گنج

بخش ۱۲۱ - رسیدن نامه منوچهر شاه نزد سام نریمان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۸ بیت
به گردش درآمد می ارغواندلیران زابل همه شادمان
وز آن خوشدلی سام با آفرینیکی بزم کرد همچو خلد برین
نشسته در آن بزم فرخنده سامبه یاد پری‌دخت بگرفته جام
تکش خان و فرهنگ و قلواد شیرتمرتاش و قلوش گو شیرگیر
ولی سام از هجر یار گزینبسی بود ز اندازه اندوهگین
نشسته در آن مجلس شاهوارگرفته به کف جام گوهرنگار
پرستنده خوبان زرین کلاههمه پای‌کوبان در آن بزمگاه
که ناگه خروشی درآمد ز دریکی گرد با طوق و تاج و کمر
درآمد در آن بارگه همچو باددعا کرد بر سام فرخ‌نژاد
همانا که او همدم شاه بودمنوچهر از کارش آگاه بود
یکی نامه آورد نزدیک سامز شاه جهاندار فرخنده نام
چو بگرفت آن نامه را نامداربر آن کرد دینار و گوهر نثار
بزرگان آن بارگه سر به سرفشاندند بر نامه در و گهر
چو سام از پی نامه خواندن گرفتز دو دیده گوهر فشاندن گرفت
چنان زار بگریست سام دلیرکه از غم رخش گشت همچون زریر
که بوی شهنشاه با رای و کامازین نامه آید مرا بر مشام
سر نامه نام جهاندار بوددگر شرح دوری دیدار بود
چنان بود کای پهلو نامدارتو رفتی مرا تیره شد روزگار
بیامد ز مغرب زمین لشکریاز آن گشته ایران پر از داوری
سپاه است مانا سه ره صد هزارهمه عادی و سرکش و نابکار
چنان دان که در شهر مغرب زمینبود شاه شداد و ناپاک دین
فسونگر ورا یاوری می‌کندوز آن دعوی داوری می‌کند
که جز من نباشد به گیتی خدامنم خلق را در جهان رهنما
سپاهی فرستاد آن شاه شومگرفته به نیرو همه شهر روم
فزونست قدش ز سیصد ارشچه گویم که چون باشدش یال و کش
تو گوئی که در گنج اهریمن استعمودش فزونتر ز نهصد من است
نشسته است با ناز و آرام و کامدگر یک شدید پلید است نام
به گیتی سپهدار شداد اوستبدرد ز شیر دژآگاه پوست
سرآورد روز شهنشاه رومگرفته ز پیکار آن مرز و بوم
دگر گرد املاق والا نسبکشیده است لشکر به ملک عرب
کس از جده و طایف و از حجازهمانا که از وی ندیده جواز
به شهر یمن سر برافراختهشهان را ز گیتی برانداخته
هم از کشور ما گرفته بسیندیده چو او درگه کین کسی
همه مردم قندهار و فرحازویند پیوسته پر خون قدح
زمرز هزاره گذر کرده استهمه مرز زیر و زبر کرده است
ز بلغار و کشمیر و کابل زمینرسیده است ایدون به زابل زمین
فروبسته بر شهریاران گذارابا جنگجو لشکر بیشمار
فراوان شهان زینهاری شدنددلیران زابل حصاری شدند
چنان دید آن مرد بیداد رایکه نیم سپه را گذارد به جای
دگر نیم را از پی رزم و کینز زابل درآرد به ایران زمین
مرا پست سازد ز تخت شهیبرآرد به گردن کلاه مهی
گشایم کنون گنج آکنده راکه خوانم سپاه پراکنده را
از آن رو هم ایران شده پرخروشز املاق جنگی و گردان ژوش
چو نامه بخوانی تو ای نامدارز چین سوی ایران زمین ره سپار
که آمد برت نامه من بسیولیکن نیاورد پاسخ کسی
اگر دیرمانی به چین اندرونهمه مرز ایران شود پر ز خون
به گیتی نبینی دگر روی منمگر زان که آئی دگر سوی من
به دادار دارنده غیب‌دانکه چون نامه نزد تو آید بران
ز چین سوی ایران بشو همچو بادکه گردان ایران شوند از تو شاد
چو برخواند نامه جهاندار مردکشید از جگر بر یکی باد سرد
بسی شد دژم پهلو پاک دینفرستاد او نامه ذی شاه چین
چنین داد نزد شه چین پیامکه باید سوی شاه شد بی کلام
مکن پیش چشمت جهان آبنوسشتاب آور و ساز کار عروس
