گنج

بخش ۱۷۶ - جنگ کردن سام با شدید و کشته شدن قهقهام

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۶۹ بیت
درین گفتگو بود سالار سامکه ناگه برون تاخت پس قهقهام
بدو گفت کای خیره بدگمانچرا لاف داری همی هر زمان
ندیدی سواری که از زخم دستتن بدرگت را درآرد به پست
برآرد ز جانت یکی رستخیزنماید به تو زور و چنگال تیز
بگفت و به لشکر یکی نعره کردکه جویند با سام نیرم نبرد
ممانید او را به روی زمینبه خاکش درآرید از روی زین
بسازید جانش ز پیکان تباهنشاید رها کرد این رزمخواه
وگرنه جهان گردد از وی خرابکه بیداد جوی است و پر خشم و تاب
به پیکار ما برنهادست زینپی کینه آمد به مغرب زمین
به پیکان تنش را بدوزید زودبرآرید از جان او تیره دود
چو بشنید لشکر درآمد به جنگکمانها گرفتند و تیر خدنگ
یکی حمله کردند بر سوی سامبرآمد زجا در زمان قهقهام
کماندار جنگی ده و دو هزاررسیدند اندر بر نامدار
یکی تیرباران بکردند سختابر سام بیدار فرخنده بخت
چو دیدند نوشاد و تسلیم شاهکه میدان شد از پر پیکان سیاه
عنان را فکندند بر یال بورجهاندند بر سوی میدان ستور
کشیدند نای و تبیره زدندابر لشکر تند خیره زدند
بغرید نگه سپهبد سامکه ای نامداران فرخنده نام
مسازید پیکار در رزمگاهکه تنها بسم من به مغرب سپاه
نخواهم درآورد یاری ز کسپناهم به یزدان فریاد رس
نمانم ازین لشکری یک سوارنه از لشکری و نه از شهریار
ستادند آنگاه بر دشت جنگکه سام دلاور گو تیزچنگ
برانگیخت از جا غراب نونددرآویخت بر کتف خم کمند
بزد خویش را بر سپاه گرانچو آشفته دیوان مازندران
به شمشیر تیز اندر آن رستخیزدرآمد به حمله یل پرستیز
سر و دست افکند بر خاک راهتن بی‌روان و سر بی‌کلاه
چو گرگی که آید میان گلهبه حمله کند گله هر سو یله
و یا همچو آتش که در نی فتدو یا همچو مخمور در می فتد
به یک دم جهان را از آن لاله‌گونروان گشت هر گوشه سیلاب خون
تن کشته چون سنگ در زیر آبشناور شده هر طرف زان غراب
بیفکند یکه در آن کارزاربه میدان آورد جنگی هزار
که ناگاه برخاست گرد سپاهجهان گشت از آن گرد یکسر سیاه
بپوشید رخسار تابنده مهرنهان گشت یکباره گوئی سپهر
یکی لشکر از گرد آمد برونهمه دل نهاده به پیکار و خون
سپاهی که آن را کرانه نبودکرانه کجا خود میانه نبود
تو گفتی زمین سر به سر آهن استو یا کوه البرز در جوشن است
جهان را سراسر سپاهی گرفتسپاهی ز مه تا به ماهی گرفت
چو شاپور فرخ سپه را بدیدغریوی سوی پهلوان برکشید
بدو گفت کای رزمجو پهلوانهمانا که شداد آمد دوان
به شهر زرنداب از عادیانرسیدند از تخم شدادیان
سپاه فراوان درآمد به جنگهمه عادی بدگهر تیزچنگ
بخندید ازو سام پرخاشخربدو گفت بنگر ز مردان هنر
بگفت و برانگیخت مانند شیربه شمشیر می‌کشت هر سو دلیر
که ناگه بدو قهقهام نژندیکی حمله آورد کآرد گزند
بدو گفت کای بخت برگشته مردهمین دم سرت را درآرم به گرد
نگه کن که شداد آمد ز راهبه همراه او لشکر رزمخواه
تنت را همین دم به شمشیر تیزدرآورد سازند خود ریزریز
ز نادانی این کینه اندوختیدر آتش تن خویش را سوختی
بگفت و به گرز گران دست بردبدان تا نماید بدو دستبرد
یکی گرز زد بر سر سام شیرکه آواش بر شد ابر چرخ پیر
ولی سام را زو نیامد گزندبجنبید از جا یل دیوبند
باستاد چون شیر در رزمگاههمی برد بر پاک یزدان پناه
چنین گفت کای بدگهر قهقهامیکی حمله رد کن ز پیکار سام
ببین تا چگونست زخمش به جنگچگونست بازوی مردان هنگ
ببین رزم ایرانیان را که چونسر دشمن آرند هر سو نگون
