بخش ۲۷ - گفتار اندر خواب دیدن سام، فریدون را
درین گفت سام و سری پُر ز خواببه خواب اندرون دید کز روی آب
فریدون فرخ پدیدار گشتبیامد بر سام نیرم گذشت
بخندید و گفت ای گرانمایه سامزانده مکن روز خود را چو شام
چو تنهائی و خسته بودی به جنگهمان نیز ماندی به زندان تنگ
نبینی به خودکامیای نامدارتو را رنج باشد فزون از شمار
نریمان جنگی گردن فرازبسی جنگ و پیکار را داد ساز
که تا نام او شد به عالم بلندبه نزد مهان شد بسی ارجمند
ولیکن هنرهای این سروراننهان کرده از تو به روی جهان
تو را کارزاری شگرف است پیشفروزان شود از تو آئین و کیش
درآید چو شاخ امیدت به باربر سایهاش بغنود روزگار
ز نسل تو گردد جهان شادمانبیاید زمانه ز بدها امان
یکی تاجبخش فروزنده چهرز تخم تو آید ز گشت سپهر
سر دیو و شیر و نهنگان به بنددرآرد به تیغ و به خم کمند
همه پادشاهان برندش نمازبه نزد جهانآفرین سرفراز
نباشد به گیتی چو او یک دلیرهشیوار و بیدار و بسیار ویر
همه مؤبدان پیش او بندهوارابا یاره و طوق و با گوشواره
چو آن مرد باشد ابا دستگاهسزاوار دیهیم و تخت و کلاه
به گیتی ورا نام رستم بودکه چون او دگر در جهان کم بود
بدان را ز بد دست کوته کندروان را سوی روشنی ره کند
نیندیشد از روزگار درشتز دشمن نبیند یکی روز پشت
نه جادو بماند نه جادوگرانز خون سرخ سازد کران تا کران
بگیرد سر تخت افراسیابنبیند ز وی خورد و آرام و خواب
خرم آنکه او باشدش پهلوانسزاوار گردد به هر دو جهان
تورا نیز ازو نام گردد بلندز تو باز گوید گو ارجمند
عمود تو را کار فرماید اوبه هر کین ز یزدان مدد خواهد او
ولیکن سرانجام مرگ است گورتو هم تا توانی مشو بیحضور
که گیتی نماند همیشه به کسهمی به که شادی گزینی و بس
مخور غم ازین راه دور و درازخرد پیشه کن چند روزی بساز
که بینی رخ دلبر جانفزاشوی خوشدل از راه دور ختا
به چین هم کنی بیشتر کارزارسرآری جهان را به مردان کار
ز چین سوی مغرب شتابی به کینکنی رزم شداد بیداد دین
به بازوی کار و به نیروی جنگبدوزی سنانشان به تیر خدنگ
چه رانی به سوی کشفرود، بورشود اژدها از کشفرود دور
ابا دیو صوری شوی زرمجویجهان تیره سازی گه کین بر اوی
حصاری بگیری ز مغرب زمینکه فانوره خواند ورا پیشبین
ابا دخت شداد بیدادگرکه طوطی بود نام آن سیمبر
به مغرب زمین در کنی کارهاکه سازی فراموش پیکارها
به مازندران نیز جوئی نبردبه نیزه به شاه اندر آری تو گرد
که مادرش باشد ز ضحاک شاههمی جوید از شاه تخت و کلاه
برآری پی کین چو گرز گرانکنی پست دیوان مازندران
بگفت از بر سام شد تاجوربمالید دستی بر او را به سر
همان لحظه بیدار گردید آنز گفت فریدون بشد شادمان
همی گشت تا چهره خور بدیدسیاه شب از تیغ او در رمید
ز کشتی بازارگانان خورشفراز آورید از پی پرورش
یکی زورق افکند بر روی آبدرآمد به زورق یل کامیاب
سوی بیشه زنگیان کرد رویکه قلواد یکل را کند جستوجوی
دم صبح تا شام زورق براندز طومار آرام حرفی نخواند
نه از زنگیان دید جائی اثرنه بودش ز قلواد جائی خبر
همان هم ز منزل نبودش نشانبموئید بر خویش چون بیهُشان
گهی از منوچهر شه یاد کردگه از دوری یار فریاد کرد
گه از دیوزاده سخن ساختیگهی رزم قلواد پرداختی
شب تیره تا روز بنمود هوربدینگونه در دل همی داشت شور
چو شد روز از دور کوهی پدیدپر از لاله و سنبل و شنبلید
بر افراز آن که یکی میل بودز رشکش فلک سر به سر نیل بود
ز سیل زکه درشگفتی بماندهمانگه سوی کوه زورق براند
گمان بود کان هست آرامگاهندانست که باشد یکی دامگاه
چو آمد بر آن دامگاه شگرفهمی گشت زورق به گرداب ژرف
همانگه بدانست فرخنده سامکه افتاد از گشت گردون به دام
چو خود را بدان که سراسیمه دیدز غیرت همی لب به دندان گزید
همی گشت زورق بدان پای پلجهان بود بر سام فرخنده گل
سه روز و سه شب اندر آن جایگاهفرو ماند آن گرد زرین کلاه
به روز چهارم چو بفروخت هوردو کشتی پدید آمد از راه دور
