بخش ۱۲۰ - رها کردن فرهنگ، سام را از طلسمات عالمافرزو
سراینده داستان کهنچنین گوید از دیوزاده سخن
که چون شد سوی دشت و که رهسپربدان تا بیابد ز سامش خبر
به صحرائی افتاد او را گذارکه هرگز نبودی در آن قیر و قار
ز اندیشه پهناش بودی فزوندرازیش افزونتر از چند و چون
پیاده به ره رفت هفتاد میلهمه دشت تیره چو دریای سیل
دلش از بر تابش خور بتافتهمان هم برین تشنگی راه یافت
در آن تشنگی آن یل کامیابز پا اندر افتاد و شد سوی خواب
چنین دید در خواب فرهنگ گردکه نزدش یکی نیک پی ره سپرد
شنیدم ز دهقان شیرین کلامکه او بود آدم علیهالسلام
همان نیز پیش از گرانمایه سامز چین سوی ایران شدی بهر نام
سپهدار ایران و نامآورانکه چون در طلسم اندر از غم نوان
چو شد سوی فرهنگ پرخاشخربمالید از مهر دستش به سر
از آن پس بدو گفت کای تیزبینبسی رزمجوئی به مغرب زمین
شکسته شود چون طلسمات چینببینی رخ پهلوان گزین
چو بیدار گردی سوی دست راستسبک رهسپر شو چنان کت هواست
درختی گشن شاخ مانند عاجببینی برش نیز مانند ساج
برافراز بال و به نیرو بکنهمانگه ابر روی هامون فکن
به جایش یکی لوح از سیم خامببینی برافراز سنگ رخام
درو کنده خطها سراسر به خونهر آن چیز خوانی مکن غیر آن
که باشد ز یزدان بدان لوح اسمجز این رسم نبود کلید طلسم
طلسمات را چون به هم برزنیز نیرو دل و جان برو برکنی
چنین گوی با سام رزمآزمایکه با رنج دوری مشو غمفزای
مکن گاه سختی دل خود دژمکه ایدر بلا نیست او را چه غم
نبینی الم چون ز گشت سپهرهمانا نبینی ز شادیش چهر
چو گردان برآرید تیغ ستیزکنید از نم خون جهان رستخیز
همانا که یابید از دهر نامتو هم تیغ کین را درآر از نیام
بگفت این و رخ را نهان کرد زودبرآمد ز جا دیوزاده چو دود
بدان ره که آدم نشان داد رفتچو شیر دژآگاه چون باد تفت
بدانجا یکی بد درخت بلندرسید آن سوارافکن هوشمند
بیازید دست و بغل برگشودبه نیرو درخت از زمین کند زود
بینداخت بر روی هامون چنانکزو شد دل گاو ماهی نوان
ز ناگه جهان شد پر از تیره گردوزیدی زمان تا زمان باد سرد
چو آن تیرگی از جهان رخ نهفترخ دیوزاده چو گل برشکفت
به جای درخت جوان بنگریدز ناگه یکی لوح از سیم دید
در آن بود از نام یزدان ده اسمکز آن نامها بود برپا طلسم
سبک دیوزاده بیازید چنگمر آن لوح بربود از روی سنگ
چو برخواند نام خداوندگاربرآسود از گردش روزگار
همانگه حصاری در آن روی دشتبه فرمان یزدان پدیدار گشت
بلندیش اندیشه ها رسته بوددرش بود آهن ولی بسته بود
سبک دیوزاده بشد سوی دربه لوح اندر آن کرد ناگه نظر
نوشته چنان بود در لوح بازکه ای شیردل مرد گردنفراز
فلان اسم برخوان که این بسته درگشاده شود بر رخت بیخطر
چو برخواند نام خدای جهاندر بسته شد باز از ناگهان
ستایش بسی کرد بر کردگاروز آن پس شد اندر درون حصار
ز ناگه یکی باغ خرم بدیددرختان او سر شمشاد و بید
همی خواست زو بگذرد نامورز ناگه نهنگی برآورد سر
دلاور به لوح اندر آن بنگریدچنان بر نوشته به آن لوح دید
که مندیش از هیچ ای پیل مستبزن بر سرش از غضب چوبدست
چو برخواند فرهنگ اندر زمانبزد بر سرش چوبدست گران
وز آن پس چو باد از بر آب جستجهان گشت تیره دگر ره نشست
پس از تیرگی چون یکی بنگریدز شادی همانگه ز جا بردمید
ز پیش و ز پس آتش افروختهدر آتش جهان سر به سر سوخته
بترسید بر اوج چون بنگریدنشیمن بر افراز کوهی بدید
نوشته چنین بود بر لوح خامکه ای نامور مرد با نام و کام
چو آدم به ناکام فرمان بهشتبه کوه سراندیب رفت از بهشت
