گنج

بخش ۱۰۴ - در چگونگی فرهنگ دیو با تمرتاش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۶۱ بیت
سراینده نامه دلگشایچنین گفت از آن گرد رزم‌آزمای
که چون از بر نامور پهلوانشبی تیره سوی ختا شد روان
یکی هفته می‌رفت زورق در آببه هشتم چو بنمود رخ آفتاب
بدو رهنمون گفت کای نامداررسیدی به نزدیک دریاکنار
بسی شاد شد دیوزاده ازینز شادی برو برگرفت آفرین
چو زورق ز دریا به ساحل رسیدبدو رهنمون آفرین گسترید
که ایدون تو بردار زی شهر راکز ایدر شوم من سوی بارگاه
چو بشنید آن شیر با گیر و دارروان شد سوی آن ده و آن حصار
چو آمد به ده آن یل پاک‌ دیدتو گفتی که شد روز محشر پدید
ازو شد همه ده پر از رستخیزگرفتند یکسر ز بیمش گریز
بگفتا مترسید و گوئید راستکه آن مهوش گل جبین در کجاست
یکی پیشتر رفت پوزش‌نمایبپرسید از آن گرد فرخنده رای
که گر از پری‌دخت پرسی خبرهمان از قمرتاش پرخاش‌خر
به نیک اختری داستان زن یکیازیشان خبرده مرا اندکی
دعا کرد آن مرد کای شیر زوشبگویم تو را راز بگشای گوش
به گیتی قمرتاش پرخاشخربود شاه چین را برادر پدر
ازو شاه چین است همواره شادکه باشد خطا شهنشاه راد
پری‌دخت فغفور را دختر استبه مه‌پیکری شهره کشور است
از ایران مگر سام پرخاشجویز عشق پریوش به چین کرد روی
شه چین ابا لشکر بی‌شمارز رزمش گریزان شده چند بار
از آن پس در آشتی کوفتستبه نیرنگ با سام آشوفتست
روان کرد او را به دریای چینکه جوید ز جنگ نهنکال کین
ز چین چون شد آن گرد رزم‌آزماپری‌دخت آمد به شهر ختا
قمرتاش چون یافت زان آگهیبه گردون رسیدش کلاه مهی
چو گنج اندر ایوان او را نهفتز مستی همان شب بدو گشت جفت
به دل گفت باز این شگفت است درکه مر سام را اندر آمد به سر
همانگه پری‌پیکر دل‌ربابسی دور بوده ز راه وفا
چه خوش گفت دانای فرهنگ‌جوکه از زن بپرهیز و یاری مجوی
دگر گفت کان ماه خوبان عهدبه عزم ختا چون نشسته به مهد
بدینگونه با خویش داده قرارکه شد سام یل از پی کارزار
اگر چند او است در رزم نیوبرو چیره گردد نهنکال دیو
ازین رو چنین سر برافراشتستبه مهر قمرتاش برساختست
چه سان بازگردم کنون سوی سامچه گویم بر پهلوان این کلام
دگر گفت مانا که این بی‌فروغمرا بازدارد ز گفت دروغ
بباید پژوهش نمودن بسیطلب کردن این راز از هر کسی
بدان مرد زد بانگ کای بدگهردگرگونه راندی سخن سر به سر
کنون شمع جانت کنم بی‌فروغنمانم که گوئی ازین پس دروغ
چو فرهنگ جنگی درآمد ز جاطلب کرد آن مرد چندین گواه
همه بازگفتند زانسان سخنکه اول مر آن مرد افکند بن
از آن پس مر آن مرد از جا بخاستهمی خورد سوگند کاین هست راست
چنین دهقان دانش نماکه چون لاله‌رخ شد به سوی ختا
به ره بر به ناخن خراشید رویز اندوه هم دم همی کند موی
چنین تا درآمد به ایوان شاهتمرتاش ز ایوان درآمد به گاه
همه موبدان را برخویش خواندسران را به کرسی زر برنشاند
ببستند عقدی به آئین خویشببخشید گوهر ز اندوه بیش
شبانگه بیامد به دل مهرجویکه تا پرده بردارد از روی اوی
پریوش بدو اندر آورد دستز کارش تمرتاش را دل بخست
بدو گفت کای مایه دلخوشیسزد گر بتابی رخ از سرکشی
چه بد کرده‌ام در جهان باز گویکه از من نهفتی همی روی و موی
همانا که با من دلت نیست رامسرت هست در بند فرخنده سام
