گنج

شمارهٔ ۹۱

۱۰ بیت
چنانک صید دل آن چشم آهوانه کندپلنگ صید فکن قصد آهوان کند
چو تیر غمزه ی خونریز در کمان آرددل شکسته ی صاحبدلان نشانه کند
سپاه زنگ چو از چین بنیمروز کشدشکنج زلف و بنا گوش را بهانه کند
هزار دل ز سر شانه اش فرو باردچو ترک سیم عذارم نغوله شانه کند
بدانکه مرغ دل خسته ئی بقید آردز زلف تا فته دام و ز خال دانه کند
ازین قدر چه کم آید ز قدر و حشمت شاهکه یک نظر بگدایان خلیخانه کند
اگر بچرخ بر افشاند آستین رسدشکسی که سرمه از آن خاک آستانه کند
کجا رسم بمکانت که پشّه نتواندکه در نشیمن سیمرغ آشیانه کند
چو بر زمانه بهر حال اعتمادی نیستنه عاقلست که او تکیه بر زمانه کند
دل شکسته ی خواجو چو از میانه ربودچرا ندیده گناهی ازو کرانه کند