که شاه جهان روی دارد به جنگبه من تنگ شد روزگار درنگ
اگر بد ببیند شه کامیابکنم کشور چین سراسر خراب
نپیچم سر از سوی و فرمان شاهندارم به گیتی جز او من پناه
شه چین که آن نامه شاه خواندز شادی بر آن نامه گوهر فشاند
همی گفت با دل که کارم رواستاگر سام را یارگیری رواست
فرستاده گفتار یار گزینبیان کرد یکسر به سالار چین
همی داد پاسخ جفاپیشه شاهکه بر گو بدان گرد گیتی‌پناه
سر تو شود بر سپهر برینهمانا خرامی به ایران زمین
من از عهد و پیمان خود بگذرمره کیش و آئین تو بسپرم
فرستاده آمد به نزدیک سامکه گفتار شه را بگوید تمام
چو آمد شهنشاه بیداد رایهمانگه در آمد به خلوت سرای
به دستور گفتا مشو هیچ سستکه شد کارم از لات عربی درست
رود سوی ایران زمین سام گردنماید به املاق گو دستبرد
پری‌دخت را ساز جائی نهانسیه ساز بر سام نیرم جهان
وز آن سو فرستاده تیزکامچو درشد به نزدیک فرخنده سام
سخنهای فغفور را یاد کرددل سام یل را از آن شاد کرد
سپهبد چنین گفت با انجمنکه اکنون برآمد همه کام من
ولیکن یکی مرد با هوش و فرکه او را ز هر راز باشد خبر
بباید فرستاد از مرز چینشتابان سوی شهر ایران زمین
که شه را رساند ز من آگهینماید بدو روزگار بهی
همانگه فرهنگ برجست و گفتکه گویم سراسر حدیث نهفت
نمودند در خواب چون این به منکه پیش از جهان پهلو پیلتن
تو خواهی شدن سوی ایران زمینبه نزد منوچهر پاکیزه دین
که کینه ز دشمن بخواهی نخستکه تا جملگی را شود پای سست
چو بشنید سام نریمان نژادبسی آفرین کرد بر گرد یاد
پس آنگه جهان پهلوان در زمانیل پهلوان کرد دل شادمان
دبیران زرین قلم را بخواندسخنهای نیکو بر ایشان براند
نخست آفرین بود بر ذوالجلالکه او را دادمان فره و یال و بال
به نام تو ای شاه والاگهرکه جز تو نباشد به گیتی دگر
بدان ای شهنشاه با داد و دینکه بر هم زدم یکسره مرز چین
بدیدم به نیکی رخ کام خویشپریروی را ساختم رام خویش
چو آمد به من نامه شهریاربسیچیده گشتم پی کارزار
دگر رنج و سختی کش آمد به پیشنوشت اندر آن نامه ازخط خویش
چو شد نامه نامور اسپریبه فرهنگ بسپرد بی داوری
ببوسید فرهنگ روی زمینبه گردنکشان بر گرفت آفرین
وز آن پس برون شد به خرگه چو بادسوی مرز ایران زمین رو نهاد
چو بگذشت از رفتنش چار روزبدانگه که بفروخت گیتی فروز
شه چین خبر شد که فرهنگ شیربرفته است اندر پی دار و گیر
به دستور خود گفت کای مهربانبه کاخ پری‌دخت شو از نهان
بگیر آن سیه روی بدخوی راپراکنده کن بر مهش موی را
چو شمعش ببر در شبستان خویشچو گنجش نهان کن در ایوان خویش
مقامش چو گوهر دل سنگ کنسرایش چو غم بر دل تنگ کن
پریوارش از چشم مردم بپوشز چشم بدانش همی دار گوش
زمین را ببوسید دانای رازبدو گفت کای شاه گردنفراز
فلک گردی از خاک راه تو بادقمر گوهری از کلاه تو باد
اگر زان که فرمان دهد شهریاربرون آورم مهره از چنگ مار
هر آنچم اشارت کنی آن کنمبه پای سمندت سرافشان کنم
بدو گفت فغفور کای هوشمندندارم بجز تو کسی ارجمند
توئی محرم رازهای نهفتخرد باشدت یار و تدبیر جفت
برو زود بشتاب کین کار تستمتاعی چنین درخور بار تست
چو دستور دستوری از شاه یافتبه قصر پری‌دخت در دم شتافت
چو نرگس پریچهره را یافت هستسهی سرو را یافت بگرفت دست
ز خرگه برون برد چون مه به میغچو گوهر نهان کرد در آب تیغ
چو گنجی به کنجی نهان ساختشز گلشن به گلخن درانداختش
چو آب خضر در سیاهیش بردز خرگه ابر سوی ماهیش برد