بخش ۱۹۱ - مهمانی کردن حوران شاه، سام را
نشست از بر تخت فرخنده سامدرآمد ز ساقی خوش خرام
نشستند با رودسازان به همبه ماننده بزم فرخنده جم
همه بزم پر نور شد سر به سردرخشنده ماننده ماه و خور
همه دلبران چهره افروختهیکی ساخته و یکی سوخته
یکی گشته ساقی یکی همنفسهمی ناله کرده چو مرغ از قفس
یکی چنگ و طنبور را کرده سازیکی زلف مشکین خود کرده باز
یکی دام بنهاده بر راه دلیکی مانده از روی پهلو خجل
یکی چشم بر چشم فرخنده سامیکی بر رخ سام پر کرده جام
یکی گشته بیتاب آن رزمخواهیکی روزش از خط پهلو سیاه
یکی گشته از روی خود شرمساریکی دیگر از جام می در خمار
ولی بود قلواد گرم وزیرهمان زن بد هشیار از کار شیر
یکی باده میخورد در کار بودزمانی نباید که بیکار بود
چنین تا که قلواد گردید سستتو گفتی که عضوش نمانده درست
ز او رنگ پرید و قوت ز پایفرو ماند قلواد رزم آزمای
هجوم زنان شد به یک ره بدویشب و روز در کار شد نامجوی
شبی سی چهل دلبر سیمتندرآمیختندی به آن صفشکن
چنین تا که افتاد قلواد شیرزنان گرد او حلقه کرده دلیر
برآشفته گردید شاپور گردابا چوبدستش درآمد سترد
از ایشان تنی چند از چوب کشتدگرها ز پیشش نمودند پشت
به در برد قلواد از انجمنبیاورد در پیش آن پیلتن
به شاپور گفتا سپهدار شیرکزینها مکش ای یل شیرگیر
که زن کشتن آئین مردان نبودبسازم من این کار را چاره زود
زهر سوی خوبان نظاره شدهدل از حسرت سام پاره شده
بدین گونه یک هفته جامی به دستز جام محبت همه گشته مست
به هشتم چنین کرد فرخنده رایکه پا اندر آرد در آن بادپای
شتابد به پیکار دیو دژمکه جانش ز انده شد پر ز غم
بدو گفت حوران شتاب تو چیستبدین شهر رفتن مراد تو چیست
بهشتی بدینسان و حوران درونمایان ز رخسارشان جان درو
هزاران پریدخت در گوشهاینگه کن همی ماه نو توشهای
چو من نازنینی نشسته برتکه صد بار گردم به گرد سرت
همی از پریدخت یاد آوریهمه حسن ما را به باد آوری
مرا هم دل خسته در بند تستهمی تازه جانم به پیوند تست
مرا هم بینداز یکبارگیکه بیمار گشتم ز بیچارگی
ز لعل لبت کام جانم بدهبگیر آشکارا نهانم بده
مکن سرکشی زان که افتادهامچه سازم دل و جان ز کف دادهام
بدو سام گفتش که ای ماهچهرتو ماهی و افتاده در قید مهر
ندیدم به حسن تو مه پیکریبه بالا و گفتار تو دلبری
تو تاجی بو بر تارک دلبرانتو مهری ابر برج مهپیکران
ولیکن پریدخت سیمینعذارگرفتار هجر است در روزگار
یکی عهد و پیمان به هم بستهایمکجا هر دو از مهر هم خستهایم
بویژه که او هست در دست دیوبه جانم فکندست هجرش غریو
نه مردی بود من دم خوش زنماگر دم برآرم نه مردم، زنم
نیارم که گویم که بهتر ز تستکه چون ماه تابنده مانی درست
ولیکن تو چندی درین ره بسازکه او را ستانم از آن دیو باز
پس آنگه به پیش تو من بندهامسخن هر چه گوئی سرافکندهام
شنیدم ز دانای دل داستانکه میگفت از گفته باستان
که پیمان چو کردی ز پیمان مگردکه پیمان شکن نیست آزاده مرد
نخواهم که باشم همی بیوفاکه بسیار دیدم من از او وفا
چو بشنید از سام خاموش شداز آن پاسخ سام خاموش شد
دلاور ز جا جست مست و خراببیامد شتابان سوی جای خواب
سر از باده عشق مست الستزمانی بیفتاد در جای پست