گنج

بخش ۱۰۹ - یاری نمودن تکش خان بر سام و جنگیدن بر فغفور چین

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۳ بیت
شه چین چو از گفتش آگاه شدبدو روز گفتی که کوتاه شد
ز اندوه بر زد به سر هر دو دستهمی گفت پشت امیدم شکست
همی گفت دستور انده چراستپری دخت خود نزد شاه ختاست
همانا نیابد ازو سام کامکه او با تمرتاش گردید رام
چه شد گر تکش خان ز بت رخ بتافتبه یاری سام نریمان شتافت
کنون صدهزار است با تو سپاههمه رزمجوی و همه کینه‌خواه
چو رخ بر سر کارزار آورندجهان را ز بدخواه تار آورند
جز از غیر اندیشه‌ات پیشه نیستبه سام و تکش خانت اندیشه نیست
ز اندیشه بر تاب رخ سوی جنگبه بدخواه کن روز را تار و تنگ
سپه را برانگیز بر هر طرفز انده مزن هر زمان کف به کف
شه چنین چو بشنید برکرد بورخروشنده گشت و برآورد شور
برانگیخت لشکر درآمد به جنگز خون دشت چین شد همه لعل رنگ
تکش خان جنگی و سام دلیرنکردند اندیشه از تیغ و تیر
نهادند رخ بر سوی قلبگاهگرفتند دور گرانمایه شاه
ببستند ره را به جنگ آورانز بس کشته شد گاو ماهی گران
دو روز و دو شب همچنین جنگ بودجهان بر هژبرافکنان تنگ بود
به روز سیم شاه شد چیردستدرآمد به سام و تکش خان شکست
چو بیچاره شد سام لب برگشادز دادار دارنده می‌کرد یاد
همی گفت کای آگه از هر چه هستمگردان درین رزم پشتم شکست
اگر چند دشمن کند چیرگیممان تا کند اخترم تیرگی
درین بد که از فر پروردگاریکی گرد شد ناگه از یک کنار
ختائی سواران زرینه چنگهمه شیرصولت ابا فر و هنگ
دلاور سپاهی همه نامورهمه همچو شیران پرخاشخر
همه همچو نر اژدها روز کینهمه دل نهاده به یکجا به چین
کجا پیشرو بود فرهنگ گردکه چون او نبد در گه دستبرد
پس دیوزاده تمرتاش بودکه او را به دل رای پرخاش بود
ابا او همه سروران سپاهبرانگیخته باره بادپا
چو آگاه گشتند از آن داوریبراندند اسب از پی یاوری
پری‌دخت پوشیده ساز نبردز هودج به اسب اندر آمد چو گرد
خروشنده شد ماهرو همچو میغپی رزم و کینه برآهیخت تیغ
دگر ره ز هر سوی پیوست جنگز بس کشته ره بر اجل گشته تنگ
خبر شد همانگه به فغفور چینکه گشت دگر گشت چرخ برین
پریوش نشد با تمرتاش رامولی شد تمرتاش یل رام سام
از آن رو بیامد چو نر اژدهابه یاری سام از دیار ختا
مر این فتنه فرهنگ انگیخته استبه حنظل درون توش آمیخته است
پری‌دخت آن خنجر آبگونکنون ریزد از سروران جوی گون
چو بشنید فغفور شد پر ز خشمببارید آب ندامت ز چشم
عنان برگرائید از قلبگاهجهان گشت از گرد لشکر سیاه
گزید از دلیران خنجرگذارپی رزم و خون ریختن ده هزار
چو از خشم رخ سوی پرخاش کردگذر سوی جنگ تمرتاش کرد
بدیدش که بر باد داده عنانربوده سران را ز نوک سنان
به پیکار او سرکشان را نداشتهمه ویله از چرخ گرون گذاشت
ز ناگه نقاب افکن ارجمندپدیدار شد با کیانی کمند
یکی تیغ کینه برآهیختهسمند سبک رو برانگیخته
همی زد چپ و راست تیغ ستیزوزو بود نام‌آوران را گریز
بدو چون نظر کرد فغفور چینچو شیر دژآگاه در خشم و کین
بدانست کان جنگجو مهوش استکز ایشان به پیکار چون تش است
سوی رزم او رفت با صد هزارفرو بست بر وی ره کارزار
خروشید و گفتش که ای تیره‌بختمرا شد نگون از تو این تاج و تخت
پری دخت چون روی شه را بدیدرخش گشت از بیم چون شنبلید
