گنج

بخش ۲۶ - رسیدن سام به کنار دریا و رزم او با زنگیان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
قضا را که قلواد در پیش بودز موئیدن سام دل ریش بود
به نزدیک دریا چو اندر رسیدچهل زنگی دیوکردار دید
یکی کاروان دید بربسته دستتنانشان به خاک اندر افگنده است
یکی زنگی آدمی‌خوار بودکه در روز روشن شب تار بود
برو بازوی و یال و گردن سطبربه نیروی پیل و به چنگال ببر
تو گفتی لبش گرده گاو بودز هفتاد گاوش فزون تاو بود
مر او را سمندان زنگی لقبکمین کرده بر کاروان روز و شب
به فرمان دو صد زنگی دیگرشز خون کسان جمله را پرورش
جوانی که پاکیزه بودیش رویکباب از تنش خوردی آن جنگجوی
وگر زشت رو بود اندر میاننخوردی بدادی بدان زنگیان
چو قلواد آمد به دریا کناربه جستند آن زنگیان کار زار
ز بالای اسبش درانداختندبه نزدیک سالار خود تاختند
سمندان به کشتی درون بود شادکجا خود ز پیکار می‌کرد یاد
چو آن دید از دور فرخنده سامبرانگیخت که‌پیکر تیزگام
بیامد بر کاروان گاه تنگو با زنگیان اندر آمد به جنگ
برآورد گرز گران را بدوشبرآورد از خیلی زنگی خروش
به یک دم ازیشان چهل تن فگندبه گرز گران پهلو ارجمند
سمندان زنگی چو آن کار دیدجهان را بر زنگیان تار دید
بلرزید دل در بر تیره جانبرآورد افغان که ای زنگیان
شما را چه شد مردی و زور دستکه دیدید از کودکی این شکست
درآئید مردانه در کارزاربرآرید از جان شومش دمار
چو سام یل آواز او را شنیدبه مانند شیر ژیان بردمید
بدو گفت کای دیو برگشته روزمنم سام یل سرور نیمروز
دویست ارنه گر خود بود صدهزارسپاهت نیندیشم ای نابکار
همی گفت و می‌کشت از آن زنگیانرمیدند از آن نامور جنگیان
سمندان زنگی نکو بنگریداز آن زنگیان مرد جنگی ندید
که با سام یاور شدن هم نبردبسیچیده خود رای آورد کرد
بیامد بر سام چون پیل مستیکی ار? پشت ماهی به دست
چنین گفت با سام رزم آزمایکزین پس که من سوی پیکار رای
بیانداز گرز و فرود آی پستبدان تا ببندم تو را هر دو دست
چنین شرط کردم ابا خویشتنکه شادان نشینم ابا انجمن
ز اندام تو خود بنوشم کبابچو آید مرا سوی خوردن شتاب
همان‌گه خروشید سام دلیربدو گفت گشتی ز پیکار سیر
کنون من بدین نیزه سی رشیز تو دور دارم همه سرکشی
سمندان برآویخت با سام گردبدو چیره شد سام به دستبرد
به نیزه سر و دست او خسته کرددر رزم و کین بر رخش بسته کرد
چو شد بخت بد با سمندان درشتهمانگاه بنمود از رزم پشت
به کشتی درون شد چو پیل دمانبپرداختند یکسره زنگیان
سر بادبان شد به چرخ بلندشد از پرده‌اش روی خور پرده‌بند
سمندان زنگی به کشتی نشستببردند قلواد را بسته دست
بر کاروان شد جهان پهلوانازیشان جدا کرد بند گران
برو هر کسی آفرین خوان شدندوز آن پس سوی راه ایران شدند
ز گشت فلک سام تنها بماندز تنهائی از دیدگان خون فشاند
به پیرامنش در چرا بد غرابچنین تا نهان شد به کوه آفتاب
شب قیرگون چون علم برکشیدرخ روز شد از جهان ناپدید
جهانجوی بیدل به دریا کناردرآمد همی راند خون در کنار
ز بس بی‌کسی ناله آغاز کردچنین جنگ اندوه را ساز کرد
که دل ماند در چین زلفین دوستهمان‌جان شیرین به فرمان اوست
زمن دیوزاده کناره گرفتندیدم به گیتی بدین سان شگفت
کسی را کزو خاطرم شاد بودبه گیتی گرانمایه قلواد بود
به بند اندر افتاد او ناگهانندانم چه بیند وی از زنگیان
چو من نیست کس در جهان تیره‌بختز کشور جدا و ز شاه و ز تخت