گنج

بخش ۱۰۸ - جنگ تکش خان با سام نریمان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۸ بیت
تکش خان جنگی شه تاشکنکه چون او نبد در جهان رزمزن
کجا شاه را بود مهتر پسروزو بد همه تاشکن سر به سر
چون آن داوری دید آهیخت تیغدرآمد به خون ریختن بی‌ دریغ
بر لشکر زابل آمد فرازبیفکند ازیشان بسی رزمساز
زمین را ز خون ارغوان خیز کردهر آنگه که آهنگ آویز کرد
گهی تیغ زد گاه پیچان سنانندیده کسش هیچ دست و عنان
چو چندین سران را سرآورد و بستبه گردان زابل درآمد شکست
همانگه خبر شد به نزدیک سامکه آمد سوی کین یکی خویشکام
تو گوئی که سوزنده‌تر ز آذرستنیندیشد ار دهر پرلشکر است
پی کینه و رزم دل آکنده کردسپاه گشن را پراکنده کرد
کنون ای جهان‌پهلوان پاکدینکسی نیست کو را درآرد ز زین
شگفتی فروماند سام دلیربرانگیخت اسب از پی دار و گیر
بدان سان ز جا اندر آمد غرابکه از گرد او رخ نهفت آفتاب
به میدان بدان گونه جولان نمودکه گرد سمش شد به چرخ کبود
چو باد اندر آمد میان سپاهجهان دید از نامداران سیاه
ز خون دشت کین رود جیحون شدهدل جنگی از پرده بیرون شده
فتاده تن گشته در خاک و خوناز آن گشته نام‌آوران بی سکون
تکش خان خروشنده چون پیل مستیکی تیغ پر خون گرفته به دست
چپ و راست را آورد او ستیزوزو بود نام‌آوران در گریز
جهان‌پهلوان چون بدیدش چنانبه دستی کمند و به دستی سنان
برو برخروشید کای نامدارمکن ترکتازی یکی پایدار
اگر سرکشی جنگجو شو ز مردبدان تا ببینی ز مردان مرد
تکش خان نگه کرد بر پهلوانعنان تاخت از رزم نام آوران
چو باد اندر آمد به نزدیک سامخروشید ازو سام و برگفت نام
نظر کرد بر وی گو ناموریل شیردل دید بازیب و فر
بنفشه رمیده ز برگ گلشزده تکیه بر نسترن سنبلش
ببرد از همه ساز آن شیر کینچو شاخ گلی برنشسته به زین
برو سام یل را بجنبید مهرهمانگه بدو گفت کای خوب چهر
زمن نام جستی شنو نام منولیکن ز گفتار ده کام من
مرا سام نام است ای ارجمندسرآمد ز من مکر و افسون و بند
سزد گر به من برگشائی دو لبنسازی نهان نام و گوئی نسب
چنین پاسخ آراستش نامدارکه من هستم از گوهر شهریار
بدو سام یل گفت کای نوجواننکردی چو گفتم تو نامت نهان
بیا روی برتاب از کیش بتازین پس ستایش مکن پیش بت
به یزدان روزی‌دهنده گرایکه کردست گرنده گردون به پای
ز بت روی برتاب و هم برشکنببخشم به تو خاور و تاشکن
سر شاه چین را ببرم به کیناز آن پس تو را شاه سازم به چین
تکش خان نپذرفت گفتار سامرخ آورد از کین به پیکار سام
برآویخت با او جهان پهلوانشد از گردشان قیرگون آسمان
به تیغ و سنان و به گرز و کمندبرآویختند آن دو گرد بلند
دل هر دو از درد هم گشته خونولیکن نگشتند از هم زبون
ز ناگه جهان پهلو ناموربزد دست و بگرفت او را کمر
ز بس مهر دل در ربودش ز جاتکش خان فغان کرد کای پاکزاد
برون کن زمانی سر از خشم و کینمرا باز بنشان بر افراز زین
که از بت رخ خویش برتافتمسوی دین دادار بشتافتم
به زین درنشاندنش جهانجوی بازتکش خان بدو گفت کای سرفراز
چنین بود پیمان من در نهانکه هر کس ببندد مرا از مهان
همانگه شهی را گذارم به جایببندم کمر نزد آن پاکرای
کنون تو ز مردی و نیروی دستمرا ساختی ای سرفراز پست
به گیتی کمینه غلامم تو راچو بخت نکوخواه رامم تو را
ازو شاد شد پهلو نامورتکش خان ز بت باز پیچید سر
جهان آفریننده را یاد کردز یادش دل خویش را شاد کرد
وز آن پس برانگیخت اسب نبردبر لشکرش رفت بر سان گرد
خروشید کای لشکر نامجویسراسر ز بت بازتابید روی
که در من در جهان ز اهل ایمان شدمهوا خواه سام نریمان شدم
شما نیز رخ را سوی کین کشیدبه نزد سپاه شه چین کشید
ز گفت تکش خان نیزه‌گذاربجنبید جنگ‌آوران چل هزار
همه تیغ و نیزه برافراختندسوی قلب فغفور برتاختند