندر در راه چرا می‌روی
بدو گفت در بندر رادیونیکی کشتی آمد ز دریا برون
همانا که در روی دریا ژرفبه ایشان نموده جهان این شگرف
یکی تنگ صندوق محکم به قیربدو در بود لاله‌روئی اسیر
از آن مردمان در فراز آمدندابا یکدگر رزم‌ساز آمدند
همی گفت هر یک که این مهربانمرا هست در خورد ایوان و خوان
به هم جمله را رای آورد شدرخ پاژ خواهان ازو زرد شد
بگفتند کاین رای فرخ بودکه او در خور شاه خلخ بود
طغان شاه جنگ‌آور شیرکینکه او هست فرزند فغفور چین
پذیرفت یک تن از آن کاروانکه بود او مه جمله کاروان
یکی نامه بنوشت نزدیک شاهدرافکند دردم مرا سوی راه
کنون سوی خلخ شتابم چنینبه نزد طغان شاه فغفور چین
بدان تا سپارم بدو نامه رابه هم برزنم جنگ و افسانه را
چو بشنید ازو دیوزاده سخنخروشید و گردید چون اهرمن
ز جا جست آن ره‌سپر را دو دستبینداخت رو پشت بر خاک بست
چنین گفت با مردم کاروانکه آگاه باشید ازو یک زمان
مبادا که از بند گردد رهاکه مانید یکسر به دام بلا
بباشید چندان ورا پائیدارکه من بازگردم به دریا کنار
چنین گفت دانا که آن نامورز خاور چو شد سوی چین ره‌سپر
رهش گم شد و در بیابان شتافتز بس رنج جانش ز سر بر بیافت
شبی چون سر او درآمد به خوابدرآمد به گوش دلش این جواب
که دری گرانمایه آری به دستکزان خرمی شاد گردی و مست
درین ره اگر زحمت آری و رنجسرانجام برداری از رنج گنج
یکی هدیه گردد ز بخت تو راممرآن هدیه را می‌بری نزد سام
که سام دلاور شود شادمانز شادی شود همچو سرو روان
پس آنگاه آن شیر با گیر و داربیامد به نزدیک دریاکنار
بدان تا پژوهش کند راز رابداند سرانجام و آغاز را
سراینده نامه باستانچنین گفت این نامور داستان
که آن کشتی از شهر بربر زمینهمی رفت گویا سوی شهر چین
وطن داشت در وی یکی کاروانکزو خیره شد دیده باژوان
مه کاروان بد مقارن به نامگرانمایه مردی ابا نام و کام
همی رفت صندوق در روی آبهمی زد زمان تا زمان پیچ و تاب
گرفتند چون نامور کاروانسرش برگشادند اندر زمان
بدو در پری‌دخت را بود جایچو دیدند ماندند بی‌هوش و رای
همی گفت هر یک مرا این سزاستکه مه پیکر و دلبر و دلرباست
به قارن سپردش به آرام خویشسخن راند هر گونه از کم و بیش
نخستین بدو گفت برگو کئیبه صندوق جا کرده بهر چه‌ای
به گیتی بگو باب و مام تو کیستنژاد از که داری و نام تو چیست
پریوش سر درج گوهر گشادبه پاسخ چنین کرد ازین گونه یاد
که باب مرا نام مهیار بودبه هر کاروان بارسالار بود
خردمند بود و گرانمایه بودسرش چتر خورشید را سایه بود
به عزم تجارت به کشتی نشستز طوفان دل اهل کشتی بخست
چو گردید در کشتی آرام و جاهمان‌گاه شد بخت بد رام ما
یکی باد برخاست ناگه شگرفدرانداخت کشتی به دریای ژرف
هوا را همه باد و باران گرفتز باران همه بحر، طوفان گرفت
من از هوش رفتم ندارم خبرکه بابا ز بد خود چه آمد به سر
مقارن، خردمند و فرزانه بودبه تدبیر تمجید و مردانه بود
ندید هیچ با گفتگویش فروغبدانست کو گفت این را دروغ
بگفتش که چون سرو آزاده‌ایهمانا که تو پادشازاده‌ای
بدین فر و این زیور و روی و مویتو هستی ز شاهان دیهیم جوی
چو گفت این ببوسید روی زمینبدان ماه‌چهره گرفت آفرین