بگفت و به نیرو درآمد دلیرهمه دشت پر شد از آن دارو گیر
به نیزه زمانی درآویختندهمه خاک آوردگه بیختند
به گرز گران سام یازید دستیکه حمله آورد بر سان مست
سرشانه بدکنش کرد خوردبترسید ازو قهقهام سترد
یکی دیگرش زد به کوپال و یالعنان را بگرداند آن بدسگال
به نزدیک شداد برتافت راهگریزنده گردید آن جنگخواه
چو سام آنچنان دید از پی برفتچو آشفته شیران ز کینه برفت
نگه کرد از دور شداد عادگریزنده زو عادی بدنژاد
بتندید در پیش لشکر ز بندپس و پشت او لشکر دیوبند
همه گشته در آهن کین نهانبسان بلای فلک ناگهان
که ناگه درآمد همی قهقهامنفس در قفس تنک از بهر سام
ثنا گفت آنگه به شداد عاددگر کرد از سام فرخنده یاد
که هرگز ندیدم بدین سان نهنگنه شیر دمنده نه جنگی پلنگ
نه پیل و نه دیو و نه نراژدهاز شمشیر این یل نیاید رها
چو عوجی به میدان او باز مانددگر دفتر جنگ را بر نخواند
سپاهی به یک حمله بر هم شکستندارند در پیش او هیچ دست
از ایران به رزم آمدست این دلیرکه ویران کند خانه نره شیر
نریمان شنیدی به مغرب چه کردز روئینه تن هم برآورد گرد
چو املاق را او به میدان بکشتکه در رزمگه هیچ ننمود پشت
همین سام به بخت فرزند اوستکه درد ابر شیر درنده پوست
بخندید از گفت او پور عادبدو گفت کای خیره بدنهاد
چو تو لاف گوئی نباشد کسیز مردان آوردگه واپسی
درین بود سالار شدادیانتماشاکنان لشکر عادیان
که برخاست ناگاه آواز سامبه نعره بگفتا چه شد قهقهام
که از پیش من روی برتافت روددر آوردگاهش درنگی نبود
بگوئید تا پیشم آید به جنگکه دارد به میدان کین شیرچنگ
یکی داستان یادم آمد دگرکه بر من همی گفت جنگی پدر
اگر خر نیاید به نزدیک باررود بار نزدیک خر آشکار
بباید ز دهرش ورا بار بستشود پست از نیروی پیل مست
بگفت و برانگیخت از جا غرابدو چشمش پر از آب و دل پرشتاب
ز بهر پری‌دخت سیمین عذارنه صبرش به کف بد نه دل برقرار
بیامد به نزدیکی آن سپاهکه شداد بد پیششان رزمخواه
درفش از پس یکدگر تافتههمه تار و پودش ز زر بافته
یکی چتر زرش همی هفت رنگهمه شقه‌ای همچو پشت پلنگ
ستاده ورا زیر شداد عادتو گفتی که دیوی بد آن بدنژاد
چو بر سام فرخنده رخ بنگریدشگفتی فروماند و لب را گزید
چنین گفت کاین است سام سواربگفتند آری ایا شهریار
چو نزدیک آمد سپهدار سامبرآورد شمشیر تیز از نیام
سوی قهقهام آنگهی حمله کردبدو گفت کای بخت برگشته مرد
گریزنده گشتی به یک ضرب گرزتو را نیست آزرم این یال و برز
تو گفتی سپهدار عادی منمتنم روی، در رزم چون آهنم
بدین قد و بازو و دست درازگریزان چرا رفتی ای رزمساز
به پاسخ بدو گفت پس قهقهامکه ای نامور شیر بیدار سام
برو با دگر کس تو آورد خواههمه دشت پهن است و بی‌مر سپاه
چه جوئی ز من در جهان ناگهاندگر کس ندیدی به گرد جهان
جهانگیر مانا ندیدی مرابه چنگال در کین دریدی مرا
بدو سام گفتا که ای بدکنشنه نیکوست در پیش برترمنش
که صیدی ز صیاد گردد رهارهائی نیابی ازین اژدها
که گفتت به میدان درآ تیزچنگکنون کامدی نیست چاره ز جنگ
غریو آمد از لشکر عادیاناز آن دیو چهران شدادیان
که ای شیر پرخاشجو قهقهامچرا سست گشتی ز پیکار سام
چو بشنید شداد ناپاک دینکه سام سپهبد سوار گزین
گواژه زند بر سپهدار اونباشد همی مرد پیکار او
طلب کرد او را به نزدیک خویشدلش از غم سام یل گشت ریش
بدو گفت دادم تو را رزم سامبرو تا درآری سر او به دام
به فرمان برو هر دو دستش ببنددرافکنده بر یال و گردن کمند
چو آوردی او را برم بسته دستبه گردون برآرمت جای نشست
