گنج

شمارهٔ ۴ - فی مدح الملک الاعظم الاعدل الاکرم خسرو السواحل و البحار قطب الدنیا و الدین تهمتن کردانشاه الهرموزی

۴۲ بیت
جرعه ئی خوردم و سرمست و خراب افتادمآتشی دیدم و از دیده در آب افتادم
قدمی رفتم و از رفته پشیمان گشتمنظری کردم و در عین عذاب افتادم
داشتم داعیه ی آنک برین در میرمورنه در کوی ملامت بچه باب افتادم
همچو باد آمدم و خاک صراحی گشتمآب خود بردم و در آتش ناب افتادم
پشه ئی بودم و پر می زدم از بهر شرابآمدم ناگه و در جام شراب افتادم
گرچه گویند که مردان همه جا می افتندمن چه مردم که بیک جرعه خراب افتادم
یا رب آن می ز کجا بود که دوش آوردندکه چنان مست مرا دوش بدوش آوردند
واجب آنست که دیگر می حمرا نخورمکه چو صهبا نخورم انده صهبا نخورم
باده هر چند که در کار دلم ریخته استچون مرا خون جگر خورد بهل تا نخورم
وا نخوردم ز می و خوردم از آنسان و کنونمن چو واخوردم از آن شاید اگر وانخورم
چه ملامت که ز تن ها نکشیدم تنهابخورم باده و تنها غم تن ها نخورم
دور ازین حضرت اگر خون دلم باید خوردبخورد خون دل و غصّه ی اعدا نخورم
چنگ در دامن خسرو زده ام تا چون رودضربت بار بد و زخم نکیسا نخورم
قدحی خوردم و صد نیش جفا کردم نوشغزلی خواندم و صد قول خطا کردم گوش
چون مه پرده سرا چنگ ببر در گیردمطرب از پرده ی عشاق نوا بر گیرد
همچو شمعم برود آب رخ از آتش دلکار شمع ار چه هم از آتش دل درگیرد
تا کند خون من از ساغر خونخوار طلببدود اشک من و دامن ساغر گیرد
بر سرم سرزنش تیغ حوادث نبوداگر از خاک شه بحر مرا بر گیرد
قطب دین شاه تهمتن که ز سهمش خورشیدبدرفشد چو بکف قبضه ی خنجر گیرد
خضر تیغش چه عجب گر ببرد آب حیاتکه چو او بر کشدش ملک سکندر گیرد
آنک ترک فلکی هندوی ترکش کش اوستنه فلک حلقه ئی از بند کمر ترکش اوست
ای ز دست کف دُر پاش تو کان چون کف دستچرخ سرکش شده از جام جلالت سرمست
گرم در پای تو افتد چو بر آید خورشیدتا ازین دست شود قبله ی خورشید پرست
شاید ار باره برین قلعه قلعی رانیزانک بر کوهه زین چون تو سواری ننشست
پرده ی زرکش چرخی ز سنانت بدریدزهره ی زُهره ی زهرا ز خدنک تو بخست
با کمان تو اگر چرخ نزاعی می کردتا چه افتاد که چون تیر ز شست تو بجست
دست در پیش تو آورده ام از سرمستیکه چو از دست شدم لطف توام گیرد دست
ای خطا بخش بلطف و بکرم عذر پذیرنظر عاطفت از بنده ی خود باز مگیر
گرچه گویند که گل خسرو ملک چمنستلیکن از جود تواش خرده ی زر در دهنست
کمترین بنده ی درگاه تو شاه فلکستکمترین گوهر جام تو سهیل یمنست
هر که در روی تو چون شمع کشد تیغ زبانبکشش گر بمثل شمع زمرد لگنست
خرده ئی گر ز من از بی خردی صادر شدآنهم از بخت بد و طالع وارون منست
مرد میدان می لعل نبود زان رویکه ز سر خاب زیان یابد اگر تهمتنست
من چو بی خویشتن از بزم تو بیرون شده اماز که نالم که فغانم همه از خویشتنست
زین پس ار بخت مرا لطف تو بیدار کندهر عزیزی نتواند که مرا خوار کند
ای شه ملک ستان ملک جهان زان تو بادقصر نه پنجره یک غرفه ز ایوان تو باد
شیر این بیشه کش از چشمه ی مهر آب خورستصید کمتر سگ صید افکن دربان تو باد
چو برین درکشی آن توسن روئین سم راصحن مضمار فلک عرصه میدان تو باد
با تو گر زانک عدو روی بمیدان آردسرش افتاده چو گو در خم چوگان تو باد
دیده ی مشعله داران شبستان سپهرروشن از شعشعه ی شمع شبستان تو باد
چون فلک کاسه ی پیروزه بود بر خوانتقرص زرین فلک ریزه ئی از خوان تو باد
جشن میمون مه عید همایون بادتحکمت بوعلی و فهم فلاطون بادت