ز گفتش پریوش بر آشفت سختبدو گفت کای شاه بیداربخت
همانا که در سر نداری خردنه پیموده‌ای ره سوی نیک و بد
اگر چه چو فغفور داری منشزبان را میاور سوی سرزنش
بر من ازین پس مبر نام سامکه با او دلم نیست در دهر رام
تو نیز این گمان را ز دل دور سازهمیشه به نیک‌اختری سور ساز
ز سام است مر دیده‌ام بی‌فروغبداندیش می‌ساخت زین‌سان دروغ
تمرتاش گفتش که این است راستبگو تا که این سرکشی از چه خاست
به پاسخ پری‌دخت لب برگشادتمرتاش را گفت ای شاهزاد
یکی روز آمد بر من پدریکی تازیانه مرا زد به سر
که از شهریاران کسی را بجویاگرچه نبوده ترا آرزوی
برآشفتم و گفتم ای شهریاردلم کی شود جفت را خواستار
همان دم قسم یاد کردم به لاتبه زنار و رهبان دهر سومنات
که چون رخ به ایوان شو آورمز چشم آب حسرت به رو آورم
زمان تا زمان بر خروشم چو کوسچو سالی نشینم شوم نوعروس
تو را باشم ایدون چو گردی حلالز من کام یابی سرآید چو سال
اما ده که سالی رین بگذردمبادا که لاتم بدین بشکرد
تمرتاش گفت این نباشد روامرا هست اکنون وصالت هوا
بسی کام‌جو گشت و کم یافت کامبسی لابه کرد و نشد بخت رام
بسی خواهش آراست سودی نداشتبر ماه‌پیکر وجودی نداشت
سرانجام گفتش که ای نیک‌فامچو سالی نجوئی بمن اتصال
روانم ز اندیشه آزاد کنبه بوس و کناری مرا شاد کن
مه قندلب پاسخ آراست بازچنین داد نقش سخن را طراز
که چون لب به سوگند آراستمچنین گفتگو را بپیراستم
که یک سال در کاخ خود شوی مننبیند دو چشمش همی روی من
به دامن‌ورم دست کمتر زنداگرچه به مه ناله برتر زند
یکی یاد کن در جهان خشم لاتکه گر کام جوئی نبینی ثبات
تمرتاش چون دید کان سیمبرزمانی نپیچد ز سوگند سر
به ناکام رخ تافت از بخت خویشبیامد بخوابید بر تخت خویش
پریوش بدین چاره زو شد رهابه گنجش نبرد راه پی اژدها
ز مشرق چو آن صبح صادق دمیدپدیدار گردید تابنده شید
نهفتند آن راز را محرمانبگفتند شه شد ز مه کامران
مهان یکسره زین خبر یافتندز شادی بر شاه بشتافتند
بگفتند کای شاه فرخنده کامپریوش ابا شوی خود گشت رام
رخ شاه ازیشان چو گل تازه شدهمه شهر از آن پس پر آوازه شد
چو شاه از سمن بوی گردید شادرسیدست دستش به گنج مراد
از آن بد که آن مردم ده تمامبه فرهنگ گفتند شه یافت کام
دل دیوزاده درآمد ز جایدگر باره زد با دل خویش رای
که باید مرا شد به سوی ختابه دل گفت آن گرد رزم‌آزما
بگفت و برون شد از آن جا چو بادبه سوی ختا در زمان رو نهاد
همی رفت آسوده و پویه پویز گشت سپهری دژم کرده روی
دلش از شهنشاه چین پر ز قهرچنین تا یکی میل ماندش به شهر
ز ناگه سواری پدیدار شدکه از روی او دشت گلنار شد
نشسته چو شاهان بر اسبی نوندبه دست اندرش باز زرین کمند
سرا پای در ساز زر گشته غرقختائی یکی تاج بودش به فرق
کمر بسته چون نامور خسروانبر اسب او شیر مردان روان
پس آن بلنداختر کامکارز ناگه پدیدار شد صد سوار
شگفتی فروماند فرهنگ رادچنین با دل خویشتن کرد یاد
که این نوجوان هست شاه ختاکزینسان سوی سیر دارد هوا
همان به که سازم برو بر کمینز افراز اسبش زنم بر زمین
ببندم دو بازوش از کین و قهرچو صرصر از آن پس شوم سوی شهر
مگر یابم از ماهوش آگهیکه روز غمم را شود کوتهی
بگفت و کمین کرد در پیش راهز رازش کجا آگهی داشت شاه