ز کردار خود بود بی حد ملولشد از این دعا توبه او قبول
تو برخوان سه بار و به آتش بدمکه تا گردد آتش به یکباره کم
وز آن پس گذر کن به آتش چو بادکه گردی ز گشت فلک باز شاد
برافراخت سر مرد بیهوش راگذر کرد ز آتش به نام خدا
بیابانی آمد مر او را به پیشکه تابیدن آب پنهان بیش
در آن دشت چون ساعتی ره بریدز ناگه یکی پشته آمد پدید
بر افراز پشته برافراخت سربر آن سوی بگماشت سوی نظر
یکی ژرف دریای جوشنده دیددمادم چو تندر خروشنده دید
بیامد به نزدیک دریاکنارنظر کرد بر لوح آن نامدار
نوشته چنان بود کان نام حقکزویست یکسر جهان را سبق
چو برخوانی از روی دریای ژرفببینی یکی زورقی بس شگرف
به زورق درآ همچو باد بهاربدان تا بیابی ز دریا گذار
چو بر دادگر آفرین گستریدهمانگه یکی زورق آمد پدید
درآمد به زورق سرافراز رادگذر کرد از روی دریا چو باد
دگر ره بدان لوح چون بنگریدچنین بود کای برد رخشان چو شید
بر آن کوه الماس چون در رسیاز آن جایگه خسته گردی بسی
بخوان اسم یزدان فرمانرواچو پیلی رسد مرغکی از هوا
قدم پیش نه همچو شیر دلیربزودی بزن دست و پایش بگیر
که او اوج گیرد زند بال و پرتو از کان الماس یابی گذر
همانگاه فرهنگ لب برگشادز نام جهاندار میکرد یاد
که ناگاه بنهفته شد روی شیدپدیدار گردید مرغی سفید
تنش بود همچون تن ژنده پیلبرفجلش بود پیل دلیل
سوی پشت آورد میل از فرازبرآمد زجا مرد پیکارساز
به چستی بزد دست و پایش گرفتندیده کسی در جهان این شگفت
به پرواز شد مرغ و پر برفشاندز الماس او را سبک بگذراند
بر خویش جا داد و خود برپریدشد اندر هوا در زمان ناپدید
دگر ره سپر شد یل کامیاببدید اسب گردنکشان و غراب
گسسته لگام و نگون کرده زینمر آن هر سه صرصر تک و که سرین
سبک کردشان زیر زین باز رامپس آنگه پی سام برداشت گام
از آن روی سام یل و سرورانبرفتند چون باد بر هر کران
ندیدند راهی به پیش اندر آنشد از تاب خورشان کمان چون سنان
به ناگه فتادند بر روی خاکبماندند در زیر دام هلاک
چو رفتند آن هر سه جنگی ز هوششنیدند از افراز هر یک خروش
گشودند چون دیده فرهنگ بودکه با فر و نیروی هوشنگ بود
لجام فرسها گرفته به دستبر ایشان خروشید چون پیل مست
بجستند از جای نامآورانسخن ساز گشتند از بر کران
سبک دیوزاده ز کار شگفتهر آن چیز در پیش او بود گفت
مر آن نامداران فرخنده نامبگفتند احوال خود را تمام
وز آن پس نشستند بر بادپابرآمد سبک بارگیشان زجا
ز ناگه زچین راه را یافتندسوی لشکر خویش بشتافتند
به دل یاد مهوش نهان میگرفتز ساقی می ارغوان میگرفت
به مستی همه راز خود بازگفتدلیران بماندند ازو در شگفت
غو طبل شادی ز چرخ برینچو در شد به غم رفت آن شاه چین
فرستاد کارآگهی نامورکه آرد ز گردان زابل خبر
فرستاده رفت و بدانست رازهماندر زمان سوی او گشت باز
بگفتا ترا بخت بد گشت رامکه پیدا شد اندر جهان نام سام
شه چین غمین گشت با سرورانهمانگه بر سام یل شد روان
به یک دست تیغ و به دستی کفنبسی گشته نامآوران انجمن
چو آمد بر سام بگشاد لببگفت ای سرافراز والانسب
به گردنده خورشید و رخشان قمربه تخت بزرگی و تاج و کمر
که من از جهانسوز خنجرگذارنیم هیچ آگه از آن کارزار
اگر چه مرا هست بی مر گناهچو زین سان رسیدم درین بارگاه
سزد گر گناهم گو سرفرازدگر یاد نارد ز بگذشته باز
جهانجو چو دیدش بدان سان نوانگناهش ببخشید اندر زمان
وز آن پس بدو گفت بر ساز کارکه باید شدن سوی ایران دیار
پذیرفت فغفور و شد باز جاز کارش نه سر بود پیدا نه پا
یکی داستان دگر گوش کنطلسمات چین را فراموش کن