در آن هر دو کشتی بسی مرد و زنبه هر سو یکی نامدار انجمن
رسیدند بر گرد گرداب دامبه ناگه بدیدند فرخنده سام
بگفتند با گرد سام گزینکه ای مرد بیچاره پاک دین
بگو تا چسان اوفتادی به دامکزین پس نیابی به گیتی تو کام
جهانجو ز آغاز و انجام گفتهمه مردم از کار او در شگفت
به پاسخ بگفتند کای نامورنیابی ازین کوهپایه گذر
دریغا که ماندی به دام بلااگر مرغ گردی نیابی رها
جهان را اگرچه نباشد شتابولیکن نبینی تو دیگر حیات
بگفتند کشتی همی راندهاندجهان آفرین را برو خواندهاند
چو بیچاره شد سام دست نیازبرآورد بر درگه بینیاز
همی گفت کای داور آب و خاکمرا دور گردان ز دام هلاک
برآرنده چرخ گردون توئیپدید آور رادمردان توئی
چنان کن که جان را به جانان دهمببینم رخ یار و پس جان دهم
ندیدست چشمم سه ده روز خوابز هجر پریدخت گشته کباب
درین بد که بادی برآمد شگرفبرون برد زورق ز گرداب ژرف
قضا را یکی کاروان دگررسیدند یکسر دران رهگذر
چو دید آن همه پهلو کامیابروان کرد زورق به دریای آب
بپرسید از آن مردم کاروانکجا رفت خواهی ازین ره روان
بگفتند سوی ختا میرویمابا هم ز روی وفا میرویم
بسی شاد شد پهلوان اندرینثنا گفت بر داور داد و دین
درآمد به کشتی سوداگراناز آن شاد گشتند پیر و جوان
شه کاروان زو بپرسید نامکه برگو چه نامی و جایت کدام
جهانجوی گفتا ز پرمایگانمرا نام شد ویس بازارگان
ز چین سوی ایران شدم تیزپویبه نزد منوچهر دیهیم جوی
ازو لعل و دُر و گُهر بیشمارشه تاجور را نمودم نثار
منوچهر شه زین بسی شاد گشتبسان یکی سرو آزاد گشت
همین اسب که بینی تو شاهم بدادشدم بیحد از لطف او نیز شاد
پس آنگه به درگاه شاه جهانسوی چین نهادم رخ خود روان
کجا بود با من یکی کاروانکزان خیره گشتی بیره روان
ز ناگاه دزدان به ما برزدنددر آن کاروان هر چه بد بستدند
بکشتند بسیار از آن کاروانبه هر گوشه ای جوی خون شد روان
من از بیم باره برانگیختمز دزدان بیباک بگریختم
چو رفتند دزدان به مأوای خویشنشستم به زورق دل از درد ریش
به ناگه ز کشتی بیره روانبماندم به گرداب بس ناتوان
ز گیتی بریدم به یک ره امیدکه ناگه یکی کاروانی رسید
بر کاروان راند زورق چو بادمرا گفت کز جان مکن هیچ یاد
که ماندی به گرداب ژرف اندرونهمانا دگر مینیائی برون
چو رفتند ناگه یکی تندبادبیامد ز انده رهائیم داد
به توفیق دادار پروردگارشدم فارغ از گشت این روزگار
بسی شاد گشتند ازو کاروانکشیدند بر اوج مه بادبان
یکی هفته رفتند بر روی آببه هشتم چو بنمود رخ آفتاب
برآمد ز بالا غو ناخدابدان سان که جان گردد از تن جدا
همی گفت ره را غلط کردهایمبر زنگیان سر برآوردهایم
به جای سمندان رسیدیم تنگکه یارد که با او بتابد به جنگ
شنیدند گفتار او کاروانبرامد یکی شیون از ناگهان
جدا هر یک از بیم او خون گریستز بس نالهشان کوه و هامون گریست
خروشی برآورد چون رعد سامکه باشید یکسر به آرام و کام
که من با سمندان شوم رزمجویز خونش برانم سوی بحر جوی
بگفتند با وی که دیوانهایز راه خرد نیز بیگانهای
تو را با سمندان کجا هست تابکه گوئی بود او نهنگ اندر آب
ز ناگه سمندان پدیدار شدجهان پهلوان سوی پیکار شد
یکی نعرهای زد سمندان زنگکه مرد هشیار با فر و هنگ
چگونه فتادی درین سرزمینمگر سیر گشتی ز پیکار و کین
به پاسخ بدو گفت کای جنگجویجهان آفرینم چنین داد روی
که قلواد را از تو گیرم به زورتنت را کنم طعمه مار و مور
بخندید ازین گفتگو بدسگالبدو گفت فکر تو باشد محال
جهانپهلوان بست بر کین میانخروشید بر کین چو شیر ژیان
برآویخت با زنگی بدگهرپناهید بر داور دادگر
سمندان برش شد همانگه به جنگیکی ار? پشت ماهی به چنگ
از آن خیره شد سام گردن فرازبرآویخت با وی زمانی دراز
بدان سان ببستند بر کین کمرکه توفید از بانگشان دشت و در
سمندان خروشید چون پیل مستگران ار? پشت ماهی به دست
بینداخت بر تارک سام شیرگرفتش سر دست سام دلیر
گران حربهاش برد بیرون ز چنگوز آن پس بسان دمنده پلنگ