بدان سان که شد روی بختش دژمسمند نوندش ازو کرد رم
تمرتاش را بر زمین چنانکه شد بیهش و رفتش از کف عنان
سواران از نیز بگریختندبه فرهنگ یل درنیاویختند
همی گفت هر یک بد آمد به ماکه آمد نهنکال سوی ختا
ولی دیو آزاده یازید دستز نیرو تمرتاش را دست بست
دلش بود از کار او چون ستوهببردش ز هامون به بالای کوه
درآویختش سرنگون بر درختاز آن پس بدون گفت کای تیره‌بخت
چه کردی پری‌دخت را باز گویمتاب از ره راستی هیچ روی
همی گفت با او تمرتاش رازبرآشفت فرهنگ گردنفراز
همی زد مر او را که بر گوی رازاگر نه به آن خالق بی‌نیاز
که از ضرب تیغت کنم ریز ریزبه شهر ختا افکنم رستخیز
چو بیچاره شد راز را از نهفتسراسر به فرهنگ جنگی بگفت
چو دانست فرهنگ کان سیمبربه حیلت بپیچیده از شاه سر
بسی شاد گردید و رخ برفروختهمی بخت بد را دو دیده بدوخت
از آن سو سواران چو بگریختنددگر با خرد اندر آمیختند
به یک جا سراسر شدند انجمنبراندند زین سان سمند سخن
که هستیم یکسر سرافراز و نیوسوی جنگ آمد یکی نره دیو
شهنشاه ما ماند در چنگ اوچرا ما نکردیم آهنگ او
همان به که تازیم زی اهرمنبه جنگ اندر آن گرز خارا شکن
بکوشیم و شه را به چنگ آوریمابا دیو داد و نه جنگ آوریم
و یا جان نثار شهنشه کنیمبه خود روز اندوه کوته کنیم
که بی روی شه زندگی مشکل استز شه کام نام‌آوران حاصل است
سبک روی برتافتند از گریزبراندند بر دشت اسب ستیز
نگه کرد فرهنگ ز افراز کوهبدید آنکه آمد به کین آن گروه
همی خواست تا رخ نهد سوی جنگهمان بر دلیران کند کار تنگ
خرد برزدش نعره کای نیک‌بهرمکن جنگ ز ایدر روان شو به شهر
چو صرصر درآمد به شهر ختادل از گردش چرخ در ماجرا
هر آن کس که دیدار او را بدیدچو آهوی وحشی ازو در رمید
غریوی به شهر ختا درفتادکه چون او ندارد جهان خود به یاد
برفتند مردم به بام سراهمه شهر ز افغان درآمد ز جا
خبر شد همانگه به سوی حرمکه آمد سوی شهر دیو دژم
نهنکال آمد به شهر اندرونکه ریزد ز جنگاوران جوی خون
پری‌دخت گفتا که آن اهرمنچو پوشیده گوئید یکسر سخن
چه باشد ز حربه به دست اندرشچگونه بود صورت و پیکرش
بگفتندبا او که ای رشک ماهبود روی آن دیو وارون سپاه
به تن کوه برز است رویش چو قیرقبائی به بر کرده از چرم شیر
گران چوب دستیش باشد به جنگکلاهیش بر سر ز چرم پلنگ
به جای کمر بسته زنجیر زرزده دامن جامه را بر کمر
بدانست مهوش که آن نامداربود گرد فرهنگ خنجرگذار
بزد دست بر دست و از جا بجستبدان سان که برق از ثریا بجست
همی گفت ای نامور خادمانکه هستید یکسر مرا همدمان
ممانید کان در شبستان شاهدرآید مرا دررباید ز گاه
غلامان پی رزم بشتافتندز ویله دل کوه را کافتند
چو از خادمان شد شبستان تهیبه زیر آمد از تخت سرو سهی
پرستندگان در هم آویختندهمی خاک بر فرق سر ریختند
که مانا سر رزم داری هواسزد گر بتابی رخ از ماجرا
مبادا که گیرد تو را دیو نرتمرتاش را زین بد آید به سر
خروشید و گفت ای پرستندگانبه آئین خدمت سرافکندگان
نهنکال بهر من آمد به شهربترسم که سازد مرا نوش زهر
همان به که بر باره بادپابرآیم روم نزد شاه ختا
و یا آن که سازم رخ خود نهانبجوید مرا و نیابد نشان
بگفت این و آمد ز ایوان برونکشیده یکی خنجر آبگون
کشیدند باره همانگه ز جایدلش سوی فرهنگ یل داشت رای
