شمارهٔ ۵۰
خنک آن باد که باشد گذرش بر کویتروشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت
صید آن مرغ شوم کو گذرد بر بامتخاک آن باد شوم کو بمن آرد بویت
زلف هندوی تو باید که پریشان نشودزانک پیوسته بود همره و هم زانویت
سحرا گر زانک جنینست که من می نگرمخواب هاروت ببندد بفسون جادویت
بیم آنست که دیوانه شوم چون بینمروی آن آب که زنجیر شود چون مویت
عین سحرست که هر لحظه برو به بازیشیرگیری کند و صید پلنگ آهویت
روز محشر که سر از خاک لحد بردارندهر کسی روی بسوئی کند و من سویت
مرغ دل صید کمانخانه ی ابروی تو شدچه کمانست که پیوسته کشد ابرویت
بر سر کوی تو خواجو ز سگی کمتر نیستگاه گاهی چه بود گر گذرد در کویت