گنج

بخش ۱۱ - ضحاک

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۸ بیت
چه باید پدر را پسر چون تو بودیکی پندت از من بباید شنود
زمانه برین خواجه سالخوردهمی دیر ماند تو اندر نبرد
بگیر این سر نامور گاه اوترا زیبد اندر جهان جاه او
بدین گفته من چو داری وفاجهان را تو باشی یکی پادشاه
چو ضحاک بشنید اندیشه کردز خون پدر شد دلش پر ز درد
به ابلیس گفت این سزاوار نیستدگر گوی کین رای در کار نیست
بدو گفت اگر بگذری زین سخنبتابی ز سوگند و پیمان من
بماند به گردنت سوگند و پندبه دورت بمانند خوار ارجمند
سر مرد تازی به دام آوریدچنان شد که فرمان او برگزید
بپرسید کین چاره با من بگوچه روی است این را بهانه مجو
بدو گفت من چاره سازم ترابه خورشید سر برفرازم ترا
مرا آن پادشاه را در اندر سراییکی بوستان بود بس دلگشای
گرانمایه شبگیر برخاستیز بهر پرستش بیاراستی
سر و تن بشستی نهفته به باغپرستنده با او ببردی چراغ
بر آن راه واژونه دیو نژندیکی ژرف چاهی به ره بربکند
پس ابلیس واژونه بالای چاهبه خاشاک پوشیده گردش چو راه
به چاه اندر افتاد پشتش شکستشد آن نیک‌دل مرد یزدان‌پرست
ز هر نیک و بد مرد آزاد مردبه فرزند بر ناورد باد سرد
همی پروریدش به ناز و به رنجبدو بود شاد و بدو داد گنج
چنان شد که آن شوخ فرزند اونجست از ره شرم پیوند او
به خون پدر گشت همداستانزدانا شنیدستم این داستان
که فرزند اگرچه بود نره شیربه خون پدر او نباشد دلیر
وگر در نهادش سخن دیگر استپژوهنده راز از مادر است
سبک‌مایه ضحاک بیدادگربدین چاره بگرفت جای پدر
به سر بر نهاد افسر تازیانبر ایشان ببخشید سود و زیان
چو ابلیس پیوسته دید این سخنیکی پند بد را نو افگند بن
بدو گفت گر سوی من تافتیز گیتی همه کام دل یافتی
اگر همچنین سر به فرمان کنینپیچی ز گفتار و پیمان کنی
جهان سر به سر پادشاهی تراستدد و مردم و مرغ و ماهی تراست
چو آن کرده شد ساز دیگر گرفتدگرگونه او چاره‌ای پر شگفت
جوانی برآراست از خویشتنسخن گوی و بینادل و پاک‌تن
همیدون به ضحاک بنهاد روینبودش بجز آفرین گفت و گوی
بدو گفت اگر شاه را درخورمیکی نامور پاک خوالیگرم
چو بشنید ضحاک بنواختشز بهر خورش جایگه ساختش
ز هر گوشت وز مرغ وز چارپایخورش کرد و آورد یک یک به جای
کلید خورش خانه پادشابدان داد دستور فرمان‌روا
به خونش بپرورد مانند شیربدان تا کند پادشا را دلیر
سخن هر چه گوید به فرمان کندبه فرمان او دل گروگان کند
خورش زرده خایه دادش نخستبدان داشتش چند گه تندرست
بخورد و برو آفرین کرد سختمزه یافت زو خوردنش نیکبخت
چنین گفت ابلیس نیرنگ سازکه جاوید زی شاه گردن فراز
که فردا از آن‌گونه سازم خورشکزو باشدت سر به سر پرورش
برفت و همه شب سگالش گرفتکه فردا چه سازم ز خوردن شگفت
دگر روز چون گنبد لاجوردبرآورد بنمود یاقوت زرد
خورش‌های کبک و تذرو سفیدبسازید و آمد دلی پر امید
سیوم روز را خوان ز مرغ و برهبیاراستش گونه‌گون یکسره
به روز چهارم چو بنهاد خوانخورش ساخت از بره گاو جوان
بدو اندرون زعفران و گلابهمان سالخورده می و مشکناب
چو ضحاک دست اندر آورد و خوردشگفت آمدش زان که هشیار مرد
بدو گفت بنگر که با آرزویچه خواهی بگوی از من ای نیکخوی