چو چندین در آن دشتگه ره سپردبه ناگه ز فرهنگ یل باز خورد
ورا دید ماننده پیل مستگرفته به گردون درون چوبدست
ز خون یکسره کوه را کرده جویز رزمش دلیران بپیچیده روی
برانگیخت اسب و سرش باز شدبه جنگ‌آوری با وی انباز شد
ندانست و نشناخت فرهنگ هیچهمی خواست سازد نبردش بسیچ
در آشنائی بزد ماهرویورا باز دانست پیکار جوی
بتابید رخ دیوزاده ز قهربرون رفت با ماه پیکر ز شهر
از آن سو سواران ناوردخواهبرفتند تازان به نزدیک شاه
بدیدنش آویخته بر درختبرآشفته بر وی درخشنده بخت
همانگه به زیر آمدند از سمندگشودندش از آن درخت بلند
بگفتند یکسر که ای شاه نیوجهان شد پر آشوب از آن نره دیو
یکی بانگ زد شه برایشان ز دردپس آنگاه رخسارگان کرد زرد
کجا رفت بر گو ستیزنده دیوکه بر جانتان اوفتاده غریو
که نبود ز مردی شما را نشانندارید گوهر ز گردنکشان
بیامد یکی زنگی از نزد سامهمه روز من ساخت او تیره شام
شما رخ نهفتید از مرد نیوچهان شد پر آشوب از آن نره دیو
فکندند سر نامداران به پیششهنشه بگفت آنچه بد کم و بیش
دگر گفت کان زنگی بدگهرروان شد به شهر از پی سیمبر
بباید یکی چاره انگیختندرفش از بر مه برآویختن
به پاسخ سوارافکنان سر به سربگفتند کای شاه والاگهر
یکی لشکری باید انگیختنوز آن پس ورا خون ز تن ریختن
سر ره گرفتند از آن دیو سارنباید که تا جان برد زین دیار
چو زین گونه گفتار آراستندهمان‌گاه کارآگهان خواستند
ز دروازه‌های دگر سوی شهرفرستادشان شاه فرخنده بهر
که تا لشکر آرند زی شهریارببندند ره را بدان رزمساز
برفتند کارآگهان سپاهدمادم بیامد سپه سوی شاه
سپاهی بر کوه انبوه شدکز آن پیکر کوه نستوه شد
رده برکشیدند و تیغ آختنددرفش ستیزنده افراختند
بپوشید اسباب پیکار شاهستادند نزدش سران سپاه
رسیدند فرهنگ و مهوش ز شهریکی همچو نوش و یکی همچو زهر
پریوش چو آن لشکری را بدیدسوی دیوزاده یکی بنگرید
بگفتا که از بهر من ای دلیربه شهر ختا آمدی همچو شیر
فراوان به تن رنج برداشتیچنان راه دشوار برداشتی
مرا از نهان آوریدی به دستوز آن شد تو را نوش یکسر کبست
کنون رنج تو شد همه بی‌بهاکه بسته است ره پادشاه ختا
صف لشکرش را نگه کن یکیتن خود به کین برگرا اندکی
بترسم که ما را به دست آورندوز آن پس ابا خاک پست آورند
تو گر می‌توانی به کین رخ بتابمباداکه بختت درآید به خواب
ازو دیوزاده بخندید و گفتکه با دل مکن زین نشان بیم جفت
من از پیش سالار رزم‌آزمااز آن رخ نهادم به شهر ختا
که بر لشکر شه شکست آورمتو را از نهانی به دست آورم
کنون چون مرا بخت گردید یارتو هستی جهانجوی را خواستار
نتابیم از رزم و پیکار رویجهان تیره سازیم بر جنگجوی
کنون تو مکن رزم و کین را هوسنگه دار بر جا عنان فرس
ببین تا پیاده یکی مرد گردچه سازد گه کینه و دستبرد
شکر لب بدو گفت کای نامورز گفتار بیهوده برتاب سر
کجا این پسندد جهان آفرینکه تنها تو جوئی همی رزم و کین
من از دور استاده نظاره‌گرتو با لشکر گشن پرخاشخر
بگفت و برانگیخت اسب نبردبدان لشکر نامور حمله کرد
برو دیوزاده گرفت آفریناز آن پس چو شیر اندر آمد به کین
پیاده درآمد به نزد سپاهجهان ساخت بر نامداران سپاه
چو آن شیر نر شد نبرد آزماگرفتند دورش یلان ختا
بدان سان بدو لشکر انبوه شدکه بر جا تو گفتی که نستوه شد
