گنج

شمارهٔ ۵۳

۸ بیت
دیشب دل ز ملک دو عالم خبر نداشتجانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت
آنرا که بود عالم معنی مسّخرشدیدم بصورتی که ز عالم خبر نداشت
دلخسته ئی که کشته شمشیر عشق شدزخمش بجان رسید و ز مرهم خبر نداشت
مستسقئی که تشنه ی دریای وصل بودبگذشت آبش از سر و ازیم خبر نداشت
دل صید عشق او شد و آگه نبود عقلافتاد جام و خرد شد و جم خبر نداشت
جم را چو گشت بی خبر از جام مملکتخاتم ز دست رفت و ز خاتم خبر نداشت
عیسی که دم ز روح زدی گو ببین که مندارم دمی که آدم از آن دم خبر نداشت
خواجو که گشت هندوی خال سیه دوستدل را بمهره داد و زارقم خبر نداشت