بخش ۱۸۳ - جنگ کردن عوج با سام مرتبه دوم
چو آن هر دو صف گشت آراستهدل مهر و آزرم برخاسته
برون آمد از لشکر آن تیره کارمر آن عوج سرگشته نابکار
بیامد به میدان بغرید سختبه گردن برآورد باز آن درخت
به شدادیان آنگهی حمله کردکه ای پهلوانان روز نبرد
بمانید یک دم تماشا کنیددرفش مرا زود بر پا کنید
که ز سام نیرم برآرم دمارنشانش براندازم از این دیار
بگفت و بیامد به آوردگاهبلرزید گیتی از آن رزمخواه
دلی پر ز کینه سری پر زجنگپی سام آراسته تیز چنگ
بغرید بر دشت آوردگاهکه آواش پیچید بر کوهسار
نهنگان ز دریا گریزان شدندچو برگ از بر شاخ ریزان شدند
یکی بانگ او شد سوی آسمانکه از سام نیرم سرآمد زمان
ابا بدگهر خیره تیره مغزنکرده به گیتی یکی کار نغز
تن خود فکنده در آوردگاهجهان کرده در دیده خود سیاه
نخستین به کین من آراستیپی مردن خویش برخاستی
مرا نام گشته به میدان رزمسیه کرده در پیش خود جام بزم
به خیره تن خود به آتش زدههمه شعله بر جان سرکش زده
همین دم بکوبم تو را استخوانکه دیگر نیائی به میدان دوان
بدو گفت پس سام فرخنده مردکه چندین چگوئی به دشت نبرد
تو را با چنین زور بازو و برزبکوبم سرت را بدان سان به گُرز
چو آهن به بازار آهنگرانکزو بازگویند نامآوران
چه نازی به بالا و کوپال و یالکه گوئی ندارم به گیتی همال
زمان گر برآید تو را بر به سربه دندان موری بیابی خطر
ازو عوج آزرده گردید زودجهان گشت در پیش چشمش کبود
برآورد بر گرد سر آن درختز کینه بیامد بر نیکبخت
سپر بر سر آورد سام سوارنهاده دل و جان به پروردگار
که اویست دارنده آدمیهم از بهر اویست بیش و کمی
بزد بر سرش عوج از زور دستجهان تیره شد پیش آن پیل مست
ز چشمش برون جست گوئی چراغو یا مغز بیرون دوید از دماغ
بلرزید بر خویشتن گرد سامقضایش چنان شد که نگذارد گام
دگر ره درآمد مر آن بدنژاددگر زد چو کوهی مر آن پاکزاد
که افتاد در زیر رانش غراببغلطید سالار دل پرشتاب
ز جا جست دامن بزد بر کمرخروشان به مانند شیران نر
پیاده درآمد سوی کارزارسنان را برآورد زهر آبدار
ز جا جست و زد نیزه بر ران عوجتو گفتی که بستد مگر جان عوج
گرفتش سر نیزه بیرون کشیدز دستش سپهدار در خون کشید
همان نیزه زد بر کمرگاه سامکه در زرم کوته کند دست سام
سپهدار آن زخم آمد به سردرافتاد در خاک آن نامور
ز شدادیان خاست آواز غوکه شد کشته سام یل سرورو
دگر دست یازید عوج پلیدکه از هم بدرد تن پاک دید
چو بالای عوج اندر آمد به خمسپهبد درآمد چو شیر دژم
یکی نیزه زد بر سر دوش اوکز آن زخم پهلو بشد هوش او
تن عوج شد سست در کازاربر آن دشت بنشست آن نابکار
ز دستش برون رفت سیلاب خونز بس خون کزو رفت شد سرنگون
برآورد کوپال آنگاه سامز تندی پی عوج برداشت گام
بزد بر سرش گُرزه گاوسرکه لرزید از آن گُرز کهسار و در
سر عوج از آن گُرز بشکسته شدز نیروی پهلو تنش خسته شد
ز جا جست و یازید از بیم جانگرفتش گلوگاه و گُرز گران
به نیرو ز دست سپهبد ربودبزد بر پس پشت سالار زود
