گنج

بخش ۱۵۵ - کشته شدن زرینه بال به دست سام و چگونگی آن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۳۹ بیت
به پاسخ چنین گفت کای پاکزادکه من جبرئیلم به شداد عاد
خبرها رسانم به شداد عادبود پایه‌ام بر فلک سخت شاد
کنون آمدم کز تو گیرم خبرکه چون آمدی اندرین بوم و بر
دگر آمدم تا همه کام توبه گردون رسانم همه کام تو
به هر کس که من آمدم ناگهانسرافراز گردید اندر جهان
به پیغمبری نام او شد بلندبر شاه شداد شد ارجمند
من از پیش دادار دهر آمدمنه از جور و بیداد و قهر آمدم
خدیو جهان کرده با تو پیامکه ای تخم گرشسب سالار سام
اگر تو بیائی به نزدیک منهمان پیش گردان این انجمن
ستایش نمائی مرا در جهانسرافراز گردی میان مهان
کنم نام پیغمبر مرسلتاگر پاس داری زبان و دلت
کنی بر همه سروران سروریپرستش کنندت به پیغمبری
شوی بر زمین و زمان پادشاهبه فرمانت باشد همه مهر و ماه
بخندید از آن گفته سالار سامکه ای کافر گمره تیره کام
ازین ژاژخانی یکی باز گردبه یزدان دارنده دمساز گرد
خدائی که چرخ برین آفریدبه پستی بدین‌سان زمین آفرید
ز گل گل دهد میوه از خار خشکنسیج از تن کرم خونابه مشک
به زنبور هم داده او نیش و نوشبه انسان دهد دانش و عقل و هوش
زبان سراینده و پا و دستکه از بحر گوهر درآرد به پست
ز یک پشه‌ای می‌کشد ژنده پیلروان کرده از صنع خود رود نیل
همو جان ده است و همو جان ستانشد از قدرتش خاک ره بوستان
ز شداد موئی نیاید پدیدازو قدرت پشه‌ای کس ندید
ازو باز گرد و به یزدان گراکه یزدان بود بر همه رهنما
وگر آن که گمراه و بیدین بویبه یزدان دارنده پر کین بوی
وگرنه به گرز گران پیکرتبکوبم که پیدا نباشد سرت
همه مرز شداد بر هم زنمهمه دست و پایش به هم برزنم
نمانم یکی را ز شدادیانبراندازم از دهر این جادویان
به پاسخ بدو گفت زرینه بالکه ای سام بیهوده چندین منال
مشو غره بر بازوی خویشتنبدین یال و کوپال لشکرشکن
که از فره بخت شداد عادکه گر کوه باشی دهندت به باد
بویژه نتابی به یک دست منگلویت بماند ابر شصت من
از آن آمدن سوی پیکار توکه سازم درین جایگه کار تو
ببندم دو دستت به خم دوالبدان تا بدانی تو زرینه بال
به فرمان شداد با بند و غلچو بندی که باشد به مانند نعل
به درگاه شداد عادت برمپیاده شتابان چو بادت برم
برآشفت ازو گرد پرخاشخربدو گفت کای گمره بدگهر
اگر تو ببندی به میدان مراچو دارم به کف نیزه و گرز را
بیابم به درگه ستایش کنمبه شدادیان من نیایش کنم
ز یزدان بگردم به مانند بادکنم سجده در پیش شداد عاد
اگر نه ببندم دو دستت به جنگنهم بر سر و گردنت پالهنگ
پس آنگه بگردی تو از راه دیوستایش کنی پیش کیهان خدیو
بدو گفت آری به پیمان کنمکه جان را به پیشت گروگان کنم
ولیکن من و تو به آوردگاهبباشیم از هر دو سر دادخواه
به تنها بگردیم و جنگ آوریمبه فرمان دادار چنگ آوریم
بگفت این و برجست زرینه بالز سیصد رش افزون برافروخت یال
