گنج

بخش ۱۱۴ - گرفتار شدن سام به دست عالم افروز پری

وز آن سو جهان پهل شیر نرسوی لشکر خویش شد ره‌سپر
تکش خان و قلواد شمشیرزنتمرتاش و قلوش صف شکن
برانگیخته ابرش تیزگامروان گشته یکسر به دنبال سام
بر چشمه‌ای از قضا در رسیدیکی آهوی پر خط و خال دید
نه آهو عروسیست گفتی به جایبه بندش جهان‌پهلوان کرد رای
برانگیخت از جا غراب نوندز فتراک بگشاد پیچان کمند
رمیده شد آن آهوی شیرفرسوی دشت شد چون صبا ره‌سپر
پسش بارگی راند سام دلیربه دستش کمندی بد از چرم شیر
چو آمد به نزدیک آهو غرابهمان دم جهان‌پهلوان کامیاب
بر آهو بینداختش خم خامچو صرصر برون جست آهو ز دام
کمان را به زه کرد مرد دلیرز ترکش برون کرد یک چوبه تیر
بینداخت بر وی نیامد صواببراند از پی او دمادم غراب
همی رفت آهو و سام از پیشبه همراه نبود از دلیران کسش
بر آن دشت تا هفت فرسنگ راندبسی نام یزدان بر آن راه خواند
دگر ره چو نزدیک آهو رسیدحصاری به ناگاه آنجا بدید
کجا بود ز آهن درون حصارخروشنده مانند شیر شکار
که ای صاحب قلعه بگشای درو یا از سر باره بر من نگر
از آن قلعه کس پاسخ او ندادفرود آمد از باره مانند باد
بزد بر زمین نیزه آهنینبدان سان که لرزید روی زمین
چو بنشست بر خاک تیره سنانبرو بست مر بارگی را عنان
وز آن پس به تندی همی کوفت درز گشت سپهری نبد باخبر
پس در ز ناگه صدائی شنیدجهان‌پهلوان چون به پس بنگرید
نه نیزه بدید و نه بر جا غرابشد از بس شگفتی دلش پر ز تاب
همی گفت کاین جای اهریمن استکه او آدمی‌زاده را دشمن است
در اندیشه بد آن گو سرفرازبه ناگه در حصن گردید باز
یکی باغ خرم پدیدار شدکزان سام را رخ چو گلنار شد
دلش گرچه از بارگی داشت داغولیکن ز دشت اندر آمد به باغ
تو گفتی بهشتی است آراستهمهیا درو هر چه دل خواسته
به هر سو گلستان بد آن مرغزاردرختان ز هر گونه‌ای میوه دار
به نزد چمن در یکی رود آبدرخشان‌تر از چشمه آفتاب
بیامد بر رود مرد دلیرنشستنگهی دید بر آبگیر
ز بس خستگی خواست تا نوشد آبچو کرد از پی آب خوردن شتاب
خروشی برآمد همانگه چو دودکه ای سام بختت همانا غنود
نبینی دگر روی یار و دیارجز ازغم نیابی دگر غمگسار
چه سانت رساندم درین سبز باغوزین ساختم پر ز خونت دماغ
که دیگر ره رفتنت نیست هیچفتادی درین عقده پیچ‌پیچ
اگر خود ندانی که من کیستمسخن گوش کن از پی چیستم
منم عالم افروز برگشته روزکه با من نسازد شه نیمروز
گر امروز کامم برآری رواستوگر نه کنم هر چه بر تو سزاست
که گشتم ز چنگال حرمان زبونمرا کرده یکبار هجران زبون
چنین چند خون گریم از دوریتبی‌آرام باشم ز محجوریت
تو یار پری‌دخت و من یار غمچنین چند باشم گرفتار غم
وگر با من امروز جوئی فراغهمانا روی سوی لشکر ز باغ
نبینم اگر از تو خود رای و کامنیابی ازین دژ رهائی ز دام
جهانجو چو بشنید در شد به غمشد از جور او دیده‌اش پر ز نم