که سام دلاور در آمد ز جانیفتاد از آن زخم تیره ردا
ازو خون همی رفت در کارزارولیکن نمیشد ازو کار زار
چهل زخم بر عوج زد پهلواننیفتاد از آن زخم تیره روان
دگر ره در آمد به شمشیر تیزبدان تا برآرد بدو رستخیز
ولی باز عوج آن درخت بزرگکه بد آهنین پیکر و بس سترگ
درافکند بر سام از زور دستکه دست سپهدار ایران شکست
جهان تیره شد پیش سام سوارز آورد برگشت آن نامدار
بیامد به یک سو به جای نمازپریشان دل آمد از آن رزم باز
همان گرد قلواد و شاپور شیربدیدند روی دلاور زریر
ببستند دستش از آن دست جنگولی سام غرید همچون پلنگ
ستایش بسی کرد بر کردگارازو خواست فیروزی کارزار
همی گفت کای کردگار خدیوندیدم به گیتی چنین زشت دیو
نبرد به صد سالیان پیکرشنگردد خبردار مغز سرش
ندیدم به دیده چنین روزگارنتابم در آورد این نابکار
ندانم چه سازم بدین بدگهرمگر روزگارم درآید به سر
مرا گر زمان در جهان آمدهستمگر مرگ من ناگهان آمدهست
که کارم فتادست با اژدهاز چنگال شومش نیابم رها
چنین است امیدم از دادگرکه این بدگهر را درآرم به سر
مرا دل تهی گردد از داد عوجبه گردان نمایم سر گرد عوج
ببرم سرش را به شمشیر تیزبه شداد عادی نمایم ستیز
همی گفت پیش جهان آفرینفراوان بمالید رخ بر زمین
همی کرد زاری که تا رفت هوشبه گوشش چنین گفت فرخ سروش
که ای نامور گرد سام سوارچنین است فرمان پروردگار
که پور عنق سخت بدگوهر استبه هنگام آورد دیو نر است
نتابد به چنگال او هیچکسبه نیرو کند باد را در قفس
نیامد زمانش به گیتی هنوزتو بیهوده دل را ز انده مسوز
چو موسی بیاید به پیغمبریابا عوج سازد همی داوری
ستاند ز تن هوش این بدنژادز پیکار موسی دهد سر به باد
به زخم عصا کشته گردد لعینز اندوه او پاک گردد زمین
دلاور همان دم ز جا جست چستبه پشت غراب اندر آمد نخست
بیامد به لشکر چو غران هژبرکه گردید پیدا یکی تیره ابر
که گیتی ازو شد همه ناپدیدچنان شد که کس روی گیتی ندید
ازو رعد و برق فراوان بجستکه از بیم او کوه دل را بخست
که دنیا کنم پیش چشمت سیاهنمانم که آئی سوی رزمگاه
ربایم تنت را به سوی سماز افلاک سازم تنت را رها
به پیش منوچهر شاه زمینبگویش که آمد چکارم ز کین
بگفت و یکی سنگ بر آسمانرها کرد بر سوی شیر ژیان
از آن سنگ نامد به پهلو خللزمانه بدش مانده نامد اجل
زمین آمد از خم سنگش ستوههمی رد شد از پهلو با شکوه
بپرسید آنگه ز تسلیم شاهز سنگ و ز آواز ابر سیاه
بدو گفت کین دیو نر ابرهاستکه هنگام آورد صد اژدهاست
رقیب تو است آن بد بدگهرکه بسته به مهر پریوش کمر
به گیتی ندیدم چنان نره دیوکه از چرخ گردون برآرد غریو
هم آورد او نیست کس در جهانمگر سام سالار روشن روان
چو بشنید نام پریدخت مردفرو ریخت از دیده خوناب زرد
همی گفت در پیش تسلیم شاهکه برگشت شداد ز آوردگاه
تن عوج از زخم دل خسته بوددو دستش ز پیکار گو بسته بود
بسی خون ازو رفت و بیهوش شدبیامد بیفتاد و بیتوش شد
همی ناله میکرد از تاب دردبترسید چشمش به روز نبرد