یکی گرز برداشت چون سخت کوهکه شد از گرانیش گردون ستوه
بغرید ماننده تیره ابرکه از نعره‌اش سوخت جان هژبر
زمانه ز هیبت بلرزید پاکفرو شد دو پایش در آن تیره خاک
سپهبد بپوشید جنگی زرهز کینه دو ابرو زده بر گره
میان تنگ دربست شیر دلیرغراب چو اژدر درآورد زیر
برانگیخت در دشت آورد اسببجوشید مانند آذرگشسب
برآورد کوپال زرینه بالبزد بر سر سام فرخنده فال
که لرزید میدان آورد و کوهز لرزش زمین شد سراسر ستوه
چو رد کرد آن گرز را پهلوانبدانست پیکار تیره روان
عمودی دگر کوفت بر نامدارکه پیچید آواش بر کوهسار
سه گرز از کف دیو چون کرد ردبدان سان که از پهلوانان سزد
پس آنگه چنین گفت سالار نیوکه ای گمره بدرگ خیره دیو
ز من هم یکی زور بازو ببینکه چونند شیران به هنگام کین
که دارند هنگام آوردگاهدلیران و گردان ایران سپاه
بدو گفت پس دیو زرینه بالکه از فر شداد با زور و یال
نتابید با من کسی گاه جنگبه چنگال آرم ز دریا نهنگ
تن اژدها را بدرم به زورنتابد ز ترسم ز اندیشه هور
ندانم که چونست پیکار تومگر هم خدیوم بود یار تو
بخندید ازو سام روشن‌روانبرآورد آنگه عمود گران
خدای جهان را یکی یاد کردبه حمله درآمد به سوی نبرد
بزد برکمرگاه جبریل عادکه پیچید بر خویشتن بدنژاد
جهان تیره شد پیش برگشته بختبدانست آنگه که مردیست سخت
دگرباره افراخت کوپال و برزبزد بر سر سام فرخنده گرز
گه آن زد برین گاه این زد بر آنطپید از صلابت زمین و زمان
شده دشت بازار آهنگرانز بازو و کوپال کند آوران
چنین تا همه دسته گردید خمدل سام پهلو ازو شد دژم
بیفکند گرز و برآورد تیغکه از تیزیش مرگ خوردی دریغ
چو الماس جانکاه پر موج خوننهنگی که دریا ازو شد زبون
کشید از نیامش بدان گونه شیرز شمشیر او گشت بهرام سیر
درانداخت شمشیر بر بدسگالکه بفکند از کتف او بال و یال
چو دیو آنچنان دید از بیم جانبه یک دست آمد سوی پهلوان
گرفتش کمرگاه سالار نیوبه نیرو درآمد مر آن خیره دیو
که تا سام را برکند از زمینسرآرد بدو روز پیکار و کین
بخندید پهلو ز نیروی اوبدو گفت کای دیو پرخاسجو
ز شداد بر گرد و یزدان پرستنگردد زبون هیچ یزدان پرست
چو بشنید او نام یزدان پاکنگردید خرم شدش سینه چاک
نیارست نام خدا را شنیدترشروی چون قیر دیو پلید
به پاسخ بدو گفت کای بدنژادنگردم ز آئین شداد عاد
که او داد این کالبد را توانبه جبریل خود داده روشن روان
مرا جان و تن زیر فرمان اوستزمین و زمان و روان زان اوست
تو گوئی ز یزدان خود باز گردخدائی که جان مرا ساز کرد
چگونه فرامش کنم رای اودگر کس نبینم ابر جای او
سر از رای دادار پیچی تو هیچچرا پس مرا رای داری بسیچ
چو بشنید ازو سام آورد خشمبگرداند بر کینه بر دیو خشم
بزد تیغ دیگر ورا بر میانکه از زخم سالار شد پرنیان
پس آنگه بزد خویش را بر سپاهکه از گرد او تیره شد هور و ماه
همان گرد قلواد و شاپور شیریکی حمله کردند با دار و گیر