بدانست کز وی نیامد رهاکه او بندد از جادوئی اژدها
چنین پاسخ آراستش جنگجوکه پنهان مشو هیچ و بنمای روی
درین گفتگو پهلو کامیابکه شخصی درآمد سلح پوش ز آب
نقابی به رو اندر آورده تنگگرفته سنانی ز آهن به چنگ
نشسته چو کوهی به پشت غرابپی رزم و کین داشت گویا شتاب
چنین گفت کای سام رزم‌آزمااز آن برنشستم به این بادپا
که گر گشن جوئی و گر بدخوئیبجویم به تو رزم پی جادوئی
جهانجو به دشنام لب برگشادبگفتا که چون تو پری رو مباد
چه خواهی زمن در جهان بازگویکه هر دم بیاری مرا بد به روی
پری‌رو بدو خواهش آورد بازکه لختی درین باغ با من بساز
وز آن پس بر آن باره که سرینازین باغ خرم برو سوی چین
بدو سام یل گفت کز جادوئیهمانا نیابی ز من نیکوئی
ز افسون‌گری و ز آئین شیراگر رخ بتابی شوی دل پذیر
به ناکام‌یابی ز من کام خویشاگر یابمت زین نشان رام خویش
پریزاد از گفت او شد دژمز انده به خشم اندر آورد نم
بدو گفت کای مرد بی‌هوش و رایمرا گوئی از شیر سر برگرای
ز افسونگری هم میاور به یادمرا تا شوی از پی وصل شاد
چو از تو نباشد مرا خرمیبه نرمی چرا لب گشایم همی
همان به که گیرم ره جور و کینز افسون به تو تنگ سازم زمین
بگفت این و مهمیز زد بر غرابچنان چون درآمد نهان شه در آب
چو او شد نهان پهلو نامداربیامند که بیرون رود از حصار
فراوان بگردید و راهی ندیدرخش گشت ماننده شنبلید
دگر ره چو صرصر درآمد به باغسری پر زکینه دلی پر ز داغ
همانگه بر رود آمد فرازز بس تشنگی آمد آبش نیاز
یکی دست ناگه درآمد ز آببدو ناخنان همچون چنگ عقاب
کمرگاه سام دلاور گرفتجهان پهلوان شد ازو در شگفت
ز نیرو کشیدش به آب اندرونازو اسپری کرد صبر و سکون
بپوشید مژگان گو رزمساززمانی چو شد دیده را کرد باز
نه آن باغ دید و نه آن رود آبنه آرامگاه و نه ماوای خواب
شه قلعه ریگش آرامگاهجز از تابش خور نبودش پناه
ز هر سوش تا چشم می‌کرد کارهمی آتش تیز می‌زد شرار
تو گفتی مگر وی به دوزخ در استکه زیر آتش است و به سر بر خور است
چنان تشنه شد پهلو نیکنامکه شد روز روشن برو تیره شام
بنالید بر داور بی‌نیازکه ای بر همه بندگان کارساز
توئی آفریننده مور و مارنداریم غیر از تو پروردگار
بگفت و به خاک سیه رو نهادز دادار دارنده می‌کرد یاد
ز گرمی چنان از زمین برفروختکه رخساره و دست و پایش بسوخت
ز بیچارگی اندر آمد ز پاینه هش دید با خود نه مردی و رای
چو از پا درآمد صدائی شنیدبدان سان بلرزید بر خود چو بید
که ای سام اگر خواهی از هر بلابه نیک‌اختری باز یابی رها
همان به که تابی رخ از دین خویشنیاری دگر یاد از آئین خویش
پرستش کنی شیر را همچو منکه گردی از آن سرور انجمن
دگر از پری‌دخت بردار دلبه نیکی سوی مهر من دار دل
چو این گفته‌ها سر به سر بشنویهمانا بر خرمی بدروی
