شمارهٔ ۱
ای غمت مرغ آشیانهی دلزلف و خال تو دام و دانهی دل
نرگس نیمه مست مخمورتبادهنوش شرابخانهی دل
با سر زلف تست پیوندشزان مطوّل بود فسانهی دل
راستی را خطا نمیافتدتیر چشم تو بر نشانهی دل
هر چه جان مرا بخون جگرجمع گردد کند روانهی دل
دمبدم بین که میرود بیرونسیل خونین از آستانهی دل
خواب در چشم من نمیآیدهر شب از آه عاشقانهی دل
مطرب عشق میزند هر دمچنگ در پردهی چغانهی دل
ایکه دانی زبان مرغان رابشنو از مرغ آشیانهی دل
که جهان صورت است و معنی دوستور به معنی نظر کنی همه اوست
دوش عزم شراب میکردندبصبوحی شتاب میکردند
زهد را آبِ کار میبردندخاکیان کار آب میکردند
دردنوشان ز بهر نُقل صبوحدل بریان کباب میکردند
ماهرویان ز جام یاقوتینطلب لعل ناب میکردند
ابر بر آفتاب میبستندمهر را مه نقاب میکردند
خاک را جرعه میچشانیدندخاکیان را خراب میکردند
جعد را تاب و پیچ میدادندغمزه را نیمخواب میکردند
در شب تیره ماه یکشبه راچشمهی آفتاب میکردند
هر زمان مُنهیان عالم غیبسوی جانم خطاب میکردند
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی، همه اوست
تُرک من مشک بر سمن میزدسپه زنگ بر ختن میزد
زهره از قلب عقربش میتافتافعیش حلقه بر سمن میزد
لعل دُر پوش او به دُر پاشیطعنه بر لؤلؤی عدن میزد
گل رخسار ضیمران پوششخنده بر برگ نسترن میزد
تا دل مُشکِ چین شکسته شودتاب در زلف پرشکن میزد
بت ساقی بآب آتش رنگآب بر آتش حزن میزد
می زد از جام آبگون ما راآتش اندر روان و تن میزد
جام مـی آب کار من میبردبانگ نی راه عقل من میزد
این نوا مرغ خوشنوا میساختوین غزل ماه چنگزن میزد
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی، همه اوست
مهر رویش نگر ز پردهی دلپرده افکنده بر سراچهی گل
بندهئی را که او قبول کندپیش آزادگان بود مُقبل
هر که مجنون زلف لیلی نیستنبود نزد عاشقان عاقل
اهل صورت به تیغ کشته شوندواهل معنی به غیبتِ قاتل
رفت محبوب و ما چنین در خوابآه از آن عمر رفته بر باطل
کاروان هر کجا که خیمه زنددر دل و چشم ما کند منزل
ماه محمل نشین من یک رهگو بر انداز دامن از محمل
وصل و هجران حجاب راه تو اندبگذر از هر دو تا شوی واصل
دوش در گوش جان فرو میگفتهر دمـــم هاتفی ز گوشهٔ دل
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی همه اوست
منم آن رند مفلس قلّاشکه شدم در جهان به رندی فاش
آستانروب خانهی خمارمهره گردان حلقهی اوباش
تشنهی لعل لعــبـت ســــاقیکشتهی چشم شاهد جمّـاش
هر که رنگم بدید نقش بخواندکه مرا بر چه صورتست معاش
ما گدایان خانه پردازیمفارغ از خانه و بری ز فراش
زهد و تقوی خلاف مستوریستتو برو مست گرد و زاهد باش
ملک هستی برون کن از دل تنگمنظر پادشاه و جای قماش؟
اهل صورت ز پیکر مصنوعنقش بینند و اهل دل نقاش
چشم ساقی بهعشوه میگویدبا من لاابالی قلّاش
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی همه اوست
ما خراباتییم عاشق و مستجان شیرین نهاده بر کف دست
حلقهگوش بتـان دِیر نشینجرعهنوش مغان بادهپرست
پند بیهوده تا بهکی که کنونکارم از دست رفت و تیر از شست
چشم ترکان ره خطا بگشودزلف خوبان در صواب ببست
تا ابد کی بههوش باز آیدهر که بیخود شد از شراب الست
می پرستان ز باده مدهوشندعارفان از جمال ساقی مست
آخر ای فتنهی زمان بنشینتا نخیزد فغان ز اهل نشست
گر نباشد جهان و هرچه در اوستچون تو هستی هر آنچه باید هست
از کمان ابروان روحانیاین ندا میرسد بدل پیوست
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی همه اوست
دوش چون نام یار میگفتندوصف آن گلعذار می گفتند
نکتهی جانفزا چو آب حیاتزان لب آبدار می گفتند
قصهی شام جعد پُر چینشدر حد زنگبار میگفتند
سخن تار زلف مشکینشدر دیار تتار میگفتند
صفت صورت نگارینشپیش صورت نگار میگفتند
حال سیلاب چشمهی چشممبر لب جویبار میگفتند
بلبل نیممست شیدا راشمهئی از بهار میگفتند
خبر خور به ذرّه میبردندقصهی گل به خار میگفتند
عندلیبان گلشن ملکوتبر سر شاخسار میگفتند
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی همه اوست
باز بلبل به بوستان آمدبوی انفاس دوستان آمد
شاهد لالهروی گل ز حرمبتفرج بگلستان آمد
سرو با تختهبند و بند گرانبه چمن بین که چون چمان آمد!
چون خروس سحر نوا برداشتبلبل مست در فغان آمد
شمع میگفت رمزی از غم دلآتشش بر سر زبان آمد
جان ببوی تو از حظیرهی قدسسوی این تیره خاکدان آمد
مردم دیده چون لب تو بدیددر دمش آب در دهـــــان آمـــــد
با تو هیچش بدست نیست ولیککمرت چست در میان آمد
روح را از درون پردهی دلاین ترنّم به گوش جان آمد
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی همه اوست
چون ز مرغ سحر فغان برخاستنعره از جان عاشقان برخاست
نرگس نیمهمست خوابآلودبه تماشای بوستان برخاست
چون میان توام بشد ز کناراین تن خاکی از میان برخاست
از دهان تو در گمان بودمچون بگفتی سخن گمان برخاست
دوش گفتم که فتنه گو برخیزسرو سیمین من روان برخاست
تیر مژگان چو در کمان پیوستبانگ زه از دل کمان برخاست
آن زمان کو در انجمن بنشستفتنهی آخرالزمان برخاست
به هوای خدنگ غمزهی اومرغ جانم ز آشیان برخاست
چون به دِیر آمدیم و بنشستیماز مغان دمبدم فغان برخاست
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی همه اوست
ای ز رویت جهان چو خلد برینچین زلفت نگارخانهی چین
ابرویت بر قمر کشیده کمانگیسویت بر دلم گشوده کمین
هر که در باغ بیندت گویدکه مگر جنّتست و حورالعین
رفت فرهاد و همچنان باقیستدر سرش شور شکّر شیرین
دیشب از جام عشق مست و خراببا صبوحیکنان دِیرنشین
همچو عیسی بعزم عالم جانرخ نهادیم سوی چرخ برین
بر در دِیر معتکف دیدیمهمچو خواجو هزار بیدل و دین
چون رسیدیم در منازل قدسدیدهی شوق بر یسار و یمین
به دَر دل شدیم و حلقه زدیمزو جوابی نیامد الّا این
که جهان صورتست و معنی دوستور بمعنی نظر کنی، همه اوست