خروشید ناگه چو نر اژدهاکه کس از نبردش نیابد رها
به گیتی یکی بنده‌‌ام سام راز شیران برآرم به کین نام را
نیندیشم از لشکر بیکرانبه خاک اندر آرم سران را سران
منم دیوزاده که هنگام کینتن اژدها را زنم بر زمین
پدر بد قران دلاور که اوینپیچد از کس گه رزم روی
کجا بود او را پدر متهراسکه بودند شاهان ازو در هراس
بگفت و ز ضرب گران چوبدستدرافتاد در سرکشان پیل مست
پری‌دخت چون سوی پرخاش شدز ناگه به نزد تمرتاش شد
تمرتاش چون بر سمندش بدیدیکی نعره‌ای از جگر برکشید
بدو گفت کای دختر شوخ‌چشمچرا رخ نهادی سوی کین و خشم
نگفتی دلم نیست با سام رامز بت هست پیمان و عهدم تمام
کنون با غلامش کجا می‌رویبدین سان چرا از خطا می‌روی
بت قندلب نعره برزد بدویکزین گفته زشت برتاب روی
مرا مهر سام است در دل نهانکه گردم ز درویش هر دم نوان
تو را در دل آن بد که نابرده رنجبه دست اندر آری گرانمایه گنج
من آن گنج از تو نهان داشتمبه چاره سر از چرخ بگذاشتم
چو از سام آمد برم آگهیدرآمد به اندیشه‌ها کوتهی
کنون زان نشستم به اسب سمندکه رو آورم سوی آن ارجمند
نشان گرانمایه گنجش دهممهی گنج از بهر رنجش دهم
تو چون اژدها سر برافراختیپی کین گشن لشکری ساختی
ببستی چو شیر دژآگاه راهکه تا سازی این روز روشن سیاه
بگفت این و آهنگ پرخاش کردازین رو به سوی تمرتاش کرد
تمرتاش با نیزه جان ستانبیامد به نزد پریوش دمان
به تندی برو نیزه را کرد بندنجنبید بر زین مر آن ارجمند
نشان بر پی رزم او چاره کردبزد تیغ و آن نیزه را پاره کرد
وز آن پس برانگیخت باره ز جابرآویخت با پادشاه ختا
تمرتاش ناگه برآهیخت تیغبرآمد بدو چون خروشنده میغ
پریوش نهان شد به زیر سپربزد بر سپر شاه پرخاشخر
پری دخت افتاد بر خاک خواردگر ره ز جا جست همچون شرار
تمرتاش بر کرد اسب نونددرآورد او را به خم کمند
چو مهوش بسی کارزار آمدشبه ناگاه فرهنگ یار آمدش
نظر کرد او را بدان سان بدیددلش همچو آتش ز جا بردمید
خروشید و آمد بر شاه زودبزد چنگ و شه را ز زین درربود
وز آن پس یکی ویله برزد بدویچنین گفت کای گرد پیکارجوی
به لشکر بگو تا بجویند جنگوگرنه جهان را کنم بر تو تنگ
همانگه به لشکر چنین گفت شاهکه رخ باز تابید از کینه خواه
سپه رخ چو برتافت از رزم و کینبزد شاه را در زمان بر زمین
وز آن پس ببستش به خم کمندسپه یکسره شد ازو دل نژند
چنین گفت جنگی تمرتاش راکه چون دیدی این رزم و پرخاش را
سزد گر بگوئی که پرده‌سرایبه فرهنگ یل گفت کای نیک رای
دو روزی به دشت ختا در بمانکه گردیم یکسر ز می شادمان
تمرتاش را نیز سازیم رامشتابیم آنگه به نزدیک سام
پری‌دخت و فرهنگ در این سخنشب آمد پراکنده شد انجمن
تمرتاش را گفت فرهنگ گردکه ای نامور شاه با دستبرد
سر بخت فرخ درآمد به خوابز نیک اختری روی از بت بتاب
خدای جهان را پرستنده گردهمه رسم و آئین بت درنورد
تمرتاش از وی بگرداند رویکه دیگر چنین گفتگوها مگوی
چرا روی برتابم از دین بتمرا فرخی هست از آئین بت
ز گفتش برآشفت فرهنگ رادز آشفتگی پاسخ او نداد
سحرگه تمرتاش در شد به خوابز بدبختی خود دو چشمش پر آب
به خواب اندرآن دید کز روی دشتدلاور سواری پدیدار گشت
نشسته بر افراز اسب سیاهقدش سرو بر سرو تابنده ماه
پس او سواری نشسته به بوربرآراسته تن چو مردان هور