تو را شاه ایران و توران کنمشهان را همه کاخ ویران کنم
به دشنام بگشاد لب سام و گفتکه با تو همه تیرگی باد جفت
مبادا مرا هرگز این هوش و راکه رخ بازتابم به دین خدا
ددی را پرستنده گردم به دهرکه او نوش را می‌نداند ز زهر
دگر با پریوش درین چند روزقسم خورده‌ام ای دد کینه‌توز
که جز وی نباشد مرا یار کسهمان خود نیابد به کس دسترس
کنون با وی از مهر همخانه‌امز کیش تو و از تو بیگانه‌ام
چنین پاسخش داد افسون نماکه ایدون رخ آور به دین خدا
برندت تو را گر سوی آسماننیابی ازین جادوئی‌ها امان
ز گفتش دل سام آمد به دردرخ خود به دادار دارنده کرد
همی خواست آزادی از هر بلاکه تا بازیابد ز جادو رها
به ناگه یکی آتش تیز و تابدرآمد ز هر سو چو تیر شهاب
همه دور آن خانه آتش گرفتهمه ریگ تفتیده تابش گرفت
چو شد بر جهانجو جهان همچو دودیکی دستش از ناگهان در ربود
ببردش به روی هوا در زمانچنان برخروشید و برزد فغان
که ای سام گفتار من گوش کنمی از ساغر بخردی نوش کن
اگر نه به آتش دراندازمتبه گیتی ازین پس نهان سازمت
نپذرفت گفتار او پیل مستفسون‌ساز از وی رها کرد دست
به دریای بی بن رها ساختشبه یکباره از هش جدا ساختش
به آب اندرون شد جهان پهلواننهنگ دمنده شد از وی رمان
چو از پشت آمد به افراز آبفسونگر گرفتش هم اندر شتاب
ز بحرش به سوی هوا برد بازدگر چنگ افسونگری کرد ساز
نمی‌دید جز دست را هیچ سامهمی خواست خنجر کشد از نیام
نبد خنجرش نیز اندر میانشگفتی فرو ماند ازو پهلوان
بنالید و برزد یکی تیزدمز چشمش درآمد ز اندوه نم
همانگه پریزاد افسون پژوهنشستنگهی جست بالای کوه
به هر سو نظر کرد سام دلیرهمه گل بد و سبزه و آبگیر
چو بر چشمه اندر زمان ره سپردخدا را ثنا گفت و آبی بخورد
یکی نیروئی یافت با خویشتنچمان شد چو شاخ گل اندر چمن
بیامد بر آبگیری فرازنشست اندر آنجا زمانی دراز
ز بس غم به خواب اندر آمد سرشبرآسود آرام جان در برش
چو بیدار شد نامبردار سامبه پیش اندرش بود خان طعام
بیازید دست و چو شیران بخوردهمی شکر دادار دارنده کرد
به ناگه یکی پیکری شد پدیدجهانجو سراپای او بنگرید
ندانستاو را چگونه است رویشگفتی فروماند لختی بدوی
همان گاه آن پیکر آواز دادچنین گفت و چنگ سخن ساز داد
که ای سام از گفت من سر متاببدان تا ز شاهان شوی کامیاب
تو را هر چه گویم پذیرنده شومرا کام ده شیر را بنده شو
ربودش دگر باره افسون نمااز آن پس به کوی دگر کرد جا
ز پولاد سیلی بر افراز کوهبدید آن جهان‌پهلوان شکوه
میانش ز افسونگری بد تهیوز آن نامور را نبد آگهی
درو بود سوراخها چون قفسندیده شگفتی بدین گونه کس
همانگه پریزاد افسون نماجهان پهلوان را درآن کرد جا
بدو گفت کاین جای زندان تستهمان گوهر بد نگهبان تست
رهائی نیابی ازین که دگرمگر آنکه تابی تو از مهر سر
بگفت این و پنهان شد اندر زمانجهان پهلو شد ز کارش نوان