بخش ۵۵ - آمدن سام به پای قصر پریدخت و شرح آن
لبش بر لب شکرآلود کردگرفتش در آغوش و پدرود کرد
قمر رخ دو چشمش چو چشمه روانچو محروم ماند از دلاور جوان
یل پیلتن را چو مه آب دادشه چرخ رخ پیش اسبش نهاد
رخ آورد چون ماه خاور به چینبد آشفته چون زلف دلبر به چین
به میدان چشم اشک گلگون فشاندتکاور به قصر پریدخت راند
چو زرین علم شد ز عالم نهانشب قیرگون زد دم از قیروان
جهانپهلوان رفت در پای قصربه پرواز شد تا به اقصای قصر
به جولان درآورد که کوب رابرآورد آه دل آشوب را
به دود جگر چرخ را کله بستبه سوز نفس قلب گردون شکست
طناب نهم چرخ درهم کشیدقیام ششم پرده در هم درید
چو دریای سرکش درآمد به موجچو عنقا خروشش درآمد به اوج
چو مه بر در قصر منزل گرفتدر قصر در آتش دل گرفت
پریدخت دلبر بت دلگسلسروشش فرو گفت در گوش دل
که ای لعل کانی برون آ ز درجبرآ همچو خورشید رخشان به برج
که سر بر زد از کوه ماهی مهیبرآمد ز شرق آفتاب شهی
که کارآگهان با مه دلنوازز حال قمر رخ بگفتند باز
کجا در شب تیره آن نیکبختبرون آوریدش ز زنجیر سخت
مه مهرپرور چو آمد به باممهش مهربان گشته ماهش غلام
ز شب بسته پیرایه بر آفتابفکنده شبش سایه بر ماهتاب
چو مه رفته بر آسمان پرندز عنبر گره کرده بر مه فکند
سیه شعری از عنبر مشکفامفروهشته از طرف ماه تمام
به جادوی مرم فگن نیم مستبه غبغب ترنج و ترنجی به دست
مهی دید با طلعتی همچو ماهفروزنده بر پشت ابر سیاه
خطش را زمشک تتاری غبارمهش را شب قیرگون برکنار
چو مه را تهمتن سر بام دیدمسلسل به گرد مهش شام دید
روان با سرشک روان همچو بادبغلطید و برخاک راه اوفتاد
گهرپوش لب را گهرریز کردبدو جان شیرین شکرریز کرد
ثنا گفت و گفت ای مه دلفروزشب قدر بادا به روی تو روز
جهان روشن از روز شب زیورتروان تشنه چشمه کوثرت
دل آشفته شام مه منزلتروان گشته آب از چه بابلت
از آن چاه بابل که جان میبردکه چاهیست کآب روان میبرد