خورش گر بدو گفت ای پادشاههمیشه بباشی تو فرمان‌روا
مرا دل سراسر پر از مهر تستهمه توشه جانم از چهر تست
یکی حاجتم هست نزدیک شاهاگرچه مرا نیست این جایگاه
که فرمان دهد بر سر کتف اویببوسم بمالم برو چشم و روی
چو ضحاک بشنید گفتار اوینهانی ندانست بازار اوی
بدو گفت دادم من این کام توبلندی بگیرد بدین نام تو
بفرمود تا دیو چون جفت اویهمی بوسه زد بر سر کتف اوی
چو بوسید شد در زمان ناپدیدکس اندر زمان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کتفش برستغمین گشت و از هر سوی چاره جست
سرانجام ببرید هر دو ز کتفسزد گر بمانی ازین در شگفت
چو شاخ درخت آن دو مار سیاهبرآمد دگر باره از کتف شاه
حکیمان فرزانه جمع آمدندهمه یک به یک داستان‌ها زدند
ز هر گونه نیرنگ‌ها ساختندمر آن درد را چاره نشناختند
بسان پزشکی پس ابلیس تفتبه فرزانگی نزد ضحاک رفت
بدان گفت کین بودنی کار بودبمان تا چه گردد چه باید درود
خورش ساز و آرامشی ده به خوردنشاید جز این چاره‌ای نیز کرد
بجز مغز مردم مده‌شان خورشمگر خود بمیرند از آن پرورش
نگر نره دیو اندرین جست و جویچه جست و چه دید اندرین گفتگوی
بدان تا یکی چاره سازد نهانکه پرداخت ماند ز مردم جهان
از ایران برآمد از آن پس خروشپدید آمد از هر سوئی جنگ و جوش
سیه گشت رخشنده روز سپیدگسستند پیوند با جمشید
بر او تیره شد فره ایزدیبه کژی گرائید و نابخردی
پدید آمد از هر سوئی خسروییکی نامجوی از هنر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساختهدل از مهر جمشید پرداخته
یکایک ز ایران بیامد سپاهسوی تازیان برگرفتند راه
ستودند کآنجا یکی مهتر استپر آتش دل و اژدها پیکر است
سواران ایران همه شاه جوینهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی برو آفرین خواندندورا شاه ایران زمین خواندند
کی اژدهافش بیامد چو بادبه ایران زمین تاج بر سر نهاد
ز ایران و از تازیان لشکریگزین کرد و گردان هر کشوری
سوی تخت‌جمشید بنهاد رویچو انگشتری کرد گیتی به روی
چو جمشید را بخت شد کندروبه تنگ اندر آمد سپهدار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاهبزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
نهان گشت و گیتی برو شد سیاهسپرده به ضحاک تخت و کلاه
چو صد سالش اندر جهان کس ندیدز چشم بد مردمان ناپدید
صدم سال روزی به دریای چینپدید آمد آن شاه ایران زمین
نهان بود چند از دم اژدهانیامد به فرجام هم زو رها
چو ضحاکش آورد او را به چنگیکایک ندادش سخن را درنگ
به اره سراسر به دو نیم کردجهان را ازو پاک بی‌بیم کرد
شد آن تخت شاهی و آن دستگاهزمانه ربودش چون بیجاده کاه
ازو بیش بر تخت شاهی که بودوز آن رنج بردن نیامدش سود
گذشته برو سال تا هفتصدپدید آوریده ره نیک و بد
چه باید همی زندگانی درازچو گیتی نخواهد گشادنت راز
همی پروراندت با شهد و نوشجز آواز نرمت نیاید به گوش
یکایک چه گوئی که گسترده مهرکه خواهد نمودن به تدبیر چهر
بدو شاد باشی و نازی بدویهمه راز دل برگشائی بروی
یکی نغز بازی برون آوردبه دلت اندر از درد خون آورد
دلم سیر شد زین سرای سپنجخدایا مرا زود برهان ز رنج