به یک دم فکندند در کارزارز گردان جنگی هزاران هزار
سپهبد ز میدان یکی بازگشتبه نزدیکی شاه جنی گذشت
بدو گفت دادار یار تو بادتن عادیان خود شکار تو باد
امیدم که امیدت آید پدیدتن دشمنانت شود ناپدید
از آن رو به شداد شد آگهیکه تیره شده تخت شاهنشهی
پراندیشه شد شاه شداد عادورا آتش از بیم در جان فتاد
تن جبرئیلت درآمد به خاکشدش سینه از تیغ او چاک‌چاک
بترسید بر دست و بازوی سامز فیروز کوپال فرخنده کام
سراسیمه شد کافر شوربختبه خاک اندر افتاد از روی تخت
گریبان بدرید و فریاد کردز بیداد از درد دل داد کرد
که جبریل زرینه‌بالم کجاستمر آن پیک فرخنده فالم کجاست
بکشت آتش دوزخم را ز آببهشت برینم شد از وی خراب
یکی بنده بر من برون آمده استکه مغرب زمین غرق خون آمده است
ازین بنده هرگز نبودم خبرکه بندد به کینه ازین سو کمر
همی گفت و می‌کند ریش پلیدکه ناگه ز در اندر آمد شدید
که بد پور شداد بیداد دینیکی کافری سر پر از خشم و کین
به بالا دو صد رش به پهنا چهلکه بد کوه البرز پیشش خجل
ورا چار پیلش کشیدی به دشتبه گرد عرابه همی گرد گشت
گرفتی به نیروی خرطوم پیلربودی و افکندی از رود نیل
سپه بود او را همی صدهزارهمه عادیان در صف کارزار
نبودش به کشتی کسی را همالستیزه‌گر و بدرگ و بدسگال
چو زان سان پدر را خروشنده دیدبدو گفت ناپاک بدرگ شدید
کزین سان چرائی همی سوگواربگفتش توئی ایزد کردگار
ز دست که داری چنین دل به دردنشاید که داری تو بیم نبرد
به پاسخ بگفتند اسپهبدانکه ای نامور بخرد موبدان
یکی گرد از ایران زمین آمدستز بهر پری‌دخت چین آمدست
ببسته دو دست نهنکال دیوبه هم برزده سحر و افسون و ریو
همه بوم و بر گشته از وی خرابگذر کرد از آتش و خاک و آب
کنون سوی مغرب زمین آمدستبر ما پر از خشم و کین آمدست
همه آتش دوزخ کردگارفروشست از ابر گوهرنثار
بدو یار گشته شه جنیانبه دل یار گشته بدو مهربان
همه باغ شداد زرینه خشتمر آن گونه‌گون میوه‌های بهشت
که تعریفش اندر زبان قاصر استکه هر یک ازو قوت باصر است
به یغما ببردند آن سیم و زرچه سام و چه جنی چه دیوان نر
چو این داستان نزد شداد رفتهمه خرمن عمر او باد رفت
فرستاد جبریل زرینه بالبه پرخاش آن پهلو بی‌همال
که شاید مر او را درآرد به بندبیارد بر کردگار بلند
به یک زخم تیغش نگونسار شدبه نزد همه مالکان خوار شد
کنون رزم جوید ز شداد عادندانیم او را چه باشد مراد
چو بشنید این گفتگوها شدیدرخش زرد شد چون گل شنبلید
به گردان لشکر خروشید و گفتکه رادی و گردی نشاید نهفت
که امروز سازید اسباب جنگزمانی مسازید بر کین درنگ
تن سام کوبم به گرز گراننمانم که باشد دمی در جهان
نمانم که پی برنهد بر زمینکه خود شاد سازم خدای زمین
به آواز گفتند نام‌آورانکه ای نامور شهریار جهان
به فر تو او را سر آریم زیراگر ببر باشد اگر تند شیر
بگفتند و از جای برخاستندبه آهن سر و پا بیاراستند