چو تیره شد آئینه روزگارزمانه دگر گشت مانند قار
بشد روشنائی همه ناپدیدبدان سان که کس روی هم را ندید
در آن شب همان عوج تیره نهادچنین گفت آنگه به شداد عاد
که با سام نیرم نتابم به جنگکه نراژدهائی است این تیزچنگ
نیم مرد میدان آن پهلوانچرا رزم داریم تیره روان
چرا من تن خود به کشتن دهمهمه رنج بیهوده بر تن نهم
چو از تیره شب بهرهای بگذردهمی خواب چشم خرد بشکرد
سوی شهر مصرم بباید شدننشاید درین مرز دیگر بدن
برآشفته گردید شداد عادبرآورد از دل یکی سردباد
که صد حیف از تخت شاهی منازین نامداران لشکرشکن
که یک سیستانی درآمد به جنگنتابد چو عوجی بسان پلنگ
دگر لشکر من چه تاب آوردکه بر آتش سرد آب آورد
ازین پیش شیران مغرب سپاهگرفتند از حمله خورشید و ماه
نهنگان کشیدند از آب نیلبه نیرو فکندند خرطوم پیل
کنون نیست یک مرد آوردخواهکه از سر رباید مر او را کلاه
سر سام را زیر چنگ آوردهمه نام او را به ننگ آورد
که برخاست گردی در آن انجمنکه بد نام او اهرن تیغ زن
دلاور بدی روز آوردگاهبه هم برشکستی همی یک سپاه
به تن کوهپیکر به دل نرهشیرسر گاو گردون کشیدی به زیر
چنین گفت آنگه به شداد عادکه اندیشه از وی مکن هیچ یاد
که امشب یکی من شبیخون کنمکه هامون ز ون همچو جیحون کنم
نمانم ز دشمن سواری به جایسرانشان درآرم سراسر ز پای
ازو شاد شد جان شداد عادبخندید و بنشست شادان و راد
بدو گفت کامشب سراسر رواستبجو هر چه خواهی که پیشم هواست
گزین کرد اهرن سواران جنگهمه تیزچنگال و غران نهنگ
همه کاردیده همه جنگجویکه هرگز نتابیده از جنگ روی
ازیشان گزین کرد پس چل هزارکه سازند پیکار سام سوار
در آن نیم شب لشکری برنشاندهمه نامداران مغرب بخواند
نهادند بر اسب آنگاه زینهمه جنگجویان مغربزمین
روان گشته سوی یل پهلوانبه حیله درآرند تاج گران
طلایه در آن دشت شاپور بودکه مردیش ماننده هور بود
خروش سواران ز یک سو شنیدکمین کرد ناگه سپاهی بدید
که آمد ز هر سوی آواز جنگشده دشت بر مور و بر مار تنگ
همان دم بیامد به نزدیک سامبدو گفت کای شیر فرخنده نام
چنین است پیکار کآمد سپاهپی کینه یکسر نهاده کلاه
سپهبد بدانست پیکار چیستدر آن شب شبیخون همی کار کیست
بپوشید ساز نبردش به برفرو بست دیگر کیانی کمر
ابر پشت اسبش نهادند زینکه آید سوی دشت پیکار و کین
چنین گفت با سام تسلیم شاهکه من هم بجنبم به جنی سپاه
بر ایشان یکی سنگباران کنمهوا را چو ابر بهاران کنم
نمانم ازیشان یکی تندرستکنون سوی پیکار رو تو نخست
سپهبد درآمد به بالای زینکه آید سوی دشت پیکار و کین
چنین گفت تسلیم با لشکریکه از جنی و دیو و حور و پری
که از دامن کوه سنگ آوریدجهان پیش شداد تنگ آورید
بریزید بر ترک شداد عادممانید ازیشان یکی بدنژاد
برفتند لشکر پی خار و خسهمه سنگ کندند از کوه و بس
چنین تا ز شب بهرهای درگذشتسپاهی گرفته همه روی دشت
که ناگاه برخاست آواز کوسزمین و زمان شد همه آبنوس
سواران ز هر سو برون تاختندهمه نیزه و تیغ کین آختند