بدانست کافتاد دیگر به دامخداوند را آن زمان برد نام
بینداخت بر شاه چین تیغ تیزگرفتش سر دست شاه از ستیز
برون کرد تیغ از کفش در زمانبزد چنگ از کین گرفتش میان
پری دخت از خویش شد ناامیدبه لرزه درآمد چو از باد، بید
همانگه شه چین ربودش ز جابرانگیخت که پیکر بادپا
زلشکر برون برد دستش ببستدل نازکش را به انده بخست
وز آن پس غلامان خود را بخواندپری‌دخت را بر تکاور نشاند
همه نوش مه روی را کرد زهرچو صرصر فرستاد بازش به شهر
خود آمد به نزدیک دستور بازبدو گفت اکنون یکی چاره ساز
که این رزم و کینه شود اسپریبرآساید از هر دو سو لشکری
چو در بند آمد مرا دخترمهمانا فروزنده شد اخترم
چو بشنید دستور شد شدمانبزد طبل آسایش اندر زمان
غو طبل آرام چون شد بلندبتابید هر یک عنان سمند
سپه رخ ز پیکار برتافتندسراسر سوی شاه بشتافتند
شه چین سراپرده بر پای کردبیامد به تخت مهی جای کرد
دلیران به نزدش شدند انجمنهمی از تمرتاش‌شان بد سخن
وزین سو درآمد به خرگاه سامنشستند نزدش بزرگان تمام
تمرتاش و فرهنگ زورآزمایرسیدند زی پهلو پاک رای
زبان برگشادند نام آورانبه ما بر بد آمد ز جنگی سران
پری‌دخت از ایدر سوی جنگ شدهمه روی گیتی به ما تنگ شد
بدو بازخورده است فغفور چینبه نیروش بر بوده از پشت زین
ندانیم با او چه سازد دگرازین کار گشتیم ما خون جگر
ز بهر دل شهریار ختادژم رو نشد شیر رزم‌آزما
بگفتا کزین غم مدارید هیچبه شادی کنون برد باید بسیچ
دگر بر شه چین شکست آورممر او را دگر ره به دست آورم
چه کردی مرا یکسره بازگویمپیچ از ره راستی هیچ روی
سبک دیوزاده زبان برگشادز کردار خود یکسره کرد یاد
همان هم ز خوب تمرتاش گفتجهان پهلوان شد بسی در شگفت
ورا با تکش خان نوازش نمودهمی دم به دم پایگه برفزود
چو یک بهره بگذشت از شب به رازبه خواب و به آسایش آمد نیاز
تمرتاش چون شد به خرگاه خویشز کار پریوش دلش بود ریش
مرا گفت ز اندیشه دل خون بوددل سام رزم‌آزما چون بود
یکی خواب دیدم شدم بیقرارجز ازغم ندارم کنون غمگسار
چه سازد درین تیره شب پهلوانز دوری دلدار شیرین زبان
که با او فراوان به سر برده استبه مهرش دل خویش بسپرده است
بدادم ز کف یار دلجوی اوکنونم بود شرم از روی او
دلش چون به اندیشه‌ها گشت رامنهان ره سپر شد به خرگاه سام
سر پاسبان دید در خواب خوشتو گفتی که در سر ندارند هش
بر خرگه آمد شه تیزهوشیکی ناله زارش آمد به گوش
به خرگه درون از نهان بنگریدز ناکام مر سام یل را بدید
که از هجر دلدار خون می‌گریستچه گویم کز اندوه چون می‌گریست
زمان تا زمان دست می‌زد به سرهمی گفت کای مهوش سیمبر
ندانم ز هجرت چه چاره کنمچگونه ز رویت کناره کنم
ازین پس نتابم رخ از رزم و کینمگر سر ببرم ز سالار چین
تو را از نهانی به دست آورمسر اختر شوم پست آورم
از آن پس شب و روز بی غم شومبه بوی دو زلف تو خرم شوم
تمرتاش را چهره شد شنبلیدچو گفتار سام دلاور شنید
بدانست کو غرق بحر غم استخیال رخ همدمش محرم است
همانگه ز دهلیز پرده‌سرایتمرتاش برجست و شد باز جای
به پیش اندر افکند ز اندوه سرببارید از دیده خون جگر
یکی تیره او مرد جاسوس داشتکه از تندیش باد افسوس داشت
به حیلت‌گری در جهان شهره بودز مردانگی نیز بابهره بود
کمندش زحل را کشیدی به دامدژم دیو بودیش نیرنگ نام