گنج

بخش ۱۹۰ - آمدن سام به شهر زنان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۸ بیت
بپاسخ بدو گفت شاه زن استکه زین سان شتابنده و پازن است
ورا نام حورا بود در جهانکه نامش نگنجد همی در زبان
به آهنگ روی تو گشته سوارشتابان رسیده درین چشمه سار
بدو گفت پس کای زن ماهرویمرا چون شناسد مه مشک موی
بدو آشنائی نکردم دمینبودم به او یک زمان همدمی
چه داند که من کیستم در جهانبزرگم و یا کهترین مهان
بدو گفت پاسخ که ای رزمجویشناسم ما مردمان را به بوی
چو اندر رسیدی در آن چشمه سارشنیدیم بوی تو را ای سوار
کنون پادشه مر تو را خواسته استز بهر رخت خویش آراسته است
درین گفتگو بود فرخنده سامخرامنده آن سرو طوطی خرام
بیامد بر سام نیرم نشستبیازید و بگرفت دستش به دست
بدو گفت خندان که شاد آمدیدرین شهر زیبا چو باد آمدی
چه نامی و ایدر چرا آمدیبه شهر زنان از کجا آمدی
ندیدم هرگز چو تو نامداربه بالا چو سرو و به رخ چون بهار
نماید که مردی دلاور بویبه دریای مردی شناور بوی
چه داری مرادت به من بازگویمپوشان ز من راز خود بازگوی
بدو گفت سام نریمان منمستاننده جان دیوان منم
گرفتار عشقم نه عقل و نه دینبه بند پری‌دخت فغفور چین
ربودست او را ز من ابرهافتاده به کام یکی اژدها
من ایدر کمربسته از بهر اینشتابم غریوان به مغرب زمین
براندازم آن دیو ناپاک رافشانم ابر تارکش خاک را
که اویش ربودست از رنگ و ریورهانم پری‌‌دخت از چنگ دیو
چو بشنید حوران فرخ‌نژادبدو گفت آنها که کردی به یاد
همه بود نیکو ولی ای جوانز تخم دلیران روشن روان
خطرها بسی هست در راه توکزو تیره گردد همه راه تو
اگر تو بیائی به مهمان منشوی شاد یک هفته از خوان من
پس آنگه ابا تو بیایم به راهبه کوه فنا سوی آن کینه‌خواه
تو را یار باشم درین ره همینگردی ز پیکار دیوان غمی
نمایم تو را من شگفتی بسیکه هرگز ندیدم درین ره کسی
بدو گفت پهلو که ای دلرباشتابم به تنها به کوه فنا
مرا یار دادار یزدان بس استکه در دهر او بیکسان را کس است
بسی کرد خواهش بدان نازنینکه آخر رضا گشت گرد گزین
نشست از بر اسب و آمد به شهرکه یابد از آن ماه‌دیدار بهر
نگه کرد شهری بسان بهشتتو گفتی که رضوان درو گل بکشت
همه شهر و بازار پر ماهرویبه هر گوشه‌ای دلبر مشکبوی
سراسر زنان طلعتی همچو ماهبه هر کوی و برزن یکی بزمگاه
پر از مشک و عنبر همه بام و برکزو مست گردید آن نامور
چنین تا به ایوان حورا رسیدشگفتی سراپرده‌شان را بدید