گنج

بخش ۱۷۷ - رها شدن قلواد و چگونگی او به لشکر شداد

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۵۵ بیت
سفیده سفیداج زد در سپهرطلاکار گردید ازو نور مهر
چو نقاش بر چرخ آغاز کردسر رنگ‌های جهان باز کرد
ازین روی در بزم شداد عادز سام نریمان یل کرد یاد
بدو عوج پیکارها باز گفتکه هرگز ندیدم بدین سان شگفت
نباشد به گیتی چنین نامدارندیدم در آورد جز وی سوار
بخوردم سه زخم وی اندر مصافز من دور شد جمله لاف و گزاف
به میدان نتابم به چنگال سامچو دیدم در آوردگه یال سام
نشاید گزافه گذارم سخنکه چون او ندیدم به هیچ انجمن
بترسید چشمم ز آورد سامکه از پهلوانی بود او تمام
به یک دست دیگر نبرد آوردممگر ترک او را به گرد آورم
ربایم مر او را در آوردگاهبیندازمش سوی خورشید و ماه
که نامش شود گم میان مهاننبینند او را کس اندر جهان
مرا مادری هست خاتوره نامبه جادوگری گیرد از چرخ کام
اگر نه نتابم بدین زابلیسرش کینه‌ور باشد و کابلی
مگر مادرم آید اندر برشدرآرد نگون مغفر و پیکرش
بگفت و فرستاده‌ای برگزیدکه خاتوره جادو آرد پدید
بدو گفت او را هم اندر زمانبیاور به مانند تیر از کمان
بگویش که پورت به پیکار سامستوه آمد و زود بردار گام
یکی تیغ دارد ز جمشید جمکزان تیغ عنقا درآرد دژم
چه شداد عاد و چه پورش شدیدز چنگال او مرگشان شد پدید
اگر تو نیائی شود کار خامجهان تیره گردد ز پیکار سام
فرستاده هم در زمان همچو بادبرفت و بدو گفتها کرد یار
که آورد چون بود و پیکار چونچسان شد سر پهلوانان نگون
چو بشنید خاتوره بدکنشکمربسته بر کین برترمنش
روان شد همان دم ز کوه بلورز افسون او تیره گردید هور
ابا جاودان زشت پتیاره‌ایز افسون زبانشان پر از چاره‌ای
سه منزل یکی کرد و آمد دوانبه پیکار سام یل پهلوان
وزین روی بر تخت شداد عادنشسته پراندیشه و پر ز باد
بفرمود کارند قلواد رامر آن شیر بیدار آزاد را
به زنجیر بسته دو دستش به بندبه مسمار آهنگران نژند
شکسته همه شیر را پا و دستسراسیمه آرند برسان مست
چو آمد به درگه نیایش نمودبه یزدان و آنگه ستایش نمود
چو بشنید شداد نام خدایز تندی برآمد همان دم ز جای
ز کینه بتندید و آورد خشمبه قلواد آزاد گرداند چشم
بدو گفت کای بدرگ بدنژادبه پیش من آری تو ایزد به یاد
کجا ایزد این چرخ را آفریدجهان سر به سر آمد از من پدید
ستایش مرا کن که یابی رهاکه افتاده‌ای در دم اژدها
منم گفت یزدان جان آفرینبجز من نباشد کسی در زمین
به پاسخ بدو گفت قلواد شیرکه ای گمره خیره روباه پیر
جهاندار یزدان که دیو و پریازو شد پدید این همه داوری
که او جان ستانست و جان می‌دهدبه هر خسته و زار درمان دهد
که او بنده را می‌شود رهنمونهنوزش نه پیداست یک کاف و نون
همه روزه از خیل چندین هزاررساند همی روزی از روزگار
نه از دادن روزی آیدت به رنجنه بخشندگیش کم آید ز گنج
تو باشی یک زشت پتیاره‌اییکی بدگهر دیو بیچاره‌ای
برآمد ز شدادیان رستخیزبفرمود دژخیم را از ستیز
که بردار سر از تن نابکارکه دیگر نتازد به پروردگار
درین گفتگو بود شداد شاهکه برخاست از راه گرد سیاه
سپهدار ایران گره بر جبینکمربسته از بهر پیکار و کین
چو شیری که آید بر نره گورسرش پر ز کینه دلش پر ز شور