بپیچید ازین گفتگو قهقهامبه دل گفت من نیستم مرد سام
به بیچارگی باز آمد به جنگدگر حمله آورد سوی نهنگ
یکی گرز زد بر سر سام گردتو گفتی که پشه ابر کوه خورد
بتندید سام و بیازید دستغریوان به مانند پیلان مست
گرفتش کمرگاه آن تیزچنگچو پشه ربودش زرین خدنگ
سپر کرد او را به شمشیر تیزبرآورد نعره ز روی ستیز
بگفتا منم سام بیداربختکه بر تخته بندم ز شداد رخت
بگفت و بزد خویش را بر سپاهچو آشفته شیران آوردخواه
ز گردان مغرب برآمد غریوندیدیم هرگز چنان نره دیو
بدو حمله کردن سیصد هزاربه گرز و به زوبین زهرآبدار
سپهبد به شمشیر جنگ آوریدجان بر بداندیش تنگ آورید
ز خون خاک آورد سیراب کردبه هر سوی دریای خوناب کرد
گریزنده از تن همه جان شدهز خون سنگ همرنگ مرجان شده
تو گفتی که دهقان مرگ از کرانچو دانه سر افکنده زان سروران
از آن آب ای تخم کینه برسترخ مرد زان آب کینه بشست
شده راه آوردگه جمله بندز بس کشته افکنده خوار و نژند
شده دشت ماننده نی‌ستانز خون نی‌ستان گشته چون می‌ستان
از آن نی‌ستان سام چون نره شیردرافکند هر گوشه برنا و پیر
تن یکه بر لشکر بی‌شماردرافکند از آن لشکر ده هزار
همه میمنه کوفت بر میسرهچو گرگی که افتد میان بره
چنین تا که شیر فلک سرکشیدز بیشه همی شیر شد ناپدید
همه بیشه از خون چو گلنار شدازو رنگ گلنار چون قار شد
سپهدار برگشت از رزمگاهبیامد به نزدیک تسلیم شاه
همه لشکر طنجه شیرفشسرافکنده و دست کرده به کش
ز دیو و پری هر طرف صف زدهز شاید همه کف به کف برزده
همه پایکوب و همه چنگ زنسرایندگان هر دو آهنگ‌زن
دف و نای هر دو هم‌آواز همنوازندگان گوش بر ساز هم
و یا عاشق خسته دل‌فکارکه رگ‌های جانش شود آشکار
ز زخم مخالف تن چنگ خمز بس نغمه برخاسته زیر و بم
نواهای عشاق پراشتیاقشده راست از پرده‌های عراق
به خم نغم‌های طرب ساختهز نوروز راه عرب ساخته
به آهنگ هر نغمه پرده سراپری‌پیکران قامتان سرا
پری‌پیکران قامت افراختهپی دلبری غمزه‌ها ساخته
ز ابرو کمان کرده در غمزه تیرز خوناب حسرت شده ناپذیر
به یاد لبش خون دل کرده نوشچو خم پر ز جوش و به رویش خموش
خیال پری‌دخت از کار بردغم دلبرش زود گفتار برد
نشسته بدی او در آن بزمگاهدل و جان به پیش پری‌دخت ماه
به ناگاه قلواد یاد آمدشهمی یاد فرخنده داد آمدش
چنین گفت با شاه طنجه سپاهدگر نیز فرخنده تسلیم شاه
که ای نامداران بیداردلهمه دوستانید و هشیار دل
سه لشکر یکی گشته در رزمگاهز عوج و ز شداد و مغرب سپاه
به یزدان دادار و از تخت عاجبه اقبال شاه و به آئین تاج
به جان منوچهر فرخنده بختکه از بهر اویست این تاج و تخت
به آئین دین نیاکان مابه فرخنده پیران پاکان ما
اگرچه مرا دل پر از آتش استدلم از غم ماه خود ناخوش است
به چشمش که بربوده است تاب دلبدان طاق ابرو چو محراب دل
که در طاق محراب مستانه‌اندکه دلها ازو زار و دیوانه‌اند
که از جان این لشکر بی‌شماربرآرم به شمشیر مردی دمار
همه گنجهایش به غارت دهمبه هر کس از آنجا بشارت دهم
سپیده درین جایگه جا کنیدبه میدان یکایک تماشا کنید
که چون رزم سازم به شداد عادنمانم که پی بر نهد بدنژاد
ولیکن همین دم ازین جایگاهشتابم به درگاه شداد شاه
رهانم تن گرد قلواد رامر آن شیر بیدار آزاد را
دلیری نمایم بدان سرکشانکه از من بماند به گیتی نشان
به مغرب نمایم یکی داستانکه یاد آرد از من همه باستان
بگفت و از آن جایگه نیم مستبرون آمد و بر تکاور نشست
همان گرد شاپور همراه گشتچو برق جهنده بر آن برگذشت