وز آن پس به سوگند لب برگشادز یزدان دارنده می‌کرد یاد
که در پرده کم زن مر این ساز راولی راست گو با من این راز را
که راز دلت را نگویم به کسهمی در نهانی زنم این جرس
اگر بر سرم سنگ بارد جهانز من راز جوید جهان هر زمان
همانا نهان دارم این راز رانهانی برم در گل این راز را
سخن هر چه او گفت مقارن شنیدز کژی سوی راستی بگروید
نخستین بدو نام خود بازگفتپس آنگه بگفت این حدیث شگفت
ز سام سرافراز افسون نمایچو آگاه شد مرد باهوش و رای
زمانی به پیش اندر افکند سروز آن پس بدو گفت کای سیمبر
چه سازم که آگه بشد باژوانفرستاد نامه به نزد طغان
طغان‌شه ازین حال آگه شودهمه روز شادیت کوته شود
چو پرسش کند پاسخش چون دهمز چنگش بگو در جهان چون رهم
پری‌دخت گفتش مشو زین دژممدار از طغان شاه در دل الم
اگر او پژوهش کند راز منچنین پاسخش گوی در انجمن
که سالار بربر یکی نازنینروان کرد از بهر فغفور چین
چو از شهر بربر شده ره‌سپرفتادست کشتی به گرداب در
ندیده رهائی چو از بحر ژرفنمودست زین‌گونه کار شگرف
به صندوق در کرده مه روی راپریوش نگار سمن بوی را
فکندست در بحرش از ناگهانبدان تا بیابد ز دریا امان
گرفتم چو صندوق آن نازنیننهانی چنین گفت و نام این چنین
کنون مرو را سوی چین می‌برمبر شاه توران زمین می‌برم
گر از من طغان شاه پرسید رازابا او بدین سان شوم نغمه‌ساز
بپوشم رخ و کم دهم پاسخشبه افسون فرستم سوی خلخش
مقارن پذیرفت گفتار اوز کشتی به هامون نهادند رو
علم چون ز کشتی به صحرا زدندسراپرده بیرون دریا زدند
سمن بوی را بس خریدار بوددل هر کس او را هوادار بود
همی گفت با انجمن باژدارکه اینک ز خلخ رسد شهریار
برآرد درون مقارن به تیغبرون آورد ماهوش را به میغ
کجا چشمشان بود در راه شاهمگر دیوزاده بیاید ز راه
چو دیدند او را همه کاروانبماندند بر جا خلیده روان
به چربی سخن راند فرهنگ بازاز آن کاروان باز پرسید راز
کس از بیم پاسخ‌ ندادی بدویسبک دیوزاده دژم کرد روی
ز بازارگانان یکی ره گرفتبپرسید از وی حدیث شگفت
همی گفت و می‌زد ورا شهریارازو خواست بازارگان زینهار
در رازهای نهان باز کردز صندوق و مهوش سخن ساز کرد
که چون کرد کشتی به رفتن شتاببدیدیم صندوق بر روی آب
گشودیم بود اندر آن دلبریسمن عارضی سرو سیمین‌بری
همه مهر او خواهش آراستیمسراسر مر او را همه خواستیم
مقارن که او بار سالار ماستبه هر رنج و سختی نگهدار ماست
چو در روی آن حوروش بنگریدهمانا دلش مهر او برگزید
به منزلگه خویش بردش فرازبرو مهربان شد بت دلنواز
برو چون کسی را نبد دسترسدگر روی او را ندیدست کس
کنون ماه‌چهره به خرگاه اوستمقارن به صد جان هواخواه اوست
چو آگاه شد دیوزاده ازانروان شد به نزد مه کاروان
مقارن چو دیدش بترسید سختبلرزید بر خود چو شاخ درخت
پری‌دخت را گفت کای مهرجویسوی ما دمان دیو آورده‌ روی
پری‌دخت چون در نهان بنگریدیکی پیکر دیوزاده بدید
بنالید بر خالق ذوالمننز یال و ز کوپال آن اهرمن
به دل گفت اگر جان برم زین دلیرنگردم به دست وی اینجا اسیر
بسی کام گیرم ز فرخنده سامکنم کار خود را به گیتی تمام
تو اینجا مر این داستان را بدارسخن بشنو از آن یل نامدار