همی راند در راه جنگی غرابچو کشتی که راند به دریای آب
یکی نعره زد سام مانند ابرکه لرزید دل در درون هژبر
پس از نعره گفتا منم سام یلکه از بهر دشمن رسم چون اجل
رهائی ز من کس نیابد به جنگکسی کو درآید همی تیزچنگ
ببیند مرا جان دهد در زماننبخشم به میدان کینه امان
کسی را که چرخ از بر خویش راندهمه دفتر رزم ما را بخواند
نشانی است ارقم ز گردنکشاننه از لاف گویم که دارم نشان
بگفت و فروجست از روی زیندرآمد به مانند شیر عرین
گره در برو دست بر تیغ تیزکه آرد ز گردان یکی رستخیز
برآورد سالار شمشیر تیزبه دژخیم گفتا که ای نادلیر
ندانی که قلواد خویش من استکمربسته همواره پیش من است
رها ساز او را و بگشای دستاز آن پیش کآئی ز بالا به پست
ببخشای بر این گو نامجویاز آن پیش کآرم همی خون به جوی
بتندید دژخیم از مرد گردبه تندی سپهدار را برشمرد
برآشفت از آن گفتگو گرد سامبرآورد شمشیر را از نیام
بزد بر سر کتف تا روی دلبه چوگان شمشیر زد گوی دل
دوپاره بینداخت جلاد راکه ترساند از آن ضرب شداد را
رها کرد قلواد را پهلوانبجوشید ازو گرد روشن روان
چو شداد و عوج آن بدیدند ازوپراندیشه گشتند از آن رزمجو
چو مهراس عادی چنان بنگریدز جا جست و غرید و بر وی دوید
بدو گفت کای ابله خیره سرفراوان شدستی تو پرخاشخر
به پیش خداوند مغرب زمیندلیری نمائی به مردان کین
همین دم به فرمان شداد عادبرون آرم از مغز مردیت باد
به مغرب همانا به نام آمدیبه پای خود اندر به دام آمدی
منم گرد مهراس فیروزچنگکشم چرم از فرق جنگی نهنگ
به گیتی ندارم کسی را همالدهم چرخ گردنده را گوشمال
بگفت و کشید از میان خنجرششد از خشم لرزنده آن پیکرش
یکی حمله آورد بر سوی سامدرانداخت خنجرش بر سوی سام
سپهبد سر خود بدزدید ازوبتندید آن شیر پرخاشجو
بیازید و بگرفت دستش به دستکشیدش همانگه ز بالا به پست
نشست از برش پهلوان دلیرسرکش کند از تن به مانند شیر
بینداخت در پیش شداد عادبلرزید آن بدرگ بدنژاد
سراسیمه گردید و رخساره زردز سام سپهبد دلش پر ز درد
یکی نعره زد سوی لشکر بلندکه ای نامور لشکر ارجمند
بگیرید این بدکنش را به جنگسرش را بیارید در زیر سنگ
مبادا ز خرگاه بیرون شودجهانی ازین غم جگر خون شود
همه نام ما را درآرد به ننگسر تخت ما را بکوبد به سنگ
به هر کوی بیغاره بر ما زنانزن و مرد بر ما گشاده زبان
که یک تن درآمد به مغرب زمینبرانداخت تخت و کلاه و نگین
چو لشکر شنیدند گفتار شاهز جا اندر آمد فراوان سپاه
یکی حمله کردند بر سام شیردگر ره برآمد غو دار و گیر
کشیدند شمشیر بر روی سامدویدند بر سوی آن نیکنام
به زشتی گشادند بر وی زبانازیشان نیامد به پهلو زیان
همان سام سالار با تیغ کینیکی حمله کرد او چو شیر عرین
یکی را بزد بر میان تیغ تیزبرآورد از جان او رستخیز
یکی را بزد بر سرش بی‌گزافکه بشگافت از فرق تا روی ناف
یکی را سر و سینه بر هم دریدیکی را به چنگال از هم درید
یکی را سرافکنده در بارگاهیکی را جهان کرد پیشش سیاه
همه بارگاه موج خون درگرفتهمه خون برون و درون در گرفت
بدان روبهان حمله آورد شیرچهل تن به شمشیر آورد زیر
شگفتی درو ماند شداد عادکه این رزم را کس ندارد به یاد
چنین گفت با عوج کای رزمجونتابد بدو هیچ‌کس روبرو
