گنج

بخش ۱۳۱ - رسیدن سام و قلواد و قمرتاش و جنگ کردن با دیوانه شاه‌پور

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۷ بیت
به یاد پری‌دخت فرخنده سامزمانی بخوابید بیدار سام
به بالین او شیر قلواد بودز دیدار او کو بسی شاد بود
ز ناگه خروشی برآمد چو ابرتو گفتی که بگذشت آنجا هژبر
بلرزید آن دشت از آواز اوفلک کر شد از نعره ساز او
ز جا جست قلواد بیدار دلبر آن نعره بنهاد هشیار دل
نگه کرد مردی چو نر اژدهادرآمد به حمله چو ابر بلا
یکی دید ماننده نره دیوکه بر چرخ گردون رساندی غریو
به تن همچو کوه و به بازو قویبه بالا بلند و به فر گوی
به سر موش ژولیده همچو شیربه تن زورمند و به حمله دلیر
کفی بر لب آورده چون پیل مستچو گرزی گرفته یکی چوبدست
سر و تن به آهن گرفته همهز پیکرش و هامون نهفته همه
به بر کرده جامه ز چرم پلنگغریونده برسان غران پلنگ
برآورد نعره که ای بدتنانستمکاره و رهزن اهریمنان
درین دشت فرخ چرا آمدیدشتابان بگو کز کجا آمدید
ندانید که این جا کنام من استسر چرخ گردون به دام من است
درین دشت شیر ژیان نگذرداگر زان که آید تنش بشکرد
نپرد عقاب اندرین سرزمینچو پرد همی پر بریزد به کین
بدو گفت قلواد چندین مدمکه هرگز ندیدی نهنگ دژم
نه هر جای تندی به کار آیدتکه ناگه یکی کارزار آیدت
ندیدی به از خود شدستی دلیرکه رو به نسنجد به چنگال شیر
برآشفت آن مرد ژولیده مویبه حمله درآمد سوی نامجوی
بدو حمله آورد قلواد شیربغرید مانند شیر دلیر
بیفکند شمشیر بر شیر مستبزد چوب و شمشیر بر هم شکست
دگر چوب زد بر سر دوش اوکه قلواد فرخ درآمد برو
قمرتاش آمد کمانی به چنگز ترکش کزین کرد تیر خدنگ
بپیوست بر چرخ و بگشاد پربدزدید سر مرد پرخاشخر
خدنگش چو رو کرد آمد چو شیربزد چوب بر بازوی آن دلیر
که افتاد از زخم یک چوبدستقمرتاش و قلواد بر هم ببست
دگرباره زد نعره‌ای چون هژبرخروشنده شد همچو غرنده ابر
وز آن نعره مرد با دار و گیرز جا جست سام سوار دلیر
بمالید مژگان و وی را بدیدکه ماننده شیر نر می‌دمید
فرو بسته دست دو فرخنده مردبه خواری فکنده به دشت نبرد
برآشفت از کار او سام یلبه رزمش درآمد چو پیل اجل
بدو گفت ای بدرگ دیوزادچه نامی به نام از که داری نژاد
که بربسته‌ای این یلان را دو دستخروشی به ماننده پیل مست
سر راه از ما چه بگرفته‌ایبه بیهوده زینسان چرا تفته‌ای
چه کردی درین دشت و یار تو کیستدرین جای فرخنده کار تو چیست
ندانی که هر جای تندی به کارنیاید نترسی تو از روزگار
به پاسخ بدو گفت آشفته مردندیدی مرا روز دشت نبرد
نیاید کسی پیش من روز جنگنه نراژدها و نه غران نهنگ
ندانی مگر نام شاپور شیرکه آرد به نیرو سر چرخ زیر
من از عادیانم ز مغرب زمینز شدادیانم پر از خشم و کین
همه مغرب از من رسیده به جانهمی مرگ می‌جوید از من امان
بسا کس ز نیروی من کشته شدسراپای شاهان پر آغشته شد
نداری اگر باور این گفتگوچو شیر ژیان اندر آر و برو
نمایم تو را زود چنگال خویشبرافروزم از تو یکی جان خویش
بداختر کنم اختر شوم تونمانم به گیتی بر و بوم تو
بگفت و بغرید چون پیل مستدرانداخت بر سام یل چوبدست
سپر بر سر آورد فرخنده سامز نیرو یکی پیش بنهاد گام
فرو کوفت آن چوب بر پهلوانکه از زخم او گشت هامون نوان
بپیچید از آواز بر چرخ پیرتو گفتی که کیوان درآورد زیر
سپهبد بدانست کو پهلو استبه هنگام پیکار مرد گو است
بدو گفت شاپور چونست مردبه میدان آورد روز نبرد
بگفت و دگر حمله آورد سختکه از بیم لرزید شاخ درخت
سپهبد ز نیرو خبردار شدبه دل گفت اکنون مرا کار شد
ندیدم بدین زور و بازو کسیاگر چند من رزم دیدم بسی
نباید که این کشته گردد نخستبگیرم ورا زنده و تندرست
به ایران برم زنده زین رزمگاهبدان تا ببیند منوچهر شاه
چو بر حمله آورد شاپور شیرپس آنگه چنین گفت سام دلیر
که ازگرز من هم یکی نوش کننبرد خودت را فراموش کن
بدان تا بدانی تو پیلان مستننازی تو دیگر بدین چوبدست
بگفت و برآورد گرز گرانفرو کوفت چون پتک آهنگران
بلرزید میدان از آن روز جنگبغلطید در قله کوه سنگ
بلرزید ماهی ابر زیر گاوزمانه نیاورد از آن گرز تاو
شگفتی فرو ماند آشفته مردکه هرگز ندیدم بدین سان نبرد
بسی آفرین کرد بر پهلوانبدان زور و بازوی روشن روان
دگر ره درآمد یل نامدارثنا خواند بر داور کردگار
عمود دگر زد چنان بر سرشکه آتش علم بر زد از پیکرش
ز دودش چنان تیره شد روزگارکه نه سام پیدا نه آن مرد کار
خروشان به هم هر دو آویختندبسی زهر بر همدگر ریختند
همی کرد زد گرز از چوبدستکه نامد به چیزی ز سامش شکست
چو صد حمله کردند رد و بدلکه دل خون شد از پیک و بیم اجل
سرانجام سام یل دیوبندبه شاپور افکند خم کمند
گرفت آن خم خام از زور دستهمه چرم شیر و پلنگان گسست
که او را ببندد به خم کمندبیازید دست آن یل دیوبند
چنین تا که عنبرفشان شد هوانهان گشت کافور و عنبر روا
زمانه همه گرد عنبر گرفتجهان چادر مشک در سر گرفت