گنج

بخش ۱۵۴ - خبردار شدن شداد از آمدن سام و فرستادن زرینه بال را به جنگ

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۴ بیت
از آن آگهی پیش شداد شدوز آن گفته مغزش پر از باد شد
بگفتند سام نریمان رسیدبه فر منوچهر ایران رسید
همه دوزخ و جنتت را بکندزمینش به چرخ برین برفکند
برآشفته شد شاه شداد عادلب خشم و تندی یکی برگشاد
به لشکر نگه کرد از روی قهرچو مار و چو کژدم فرو ریخت زهر
بفرمود تا دیو زرینه بالکه جبریل خواندی ورا بدسگال
به بالا ز سیصد ارش بد فزونبه پیکر به ماننده بیستون
گهی زشت بود و گهی خوب‌چهرگهی بر زمین و گهی بر سپهر
بیفتاد صورت به رنگ و به ریوبیاراستی تن مر آن زشت دیو
بدو گفت با پهلوانان هزاربرو زود نزدیک بر آن سوار
فرو بند دستش به خم کمندبه آهن سراپای او را ببند
بیارش به نزدیک من تازیاندو دست از بر تارک او زیان
هر آن کس که با او بینی به راهبه ویژه مر آن خیره تسلیم شاه
که شد رهنمون سام را زین دیاربرآور ز جانش بزودی دمار
بکش هر چه بینی ز دیو و پریبکن کالبدشان ز جان اسپری
چو آن دیو بشنید اندر زمانروان شد به سوی یل پهلوان
هزارش ز گردان مغرب زمینبه بالا بلند و برو پر ز چین
نشست از بر پیل زرینه بالبرافراخت بر ابر کوپال و یال
وز آن ره سپهدار سام جواننشسته به بزم اندر آن شادمان
پری هر طرف پیش او صف زدههمه جامهاشان به زر آزده
درختان زر را در آن پیشگاهتماشاکنان گرد لشکر پناه
همه ماهرویان آن مرز و بومکه آورده بودند از چین و روم
همه خوبرویان بتان چگلکه خورشید از شرمشان شد خجل
ازیشان سخن کرد گو خواستارکه چون اوفتادید در این دیار
درین گفتگو بود سام دلیرکه دیوی درآمد شده رخ زریر
تنش گشته لرزان شده زرد رودهن خشک و لبها پر از گفتگو
چنین گفت با سام کای بی‌همالدرآمد ز ره دیو زرینه بال
که جبریل باشد به شداد عادیکی بدکنش دیو تیره‌نژاد
هزاران دلیران عادی ز پیبرافروخته چهره برسان می
بخندید از گفت او پهلوانکه جبریل دیو است و تیره روان
درین بود کز دشت برخاست گردکه خورشید رخشنده را تیره کرد
نگه کرد سالار ایران زمینیکی نره دیوی درآمد به کین
دو پا بر زمین و سرش زآسمانغریوان به مانند ابر دمان
زمانه گرفته همه پیکرشبرافروخته هر دو یال زرش
به صورت به ماننده مهر و ماهابر ماه افشانده مشک تتار
کلاهی به سر پر ز لعل و گهربه گردن درافکنده طوقی ز زر
درآمد به نزدیک فرخنده سامبه کش کرد دست و بکردش سلام
سپهبد ز بالای او خیره ماندز بوی بد او دلش تیره ماند
درآمد به زانو چو زرینه بالنگه کرد بر سام فرخ همال
شگفتی دلیری به مانند شیرازو شیر افلاک رنگش زریر
بپرسید سامش که تو کیستیبه یزدان چه داری و از چیستی
کرا می‌پرستی و نام تو چیستمراد از که داری و کام تو چیست
ز شداد شوریده شوربختکه بندد ز من بر سر تخته رخت
چه داری خبر سر به سر برشمارکه تنگ از وجودش بود روزگار