ندیدم به گیتی چنین خیره مردکه از من نترسد به روز نبرد
که نتوانی او را گرفتن به جنگببندی دو دستش به هم همچو سنگ
ندارد به گیتی کس او را همالندارد کسی این چنین یال و بال
به پاسخ بدو گفت عوج پلیدکه از تیغ تیزش به من بد رسید
شدم خسته از زخم پیکان اوهراسان بماندم به میدان او
سه روز دگر چون من از خستگیرها یابم و کم شود بستگی
درآیم به میدان سام سواربه نیرو کنم بر تنش کارزار
تو اندیشه چندین ز بیمش مکنیکی گوش کن پند و بشنو سخن
که خاتوره فردا درآید ز راهبه افسون کند روز بر وی سیاه
تنش را درآرد به چنگال مرگبریزد ز شاخ جوانیش برگ
چو او اندر آید سرآید غمانهمان سام یل را سرآرد زمان
چو این گفته بشنید شداد عاددر درد و اندیشه را برگشاد
سپهبد برون رفته دل پرشتابنشست از بر اسب جنگی غراب
که ناگه سواری دو حمله کردکه خیکاوه بد نامش اندر نبرد
بدو گفت کای خیره بدگهربه نزدیک شداد جوئی هنر
همین دم سرت را ربایم ز تنتنت سینه گرگ سازم کفن
که گر تو از ایدر به ایران رسینتابد در آورد با تو کسی
زنی لاف کز مرز مغرب زمینهنرها نمودم به میدان کین
به زشتی برآری ز شداد نامبگوئی منم گرد فرخنده سام
ولیکن همین دم ببندمت چنگبه گردن نهم مر تو را پالهنگ
بگفت و درآورد شمشیر تیزبدان تا به پهلو نماید ستیز
که شاپور ماننده پیل مستبگرداند بر گرد سر چوبدست
به خیکاوه مغربی حمله کردبرآورد از جان او تیره گرد
به یک چوب کردش در آورد خوردبدو آفرین کرد سالار گرد
دگر کس نیامد به نزدیکشانهراسنده شد راه تاریکشان
سپهبد به در رفت مانند شیربیامد به نزدیک تسلیم پیر
سراسر بدو گفت پیکار جنگکه چون رزم کردم بسان پلنگ
درین بود فرخنده سالار نیوکه آمد برش زود فرهنگ دیو
بدو گفت کای پهلوان جهانسرافراز و بیدار و تخم مهان
که خاتوره مادر عوج زشتیکی زشت پتیاره بدسرشت
ده و دو هزارش ز جادوگرانهمه همچو دیوان مازندران
رسیدند یکسر به یاری عوجمر آن تیره بخت پلید لجوج
شگفتی بلائی است آن شوم زنکه ویران کند بر زن و انجمن
یکی چاره از بهر او بایدیکه تریاک بر زهر او بایدی
نباشد به افسونگری همچو اوبه نیرنگ سازی بود کینه‌جو
بخندید ازو سام نیرم‌نژادکه اندیشه او مکن هیچ یاد
به فرمان یزدان کیهان خدیونترسم ز جادو و افسون و ریو
ببینی به میدان چسانش کشمتن تیره‌اش را به هامون کشم
همی گفت تا چرخ شد تار و تنگاز آن تیرگی دهر بگرفت رنگ
زمانه بیاکند گیتی به نیلاز آن نیل شد تیره خرطوم پیل
از آن رو یلی بود جنگسب نامدلش پر ز کینه بد از گرد سام
بدو گفت ناگاه شداد عادکه امشب یکی دست باید گشاد
ز بهر شبیخون بیارای تنبرو بر سر سام لشکرشکن
ممانش همی زنده در روزگاربرون بر ابا خویشتن سی هزار
هم امشب بر ایشان شکست آوریسر سام نیرم به دست آوری
ببری سر شاه طنجه به تیغبر آن نابکاران نیاری دریغ
پس آنگه تو را کامکاری دهمبه مغرب زمین شهریاری دهم
سرت برفرازم به چرخ برینبر آن خنگ گردون ببندی تو زین
چو جنکسب ازو گوش کرد این نویدشد از بهر پیکار دل پرامید
گزین کرد لشکر هم اندر زمانبه گردن برآورد گرز گران
نشستند بر زین همی سی هزارهمه خشت زن گرد خنجرگذار
ببستند بر سم اسبان نمدبدان سان که بهر شبیخون سزد
فرستاد شداد کارآگهیکه آرد از ایشان مگر آگهی