گنج

بخش ۱۳۳ - کشتی گرفتن سام با شاپور

به پیش منوچهر بندی کمرببیند به من اینچنین زور و فر
که چون تو دلیری در آوردگاهگرفتم به فر جهاندار شاه
اگر تو به من چیر گشتی به جنگسرم را جدا کن به نیروی چنگ
که آید به دستت همه کام و نامکه فیرزو گشتی بر فرخنده سام
پذیرفت شاپور ازو این سخندلش رای دیگر بیفکند بن
به کشتی کمر بر میان بست چستسوی سام پهلو درآمد نخست
نهادند سر بر سر یکدگردو جنگی دو شیر و دو پرخاشخر
ز پی خاک بر چرخ می‌ریختندچو پیلان جنگی درآویختند
بسی گشت کوشش میان دو تنیکی همچو شیر و یکی اهرمن
چنین تا سفیده برآمد ز کوهزمان و زمین شد ازیشان ستوه
شگفتی فرو ماند سام سوارکه هرگز ندیده چنین نامدار
نباشد به بازوی این کوه سختشود روی و آهن ازین لخت لخت
بگفت و بنالید بر دادگرازو خواست نیرو یل نامور
کمرگاه شاپور جنگی گرفتبه چنگال گفتی نهنگی گرفت
برون کرد دست از میان دو پابه نیرو درآمد ربودش ز جا
به بالا برآورد و زد بر زمیننشست از بر سینه او ز کین
بدو گفت چونی به چنگال شیرچگوئی کنون از ره دار و گیر
به من دوست گردی و یا دشمنیبگردی ز کژی و اهریمنی
وگر نه سرت را ببرم ز تنز خون تنت سازم ایدر کفن
بدو گفت شاپور کای پهلواندلیر و خردمند و روشن‌روان
مرا آرزوئی است در دل گرهنشاید شوم کشته ایدر فره
به ناکام پنهان شوم زیر خاکازین گشته جان و دلم چاک‌چاک
برآری اگر آرزویم تمامکمر بندمت پیش و باشم غلام
بدو گفت کاین آرزو را بخواهو یا چرخ خواهی و یا مهر و ماه
برآرم مراد تو را در جهانبه نیروی یزدان و فر مهان
بدو گفت من عاشقم بر پریکه هرگز ندیدی چنان دلبری
ورا نام رضوان نهاده پدرکه او پادشاه است بر بحر و بر
پری‌ سر به سر زیر فرمان اوستسر جنیان زیر پیمان اوست
ورا نام تسلیم جنی شناسکه از هیچ‌کس او ندارد هراس
بسی جاودان پیش او چاکرندهمیشه کمربسته‌اش بر درند
من از عشق رضوان به مغرب زمینشدم فتنه روی آن نازنین
به دیوانگی شهره گشتم به دهرهمه نوش گیتی به من گشت زهر
کنون ابرها را ورا راست پیشنتابد کسی پیش آن تیره کیش
من از درد هجرانش بیچاره‌امز شهر و دیار خود آواره‌ام
طلسمیست در راه جادوگرانهژبریست یا اژدهای گران
هزاران هزارش فزون لشکر استکه گوئی دم شومشان آذر است
یکی شهر دارد زرنداب نامبه شادی گرفته در آن شهر کام
فراوان ز خوبان گرفته به بنددو گیتی ز جورش شده مستمند
ندانم چه سازم بدان بدکنشکه دل وارهانم ازین سرزنش
به پاسخ بدو گفت سام دلیرکه دارم سر رزم دیو شریر
پری‌دخت من هم به بند اندرستروم گر سوی ابرها درخورست
چو همدرد عشقی به همراه باشمکن راز ما را به گیتی تو فاش
بگفت و ببخشید دیوانه راکه او شیفته بود جانانه را
دو عاشق به همدرد خود خوش بوداز آن رو که بر هر دو آتش بود
چو دل گرم باشند یار همندبه هر درد و انده به هم محرمند
قمرتاش و قلواد و شاپور شیرهمان سام پرخاشجوی دلیر
به هم راز گفتند و می‌راندندهمه دفتر عشق می‌خواندند
خوشا عاشقانی که از عشق یاربمیرند و باشند در انتظار
برفتند و شاپورشان در جلوبه گردنده گردون رساندند غو
برفتند یکسر به بیراه و راهکه جائی نکردند آرامگاه
رسیدند بر مرز سقلاب رومبدیدند پس کشت و آباد بوم