گنج

بخش ۱۱۳ - کشته شدن جهانسوز بر دست سام

چو از راز او گشت آگاه سامبرآورد شمشیر کین از نیام
به نام‌آوران گفت جنگ آوریدجهان بر بداندیش تنگ آورید
که دیگر به فرموده شاه چینجهانسوز نگشاید اینجا کمین
تکش با تمرتاش و قلواد گردکشیدند تیغ از پی دستبرد
سران یکسره تیغ کین آختندبدان لشکری جنگ درتاختند
سهیل جهانسوز و سام دلیربه هم درفتادند چون پیل و شیر
فراوان بگشتند با یکدگرنه آن را خطر بد نه این را ظفر
جهانجو بدو تاخت ناگه ستوربزد تیغ و سر از تنش کرد دور
وز آن پس بدان لشکرش حمله کردبیفکند از سرکشان چند مرد
ز خون سبزه را کرد شنگرف پوشیلان را همی داد ز الماس نوش
چو دیدند آن لشکر نامدارکه سالارشان کشته شد گاه کار
دمادم سپهبد درآمد ز جایسران را در انداخت از بادپای
سواری فرستاد سام دلیرهمانگه به نزدیک فرهنگ شیر
که شه باز کرده ره ریمنیپذیرفت گفتار اهریمنی
تو هم لشکر خویش را ساز دهدل سرکشان را همه باز ده
برآرای لشکر که اینک ز راهرسیدم که از شه شوم کینه‌خواه
از آن سو خبر سوی فغفور شدتو گفتی که هوش از سرش دور شد
دگرباره دستور را خواند پیشببارید خوناب از چشم خویش
ز رزم جهانسوز و سام دلیرسخن گفت بی‌مر به دستور پیر
که سام دلاور شده چیره‌دستکمین آوران را سرآورده پست
کنون رخ بیارد سوی تاختننیارم برو تیغ کین آختن
بدو گفت پرمایه دستور پیرکه گفتار من یکسره یادگیر
بگو کز جهانسوز پرخاشخرمرا نیست زین حیله اصلا خبر
چو آن زابلی این نوا بشنودهمانا سوی رزم و کین نگرود
وگر سرکشی سازد و بدخوئیتو باید که گیری ره نیکوئی
برهنه مکن تیغ و در بر فکنسبک در شوی سوی آن تیغ‌زن
همه لابه سازی و خواهش گریبدان تا نیاید سر داوری
وز آن پس مشو هیچ در کار سستدگر روی کن سوی مکر نخست
سخن زان ز بیماری دخت خویشبه مرگش دل خویش را ساز ریش
پذیرفت گفتار او شهریارز نو حیله را شد ز نو خواستار